Skip to main content

Full text of "Ganjeena e Sukhan: Parsi Navisan e Buzurg va Muntakhab e Aasaar e Aanaan: Jild e Shashum (Farsi)"

See other formats


9 


۰ 2 وه دون تم بح ۱ 
کیان رل وب اراان ‏ 


سم 


این موی 


پرو٩‏ رم هم راو 
یف رجات 


۳۲ ام رل 


مسا انتشار ات امیر کبیر 
تهر ان ۱۳۷۰ 


اسر 


۳ 2 


۳ 
زک وک رفص 


-. وا لورساهز رز اور . 


خی 
ری 4 


ك 


صفاء ذ دیحاله 

گنچینهة سخون (جلد ششم) 

چاپ اول: ۱۳۶۲ 

چاپ دوم: ۱۳۷۰ 

چاپ و صحافی: چاپخانة سپهر , تهر ان 
لیر اژ: ۵۵۰۰ نخه 

حق چاپ محفوظ است. 


۱۵۳ 
۱۵ 
۱۵۵ 
۱۵۱ 
۱۵۷ 
۱۵۸ 
۱۵۹ 
۱۹۰ 
۱۱ 
ود 
۱۳ 
۱۹ 


فصیح خوافی 
جعفری 

احمد بن حسین 
خروفیان 

عفیلی 

سید ظهیرالدین مرعشی 
جامی 

معین الدین اسفزاری 
دولتشاه 

میر خواند 

حلال‌الدین دوانی 
کاشفی مبزواری 


۱-4 

۱ پٍِ_۳‎ 
۱۹7۳ 
۲۵-۲ 
۳۳ 
٩-۶ 
۵-6 
۸۵-۷ 
٩ ٩4-۷ 4 
۱۱۵-۹ 


۱۳۱-۲ 
۱ ۳-۵۸ 


۳ -- فصیح خوافی 


احمدین حلال الدین محمد» ملقّب ومشهور به «فصیح» از موزعان بزرگ 
دوران تیمور یانست. خاندانش اصلاً از «خواف» لیکن پدرش جلال الدین محمد 
ساکن هرات و شاغل خحدمت دیوانی بود و احمد در همان شهر بسال ۷۷۷ ه 
ولادت یافت و بعداز مرگ پدر عهده‌دار شغلهای وی گردید و بزودی در حدمت 
شاهرخ و پسرش میرزا بایسنقر بمرتبه بلند رسید تا آنکه در سال ۸۳٩‏ ه بزندان 
افتاد و پس از مدتی نزدیک ده سال بسال ۸4۵ ه اززندان رهایی یافت و پس از 
آن, گویا چندگاهی بیش نز یست. 

اثر معروف فصیح خوافی , یعنی «مجمل فصیحی» یکی از کتابهای معتبر 
تار یخ است که مهمتر ین واقعه ها ور و یداده‌های هر سال در آن بکوتاهی تمام 
نقل شده و مولف آنها راا زکتابهای موق دست‌چین کرده و یااز یادداشتهای مر بوط 
به دوران زندگی خود فراهم آورده و در ذکر و نقل آنها کمتر ین عبارتها را بکار 
برده است. دست‌جین بودن خبرها گاه باعث شد که فصیح خوافی نوشته‌های 
پیشینیان را بعین یا باختصار نقل کند, و اصرار او در کوتاه کردن خبرها نیز سبب 
گردید که عبارتهای منشیانه درتار یخ او کمیاب باشد. بااین حال مجمل 
فصیحی از حیث اشتمال برخبرهای فراوان و سهولت در یافتن آنها اثری بسیار 
سودمند است و انشاه‌مولف آن همه‌حا ساده وموحزو گاه همراه با بعضی بیتهای 
پارسی وتاز یست و تنها دیباچ؛ کتاب نثرمنشیانة متوسطی دار . 


۱- در باره فصیح خوافی و کتایش بنگر ید به: تار یخ ادبیات در ایران» دکتر صفاء ج 6 ص ٩٩4‏ 
تا 1۹٩‏ و مأغذهایی که آنا نموده شده است؟ ونیز رجوع کنید بمقدمهٌ محمل فصیحی جاپ مشهد بتصحیح 
مرحوم سیّد محمود فزخ شاعر نامبردار معاصر, 


سنه خمس ومانین 
دادن مأمون خلیفه حکومت خراسان‌بآشرها! تا باقصی بلاد مشرق بطاهر 
ذوالیمینین, که با جر" عاصی شد ومآمون‌را خلم کرد ونام اوازخطبه بیندانعت؛ و بانجر 
گفران نعمت درورسید؟. وواسطه؟ آن‌بود که‌روزی طاهرپیش مأمون درآمدی مأمون 
شراب می خورد» او را دید و بسیاری بگر یست؛ طاهر مذ کور ازموجب گر به پرسید» 
مأمون هیچ نگفت» طاهر بعضی از خواض مأمون را تقبلااته نمود که کیفیت گر یة 
او را معلوم کنند, ایشان معلوم کردند. گفت هرگاه که طاهر در نظرمن می آید, مرا از 
قتل برادرم محمد امین* یاد می آید و بی تحمل می شوم, این کُرّت ۲ سرخوش بودم" 
خود را ضبط نتوانستم کرد, بدان واسطه گر یستم. چون طاهر این معنی معلوم کرد 
انگیز آن کرد" که از درگاه دور شود» و بخراسان آمد وعاصی شد, بیت: 
بنترتاختداران تسرد کستبستی: که بی تاج وبی تخت ماند بسی 
وفات شیخ ابوعلی احمدبن عاصم الانطا کی آن‌مقّس عالم‌پا کی ؛ و او از 
کبار اولیاء بود. بعلوم ظاهر و باطن آراسته, مجاهده تمام داشت وعمری دراز یافت. .. 
ازو پرسیدند که تومشتاق حق عز شأنه هستی ؟ گفت: نه! گفتند جرا؟ گفت بجهت 
آنکه شوق بغایب بود, اما چون غایب حاضر بود کجا شوق‌بود. گفت نشانه زهد 
چهارست: اول اعتماد برحق زاسمه, دوم‌بیزاری ازخلق, سیم اخلاص برای خدای 
تعالی» چهارم احتمالی" ظلم از جهت کرام دین. گفت: ه رکغبخدای تعالی 


۱ب بآسرها: همه آن» بتمامی. 

۲ - بآخر: عاقبت, سرانجام؛ آخرکار. 

۳- در او رسید: دراو اثر کرد. باو اصابت کرد. 

) - واسطه: در انشاه فصیح خوافی غالباً بمعنی «سبب» بکار رفته است. 
۰ ۵ تقبل: چیزی وکاری برعهده گرفتن و پذیرفتن. پذیرفتاری, تعهد. ۱ 
٩‏ - محمد آمين -۱٩۳(‏ ۱۹۸ ه) جانشین هارون الرشید و برادر مأمون -۱٩۸(‏ ۲۱۸ هم) بو 

پدست طاهر بن حسین ذوالیمینین سردار ایرانی مأمون در ۱۹۸ ه. کشته شد. ۱ 33 

۷-- کرّت: دفعه, مرتبه . 

۸ سرخوش: در اینجا یعنی سرمست. 

 .تفرگ انگیز آن کرد: برآن شد. تصمیم برآن‎ -٩ 

۰ سس احتمال: تحمل کردن, برخود هموار ساختن, ‏ ۰ 


فصبح خوافی ۱ ۳ 


عارف‌تر از حدای ترسال‌تره گفت: : حون صلاح دل خواهی پاری خواه‌بروی ! بنگام 
داشت زباد. گفت نافع‌ترین عقلی آن بود که ترا شناسا گرداند تا نعمت خدای 
تعالی برخود ببینی» و پاری دهد ترا برشکر آن, و برخیزد بخلایب هوا. 


سنه ثمان و سبعین ومأتین 
آمدن قرط" وقوم او بسَواد ۳ کوفه که فرامطه ؟ رانسبت بدو می کنند؛ و پیشتر نام 
اوکرمیستهه بود» او را معرّب و محفف کردند. و ظهور قرامطه در ین وقت شدء 
وگویند که در اصل نام و ترمَقله" بود و هو حمدان‌بن محمدء و گویند سبب پیدا 
شدن مذهب قراطه آن بود که امام جعفرالصادق رضی الله عنه را پسری بود اسماعیل» 
و او پیش از پدر وفات کرد واسماعیل را پسری بود محمّد نام» و اين بز یست تا 
روزگار هارون الرشید؛ بهارون رسانیدند که محتدتر خروج دارد, هارون الرشید 
محمد را از مدینه ببغداد آورد و حبس کرد و اودر آن حبس شپری شد "هدر گورستتان 
قر بشش دفن کردند. 
و این محند را غلامی بود حجازی نام او مبارک» بینی بار یک داشت که 


۱- پاری خواه بروی: او را یاری کنء با و کوک کن. 

۲ - قرط : بفتح اول و سوم و بسکون دوم وچهارم نقب حمدان ابن محمّد الاشعث شفک از ملفان مهب 
اسمعیلی در عراق عرب که خود موسس شعبه یی از آن مذهب شد., در بارةآوومذهب قرمطی بنگر ید به 
«تار پخ ادبیات در ایران»» دکتر صفاء ج ۱»جاپ‌پنجم ص ۲۵۰ - ۰۲۵۲ 

۳ - سوادشهر: حومه ودیههایی که گرداگرد آفست. 

) -قرامطه: جمم قرمطی . متابمان حمدان الاشعث ودامادش عبدان الکاتب که خودبجندشمبة 
بزرگ در شمال عراق عرب و در شام و بحر ین (الاحساء الحساء) و یمامه وفارس تقسیم می شدند 0 
بتار یخ ادپیات در ایران» ج ۱ ص ۲۵۱) 

۵ - کرمیته لغتی نبطی است بمعنی سرخ چشم. 

اج #رطه قم امن ان مصدر است و بمعنی خحظ ر یز نزدیک بهم نوشتن گامها را در رفتار 
نزدیک بهم گذاردن. بنابراین نام حمدان الاشعث شعث در اصل قرمطه نبود بلکه قرمطه اصل و ر یش کلم قرمط 
است که لب یا صفت و عنوان حمدان بود. 


۷ سپری شد: در ۳ 


۴ گنجینةً سخن 


آن را فرتوط ۱ خوانندء و مردی ار شهر اهواز با این مبارک بود و دوستدار محمدبن 
سب یل بودء نام او عبداللّهبن میمون داح" نود روزی عبداللّه مذ کور با مبارک 
فرشوط نشسته بودء او را گفت؛ ان خداوند" توبا من دوست ود و اسرار خو یشتن با 
من بگفت, و مبارک را سوگندها داد کهآنچه‌من با توبگویم با هیچ کس نگویی 
الا باید که با کسی گویی که اهل باشد. پس سخنی جندبرژی عرضه کرداز حروف 
شمجم اززبان یه آمیخته با کلام هل ظبایع و الفاظ فلاسفه, و یشتر از ذکر رسول و 
ملایکه ولوح و قلم وغرش و کرسی ؛ آنگاه ازو مفارقت کرد؛ و مبارک فروط سوی 
کوفه شد و عبداللّه میمونِ فا سوی کوهستان؟ و عراق ! 

عم کر وحضصرت موسی بن حعفررضی الله 
عنه محبوس بود؛ ومبارک فرموط پنهانی دعونی میکرد 5 در سواد کوفه دعوت او 
0( 

یداب میمون نیابت خود در دعوت مذ کور بمردی داد حلف نام» واو را 
بری فرستاد وگفت آنجا دعوت کن که‌اهالی ری و قم و کاشان همه رافضی باشند و 
سخن تو زوداز ود قبول کنند وخود بجانب بصره شد و خلّف بری آمد و با کس اظهار 
مافی الضمیر خود نمی توانست کرد, عاقبت در دیهی کلی نام یکی را بدست آورد و 
این مذهب او را درآموخت و جنان نموده با او که اين مذهب اهل ؛ بیت "* است و پنهان 
داشتنی است. که حون مهدی بیرون آید" این مذهب آشکارا شود و بیرون آمدن او 


۱- فرموط و قرمود بمعنی میوه سرخحی است شبیه انار که از درحت 0 حاصل شودیعید 
نیست که علّت بکار رفتن قرموط در اینجا در وصف بینی بتابر سرخی و گردی آن بود نه پار یکی » ولی 
حقیقت آنست که مبارک را سرخ‌چشم ( کرمیت» کرمیته) می گفتند نه سرخ بینی | 

۲- دربارةُ میمون‌بن دیصان اهوازی معروف به الاح 2 پزشک) و پسرش عبدالله وکیفیت 
فقالیتهایشان بنگر ید به تریغ دییات درایرنه دکتر صفاء ج ۱ » چاپ پنجم ص ۲4۱ - ۲1۷. 

۳ سس خداوند: صاحب, رئیس, رب. 

6 - کوهستان: حبال, ناحیه‌بی در ایران برشمال غرب ری ومیان آن ناحیه وآذر بایحان. 

۵ حنان نمود: آنطور حلوه داد. 
1 مقصود خاندان پیامبر است. 
۷- بیرون آمدن: ظهور کردن, خروح کردن. 


فصیح خوافی ۵ 


نزدیک است باید که از ین مذهب در وقت ظهور او بی خبر نباشند. و مهترده را خبر 
شد و منم وزجر تلف کردء آخسرایسن مذهب درآ ده بردو کس ماند یکی بر 
مت الملک کوکین و دیگری اسحاق نامی که در ری مقیم بود؛ و عبدالملک بگرد 
کوه بود. وعبدالله‌بن میمون الاح را پسری بود» بشام رفت و از شام بمغرب» ونام 
خود بگردانید و خود را عبیدالله بن التتن : ۳ کرد و تمام خکام اسماعیلیه " از نسل 
او یند» وخلقی بسیار بکشتندتاهمه را درآن ممالک طوعاً اوکرها؟ بمذهب خود 
درآوردند والحاد۵ آشکازا شاه 


سنه سبع و ثمانین ومآئین 

ابتدای دولت سامانیان وخروح اسماعیل بن احمد السامانی » و ایشان نه تن 
بودندء مدت پادشاهی ایشان صدوسه سال و نه ماه و بازده روز بود. هم در پن سال 
ماوراء النهر و خراسان و فارس و کرمان و سیستان و بعضی از هندوستان فتح کردند» 


اسماعیلی واحمدی ونصری دو نسوح ودوعبذا لملک ودومنصور 


۱+ زجر: راندن و دورکردن» منع کردن. 

۲ مقصود ابومحمد عبیداللّه المهدی است که بسال ۲۹۷ ه بیاری ابوعبدالله شیعی در سحلماسه 
بدعوی امامت وخلافت حلوس کرد؛ او خود را فاطمی می دانست ولی مخالفان اسمعیلیه مدعی بودند که او از 

بازماندگان میمون القذاح اهواز یست. 

۳ - حکام اسماعیلیه: مقصود خلفای فاطمی مصر است. هت ۱ 

) - طوعاً اوکرهاً: خواه وناخواه. 

۵ - مخالفان اسممیلیه آنان را بتهمتهای گوناگون ملحد معرفی می کردند ودعوت آنان را دعوت 
بکفر والحاد می دانستند و بهمین سبب آنان را «ملاحده» می گفتند. 

1- این شرح تلخیصی است از سیاستنامه خواجه نظام الملک» بنگر ید بچاپ عباس اقبال تهران 
۰ از ص ۲۱۰ تا 6 ۰۲۷ 

۷ب آسماعیل ین احمد (۲۷۹- ۲۹۵)؛ احمد (۲۹۵--۳۰۱)؛ نصر (۳۰۱--۰)۳۳۱ نوح (۳۳۱ تا 
۴ عبدالملک (۳)۳- ۳۵۰)» منصور (۳۵۰- ۳۹۹)» نوح‌ثانی (۳۸۷-۳۲) ,منصور ثانی (۳۸۷ تا 
۳۹ عبدالملک ثانی که سلطنتش در ۳۸۹ بدست امرای ایلک خانی برافتاد. 


۶ گنجینة سخن 


ه گرفتار شدن عمروبن اللیث الصفار بر دست اسماعیل‌بن احمدالسامانی» 
و او را بالتماس او ببغداد فرستاد و او را در بغداد بر شتر نشانده گرد شهر بگردانیدند و 
بحبس فرستادند. 

هحلوس طاهربن عمرو اللیث بسیستان و بعداز مدتی به شیراز رفت و 
معتضد خلیفه, بذررا که امیرالامراو بخداد بود بفرستاد بالشکری, طاهربن عمرو ازو 
بگر یخت و بسیستان رفت. 

»فرستادن الممتضد بالله منشور خراسان وطبرستان وجرجان باشرها" 
باسماعیل‌بن 0 وخلع فاخره۲ و ده بار هزار هزار؟ ر" دزم جهت او فرستاد و 
کار اسماعیل بالا گرفت ؟ . 


سنه نسع ونمانین وماتین 

وفات المعتضد بالله * لیلة الا ئنین " آخر ر بیع الاول در بغداد. و او جهل ونه 
ساله بود و مدذت خلافت او نه سال و نه ماه بودء و بوسف بن یعقوب القاضی برونماز 
کرد و قاسم بیداللّه۲ وزیر تعز یت داشت. واز سیاستهای معتضد یکی آن بود که 
ابوالحسن محمدین عبدالواحدالهاشمی در بغداد حکایت کرد که پیری از تخار گفت 
که بر یکی از ود معتضدٍ خلیفه مالی داشتم ونمی داد. وهرکس را بحمایت آوردم 


.- خلع فاخره: حلعتهای گرانمایه. مطایفت اسم وصفت در پارسی درست نیست واثری است از 
زبان تازی درآله. 

۳- هزار هزار: میلیون. ده بار هزار هزار یمنی ده میلیون؛ واگر المعتضد چنین بخششی کرده باشد از 
جر یت صفار بان ود 

بالا گرفتن: ترقی کردن. 

۵ المعتضدبالله, خلیفه عباسی از ۲۷۹ تا ۲۸٩‏ ه. 

1 س یوم الا ثنین: روز دوشنبه. 

۷ - یعنی قاسم پسر عبیدالله, اضافه ابنی است. 

۸ قواد: س رکرد گان. قائد: س رکرده وریس. 


" فصیح خوافی ۱ ۱ ۱ ۷ 


نشنید» پس خحود ۱ کرد. گفتم این حال با علیفه بگویم؛ یکی از دوستانٍ من گنت 


ترا بکسی نشان دهم که ما توبستاند ومرا بخیّاطی برد که مَُام۲ در وق الثلثاء 


بغداد داشت» بر در مسحدی نشسته بود و حامه که و قرآن می خواند و احوال 
من‌بااوبگفت خیاط بامابیامدتاقاید[او]رابدیدگفت شیخ بچه رنجورشده 
است؟سخن من با اوبگفت او گفت خدای را که من این وقت بیش از پنج هزار 
درم ندارم, بگوی‌تا اين وجه ازمن بستاند وبباقی گروی دهم تاغل من در رسد. 
وجه مذ کور و گرو بمن داد و من بازگشتم بعدازآن شیخ خباط را گفتم حاجتی دیگر 
دارم! گفت بگوی . گفتم وز یرو هرکس دیگر که التماس میت من کردند با این 
قاید مفید نبود وسخن تو پیش او همچونخکم بود .واسطة" این میخواهم که بدانم,بعداز 
الحاج" بسیار گفت: من درین مسجد امامت میکنم. نماز شامی* از مسحد بیرون 
آمدم بمن. گفعند رگن عورنی " را یکشید و درین خانه برد و او فریاد میکرد 
وهیچ کس بفریاد نرسید. من رفتم وبا آن ترک سخن گفتم» گرزی برسرمن زد و 
سرم‌بشکست . آمدم وسر بشستم و ببستم وجون‌نمازخفتن 7 بکردم با حماعتیان* بدرخانة 
آن ترک رفتیم» باز بیرول آمد ومرا چنان بزد که پبهوش شدم. وآن عورت می گفت 
که شوهر او سوگند خورده که اگر شب بخانة او نرود طلاق باشد. نیم شب برمناره 
رفتم و بانگ نمازا گفتم که 7 تصوّر کند که مگر روز است و آن عورت بگذارد. خود 


۱ خجود ی ححد : انکا رکردن. 
۲ ِ باشید نگای حای اقامت. 
واسطه: در اینجا بمعنی سبب وعلت است ودر انشاء فصیح خوافی جندین بار بکار رفته. 

0 اصرار ورز یدن. 

۵ - نماز شام: نماز مغرب» مدتی از شباروز که مان تبرت تا تیار (نماز عشاء) 
این نحوه از وقت گذاری هنوز در برنعی از بخشهای سرزمین ما متداول است: نماز پیشین» نماز ظهر. نماز 
دیگر» نماز شام نماز خفتن. 

٩‏ - عورت: آن فسمت ازتن آدمی که باید پوشیده بماند عورفی : زن» درفارسی یوشیده و 
پوشید گان بسیار بمعنی زن وزنان بکار رفته . 

۷ نماز خفتن: بنگر ید بحاشیة صفحه پیشین. 

۸ - حماعتیان: آنانکه درنماز جماعت حاضر شوند, . 

هانگ قبات آذان: 


‌ گنجینسخن 


عتاععی ز < جمعی آمدند و مرا پیش معتضد آوردند. او با من غضب کرد که‌چرانیم- 
کف نانک کی ۱ ال مرخ باز نمودم ۱, فرستاد وآن ترک را بیاورد و ازآن 
غورت سئوال کرد. اوهم بدین‌موجب تقر یر کرد ۲. ترک را بقتل رسانید وآن عورت را 
بخانة او فرستاد و بشوهرش نمود و مرا هزار درم داد وگنت هرگاه که مُنکری" بینی 
بانگ بی وقت؟ کنی . وج آن ترک را فرمود که درشظ انداختند ومال او بدیوان 
گرفتد*. 

و وفات‌عمر بن لته الصقار در حبس» که گفته اند بحکم المعتضد باللّه 
[بود] که در حالت نزع اشارت بقتل او فرمود؛ و گویند که اورا در محبس فراموش 
کردند و حیزی ندادند» از گرسنگی وتشنگی وفات کرد؛ وگو یند که معتضد بالله 
دروقت وفات «صافی» رااشارت بقتل عمر وکرد واودرآن تعلل نمود, وحون مُکتفی ۶ 
بیامد ازو سئوال کرد که عمرو زنده است؟ گفت آری. گفت من بااو نیکو یی 
خواهم کرد چه او در زمانٍ معتضد جهت من چیزها فرستاده و همیشه جانب من 
مرعی داشته. قاسم بیدا ۲ ازعمرو می ترسید» چون این سخن بشنید بفرمود تا عمرو 
را در حبس قتل کردند٩‏ 


س باز نمودن: شرح داد توضیح دادن. 

۲ تقر پر کردن: بیان کردن. 

۳ مُنکُر: کار نابایسته, نابایست. 

1 - بی وقت: نابهنگام . مراد از بانگ بی وفت در ایتجااذان در غیر موقع مقر است. 

- این حکایت با تفصیل بیشترو با انشائی دل انگیز در سياستنامة خواجه نظام الملک آمده است 
اما درآنجا واوو برس نها ۳ (۲۱۸-- ۲۲۷ ه) نه معتضد. در نقل فصیح خوافی بجز اين اشتباه 
خحطاهای دیگر هم رخ داده و گو با انگیزه آن کوشش ش بسیار در کوتاه کردن داستان باشد. 

5 - مکتفی خلیفه عباسی ار ۲۸۹ تا ۰۲۹۵ 

۷- قاسم بن عبید الله وز یر معتضد و مکتفی. 


۸ - قتل کردن: کشتن. 


6 ۵ جعفری 


جعفربن محمدبن حسن جعفری! از مورخان سدهٌ نهم هجر پست که با 
شاهرخ تیموری (۸۵۰-۸۰۷) همزمان بوده است. وی کتابی در تار یخ عمومی 
عالم نوشت بنام تار یخ کبیر از خلقت تا رو بداده‌های سال ۸۸4۰ و کتابی 
دیگر دارد بنام تار یخ یزد که بنشری درست و ساده و روان است و موف آنرا بنام 
شاهرخ درآورد. این کاب از حیث اشتمال بر اطلاعات گوناگون تار یخی و 
جغرافیایی و وضع اجتماعی و مدرسه‌ها و مسجدها و بزرگان یزد و همانند اینها 
بسیار شایسته؛ نگرش است۲. 


مبارزالدین محمد 


۰ ۳ ۳ 7 ۲ - 
۰ ,. .شرف الدین مظفر" در شبانکاره؟ خسته کردیده ووفات یافت . اوردند و 


" هازتار یخ یزده تهران ۱۳۳۸ ص ۳۱- ۳۲ . 
۱ آسم ونسب او را جعفربن حسن‌بن حسین هم نوشه اند. بنگر ید به تار یخ نظم و نشر در ایران و . 
در ز بان فارسی » سعید نفیسی » تهران ۱۳44 ص ۰۲۵۳ ۱ 
۲- دربارهة او بجز از مأخذ م ذکور بنگر ید بمقدمة تار بخ بزد, بتصحیح آقای ایرج افشار تهران 


:۱۳۳۸ 


۳- پدر امیر مبارزالدین محمد که بسال ۰ در گذشت. 
۳۳ شبا نکارهناحیه‌یی در نشرق فارس که درآن خاندانی کهن از قدیم حکومت داشت. 
۵ نخسته گردیدن: ملول شدثد بیمار شدن» مجروح شدد. 


۱ ی : ین سخن 


در میبد دفن کردند. محمد پسرش ده ساله بود. وز بر خواحه رشید الدین فضل الله 
ازجهت عداوتی که‌با شرف الدین مظفر داشت, املاک او را دیوانی کرد!. محمدبن 
مظفر باردوی اعلی" رفت. سلطان محمد" املاک پدرش را برو مسلم داشت. باز 
نماد آهننی حون سال ست وعشر؟ وسبعمائه سلطان محمد وفات کرد پسر او سلطان 
ابوسعید* در خراسان بود» او را بیاوردند و بر تخت نشاندند. محمدین مظفر نزد 
سلطان رفت. سلطان را بوی خوش افتاد. بفرمود تا جای پدرش بوی مسلّم بدارند و او 
را بالای امرا بنشانید. ابومسلم خراسانی که پهلوان پای‌تخت بود در غضب رفت"* 

وکمان خود را بوی داد که این کماث را بکش. در زمان ۷ محمدین مظفر کمان خود 
بآن منضم کرد و هر دو را بکشيد و کمان خود را به ابومسلم داد که تو این کمان من 
بکش. ابومسلم هرچند سعی کرد تمام نتوانست کشید منفعل شد, گفت کشیدن 
کمان سهل است فردا درمیدان نیزه بازی کنم تا هنر مردان بدانی ! 

0 اشتری بر از کاه ان آورد و بنیزه برداشت و از پس 
سر بینداخت . محمدین مظفر زانو زد و ا ز سلطان همت درخواست که روز دیگر او هم 
این هنرها بحاي آورد. روز دیگر سلطان و امراء در میدان حاضر شدند غرارة ۳13 
را در میدان آوردند. محمدبن مظفر نیزه‌بازی کرد نیزه برغراره زد نیزه اش بشکست. 
باز نیزه‌یی دیگر طلب کرد وآن غراره برداشت و از پس سر بینداخت. زانوبرزد وگنت 
جیز دیگر بغیر کاه در این غراره هست. سلطان بفرمود که بشکافند و دیدند سندانی 
سی من از فولاد در میان آن کاه بود. سلطان خلعت خاصی بوی داد و تربیت کرد و 


- املاک او را دیوانی کرد: ملکهای اورا بتصرف دیوان و دولت درآورد. 
۲- مراد ار اردوی اعلی » اردوی ابلخان است. 
۳- یعنی سلطان محمد اولحایت وخدابنده که از ۷۰۳ تا ۷۱٩‏ ه ایلخانی کرد. 
1 مب دراصل ست وعشر ین ... و حنین نیست , 
۵ مس بوسمید بهادرخان. ابلخانی ار ۷۱۹ ۱ ۰۷۳٩‏ 
٩‏ - درغضب رفتن: غضبناک شدن» خشم آوردن. 
۷ - در زمان: برفور فوراً, 
م - غراره: جوالی که برشکل دام از ر یسمان بافند وکاه و پونجه در ان بینبارند. 


جعفری ۱۱ 


میبد بوی داد و راهها همه بوی سپرد و مرسوم۱ خود۲ وصدنوکر معین کرد. و بمیبد 
مراجعت نمود وحفظ راهها می کرد. 

جمعی بودند از نکودر یا " که پیوسته بر ولایت یزد و کرمان و دیگر جاها 
تاخت می کردند و تاراج می ساختند وراههادر بند کرده بودند. قر یب سیصد مرد و 
سه امیرداشتند. .. محمد بن مظفر چون اطلاع‌یافت برایشان‌تاخت کردو قر یب صدتن 
بقتل آورد و آن سه امیر ایشان بگرفتند و آن صدسر وحمعی را بپایتخت فرستاد» امرای 
ایشان را درقفس کرده وسرهای بعضی در گردن بعضی آو يخته, سلطان حلعت 
خاص جهت محمدبن مظفر بفرستاد ومحمدبن مظفر غلبه ؟ برخود جمع کرد. 


ذکر مدارس داخل وخارح برد وبانیان وناریخ عمارت هر بک در 
طریق اجمال 
أم البتاعه مدارس یزد که درهیچ دیار مثل آن نیست مدرسهٌ رکنیه است که 


۱ - مرسوم: مقزری» مواجب 

۲ - خود در اینجا بحای «او» یا «خوداو» بکار رفته و درست نیست. 

۳- نکودری یکی از ایلات جنگجوی مقیم سیستان بودند که بخراسان کوچ کرده در اطراف هرات 
ماندند وملک فخرالدین کرت (م۷۰۹ه) از آنان برای خدمات خود استفاده کرد واز آن قوم چیزی شبیه به 
دست؛ سپاهی ترتیب داد که بزودي هنگام بروز فتته ها ایجاد زحمت بسیار برای مردم خراسان و بخشهایی از 
عراق عجم کردند ز یرا غالبا بر آن نواحی می تاختند و بغارت و تاراج می پرداختند. ازجمله بهتر ین مواردی 
که در بارة تاخت وتازها وجنگ وستیزهای این نکودر یان می توان بدان مراجعه کرد تار یخ آل مظفر محمود 
کنبی است, چاپ تهران, ۱۳۳۵» ص .۱۱-٩‏ در بیت ذیل از پور بهای جامی اشاره بهجومها و ایلفارهای 
وحشتناک همین قوم است: 

هندوستان زلف تراچشم هست‌تو ایلفا رکرده همچوفشون‌نکودری 

(تار خ در ادبیات. ایران» دکتر صفاء ج ۰۳ ص ۳۱۳) 

4 - تلبه: در اینجا بمعنی عوام الناس» مردم عامی و بدین معنی در منشات فرت هشتم و نهم دیده 
شده است ونیز ازهمین معنی است «غلبه شدن» بمعنی ازدحام کردن. 

۵ - ام البقاع: معنی تحت اللفظ آن روشنست واصطلاحاً بمعنی بهتر ین و برگز یده‌تر ین جای یابنا 
از میان جایها و بناهاست, 


۱۲ ۱ گنجینة سخن 


بانی آن مُرتضی ۱ ممالک العجم. مُقتدی۲ طوایف الامم, امیر رکن الدین قاضی است 
و ای ی ای ی 
عمارت او بر همت عالی او دال است. درگاه مدرسه رفیع او در عالم بخو بی طاق؟ 

است؛ و گنبد سبزاو که گنبد لاجوردی فلک زیر بای اوست. مشهور آفافست و 
شرفات" عالی آن حنانکه هُمای فکر بر اوج آن پرواز سالها نتواند کرد. ۰ سقف مرفوع 
آن در غایت بلندی» و علامت و نقوش نازکش که مانی از نع ان انگفت ندتذان 
گیرد نظیر ندارد. 


صفت رصد ۲ 

» برمقابل مدرسه رصدی ساخته ودومنا رکوچک بردوطرف آن‌مّبنی شدهو 
بر شریکی مرغ رو یین نهاده که چون آقتاب طالع می شود آن مرغ رو بافتاب 
می کند, وهرجه که افتاب بر می آید او روی بافتاب دارد بر آن جانب, و در میان 
رضصّد چرخ چوبین منقّش نهاده و سیصد وشصت قسمت کرده و در هر قسمتی 
درحه‌یی ساخته. محل آفتاب هر روز در درحه می‌نماید که آفتاب در کدام درحه 
است. و دوازده برج نموده و هر درجه بحروف ابجد نهاده ودر هر دایره‌یی که در جهار 


۱- ارتضاه: برگز یدن. مرتضی : برگز یده, منتخب. 

۲- مقتدی: پیشوا, آنکه ازو پیروی و بدو اقتدا کنند. 

۳-بیت الادو به: جایی شبیه درمانگاه, دارالشفاء. شگفت است که ما ساختن بیمارستان ونام‌آن 
را بمسلمانان آموختیم وهمثٌ آنان واه «بیمارستان» و «مارستان» را حفظ کردند ودر همان حال ما خود وا 
بیمارستان را بواژه‌های مذ کور بدل کردیم! 

1 9 تنهاء بی حفت, بی مانند» بی همتا. 

۵- شرفه: بلندتر ین جای کاخ و بناء کنگرة قصر. ج شرفات. 

1 - رصد: برشمردن سخار ن ونگرش در حال آنها. ودر پارسی بمعنی مرصد هم بکار می رود 
جنانکه در متن: رصدخانه. 

ه خواننده از خواندن این قسمت و آگهی از پیشرفت ایرانیان در ساختن رصدها و رصدخانها و 
آلات وادوات رصد که میراشی ازعهد ساسانی و تکامل آن درسه جهار قرن اول هحر یست, ومقايسة آن با 
دورانهای انحطاط آمیز بعدی عبرت خواهد گرفت. لیکن: جشم باز و گوش بازو این عمي - حیرتم از چشم 
بندی خدا! 


جعفری ۱ ۱ ۱۳ 


م ۶ »۳ ۰" ۴ ‌ : 

کُوشة جرخ نهاده سی خانه ساخته و ماه ترکی وعر بی و فارسی و رومی نموده که هر 
۰ ۹ ۰ ۰1 بج مم و 

روز معلوم شود که چند روز ازماه مذ کور کذشته و بربالای چرخ دایر‌یی کشیده در 

موصع قتوزن و وسی دایره ب گرد دایرةُ قمر نهاده که هر یک روز از ماه بگذرد دايرة 

سفید میاه شود تا آخر ماه. 

و دوازده خحانه۱ شز منت و دوازده خانه نز تاو ! چرح ساز داده؟ که دوازده 
دایرة یمین هریک ساعت که گذرد از در یجه‌یی که در تحت او ساخته مرغی 
رو یین سربیرون کند و مهره‌یی از دهن در طاس که ز بر أن دریحه نهاده است 
تتبتدا رد وآن نی بگردش درآید و [جون] یک تخته ار آن دوازده خانه یمین رصد سیاه 
۳۹ ت و ۳ نی ۲ ‌ 2 0 ۰ 
سود ء ساعتی گذشته باشد. و در وقت صبح و پیشین و پسین و شام وخفتن* آن * مرغ 

۳ ۳ ۳2 بِ ۱ 
مهره در ان طاس اندارد وال جرخ بکردش دراید و در اندرون رصد طبل رده شود و بر 
بالای آن مناره علمی ظاهر شود و طبل زده شود و بر بالای علم فرو شود واواز طبل فرو 
لشیند , 

و بربالای دایرهة قمر دایره حمسه متحیره۲ باشد؛ ومنسو بات هر روزه بآن 
کنوا کب نموده واسامی روزها نوشته, و در اندرون رصد تنورةٌ مسین پرآب شین کنیل 

ر ۰ َ ۰ ۲ 1 
ولن‌گری بزنجیر او يخته بر روی آب و بطر یق اصطرلاب در پایین آن تنوره نهاده واز 
ی ۳ ۰ ِ و چم 
عضاده" او ابی بیرون می آید و در جاه می رود و هر جند ازان آب کم می شود آن لنگر 
۷ ‌_ و .۰ 
فرو می رود. و قر یب صدو پنجاه طناب هر یک را لنکُری جوبین بران متصل کرده 


۱ - خانه: آناق» وثاق. 

۲.- یمین سوی راست؛ جانب راست. 

۳ یسار: سوی جپ. جانب جپ. 

) - سازدادن: ترتیب دادن تعبیه کردن. 

۵ - زمانهای (صبح یا بامداد و بامداد پگاه وپگاه) و پیشین و پسین و شام و جفتن (نماز پیشین» 
نماز دیگی نماز پسین, نماز شام, نماز حفتن) بترئیب بامداد (زود و دیر) وظهر و بعدازظهر (غروب) و شامگاه 
و دیری از شب را نشان می داد و نوعی از وقت گذاری در ايران بود که هنوز هم در بعضی از ناحیتهای کشور 
لته 

1 - در اصل «جون». 

۷- خمس؛ٌ متحیره: پنج سیارهُ عطارد, زهره, مر یخ, مشتری و زحل. 

۸ عضاده: زاو به‌یاب. 


۴ ۱ 9 جینة سخن 


آو بخته وبان لنگر حرکت می کند. و در آن دوازده خانه یی که برابر دوازده ساعت 
روز و شب در سوراخ کرده؛ هر شب هر ساعت جراغی نهاده می شود و هر ساعت که 
ازشب می گذرد چراغ م باز نشانده می شود. 

ومصئف رصد مولانا خلیل بن م ابی بکر آملی است؛ و در با ۲ یین جرخ پنجره‌یی 
کشیده و به‌عقلی * درهم نشانده, بضتعت چنین بیرون ی آزد کد #ستدط !این تار بخ 
الفقیر الی الله الجلیل خلیل‌بن ابی بکر بن خلیل است؛ و تار یخ این مدرسه و رصد و 
1 قبة پیت الا دو یه ومسجد و خانه در سال خمس وعشر ین وسیعماه بوده. 

وفمسحجا دیگر در آستانهة مدرسه با دری در اندرون ودری در بیرون مفتوح کرده 
و برکتایة؟ گرد ساحت؟ در مدرسه و رصد تمام موقوفات ازحضص ومزارع و بساتین 
وحوانیت * و میاه * ثبت کرده بکاشی تراشینه, 

حون سیّدرکن الدین این هد رسه بساخعت و در حنب آن مدرسهٌ محمود شاه 
بود, ودر پهلوی اين مدرسه حقیر می نمود اتابک دیگر آن مدرسه عمارت کردو منارة 
دو قفسه بساخت و گنبد سبز کرد ازکاشی همجنان حقیر می نمود. اتابکیان آغاز 
قصد! سیّد کردند و یزد بدیشان تعلق داشت. اذیت می رساندند. 

و در آن نزدیکی ۸ خواجه‌یی ترسا" بود با ما بسیار بیزد آمد ومُقیم شدء 
وچندین هزار فلوری ۱ طلا با خود داشت. شبی جمعی عیاران برآن خواجه شبیخون 
زدند و بعضی ازآن اموال را بردند و آن ترسا را بکشتند! روز دیگر اتابیک تهمت بر 


۱ معقل: بند, آنچه بستن را بکار آید. 

۲ سس مستتبط : استنباط کننده, در یابند فهم کننده. 

۳- کتابه: کتیبه.خطی و نوشته‌یی که بر پیشگاه بنایا برسنگی نقش کنند. 

4 - ساحت: پیشگاه. 

۵ مس حانوت: دکان» ج حوائیت . 

" - میاه: آبها (ازر يشة سامی «میّه») بمعنی آب. 

۷- قصد: دراینجا بمعنی آهنگ بدء بداندیشی. 

۸ - در آن نزدیکی : در حدود همان وقت. 

-٩‏ ترسا, مسیحی » عیسوی کیش. 

۰ - فلوری: مسکوک طلای خارجی که بازرگانان فرنگی باخود می آوردند وهمانست که در 
ز بانهای ارو پایی ونرورع می گفتند. گو یا نخستین بار فلورن را بسال ۱۲۵۲ میلادی (1۵۰ ه) در فلورانس 
ایتالیا ضرب کردند و بعداز آن در بسیاری از کشورهای ارو پایی بوسیلهٌ ملوک طوایف تقلید شد. 


جعفرقی " ۱ ۱۵ 


سیّد رکن الدین نهاد که اتباع تواو را کشتند. ومیّد را بگرفتند و دشمنان فص او 
برخحاستند و او را تادیب بسیار کردند و بانواع عقو بت مات ساختند» و پسرش 
آمیرشمس الدین مخفی شد در شهر و سید رکن الذین را هزار حوب بردند حنانکه یک 
کته از پوست اندام او جمع شده بود. هر حند ادیّت رسانیدند هیچ بروی ظاهر 
رد۱ . وی را برهنته برشتری نشاندند و ببازار بردند و بسیار آزار نوی رسانیدند و 
۱ ‌ 
پشکل گُوسفند نثار بروی می کردند. سید آب از کشی طلب کردء تول در کوزه 
کردند و بوی دادند و او را بقلعةٌ خورمیز فرستادند و در جاه آنجا محبوس کردند. 

امیرشمس الدین در. کوحهة نو در خارج حصار پزددرخانة دوستی مخفی بود. 
در آن هایگ خواحه‌یی نود استرابادی» نام او حاحی علی نود . شبی حضصرت 
رسالت را بواقعه درخواب دیدوفرمودشمس آلدین فرزندمن درفلان خانه استء هزار 
دینارواستری که برآن‌سوارمی شوی بدوده‌تابتبریزر ود که گشادٍ کارا اوانحاست. 
خواحه از خواب بیدار شد و بّدر آن خحازه رفت » از صاحب آن خانه که امیرشمس الدین 
در آن حا بود تفحص کرد» ابا نمود. آن خواحه ابرام نمود وخوابی که دیده بود بگفت . 
امیرشمس آلدین نیز این خواب دیده نود ء استر و هزار دینار بوی داد و امیرشمس الدین 
متوحه تبر یزشد وبیک منزل به عققدا رفت و ازآن جا به «ثه گنبد». در آن سا 
گنبدی حند خحراب بود و آبی تلخ و گننده آداشت. تشنگی بروی مُستولی شده نود 
احق تعالی بارانی فرستاد که تمام کوهها و گودها پراب شد و سیراب گردیدند. »۳ 
کرد که در آن مقام کاروانسرا و ده و حمّام و مسجد بسازد و آب شیر ین بدان مقام 
آورد و کاروانسرا سازداد. 

سیّدشمس لین بملّت ده‌روزتبریز رفت. همان روز که بتبریز رسیدشب 
امیرغیاث الدین محمدبن خواجه رشیدالدین فضل اللّه" حضرت رسالت را در حواب 


۱ - برضدٍ وی معلوم وثابت نشد . 

۲ شاد کار: حل وفصل شدن کار. 

۳ - گنده: : گندیده» فاسد» تباه, 

4 - غیاث‌الدین محمد فرزند ری فضل الله همدانی مانند پدر از بزرگان 
وحدمتگزاران ایرانست. وی از سال ۷۲۷ وزارت سلطان ابوسعید بهادر آخر ین ایلخان بزرگ مغول یافت 
واندکی پس از مرگ آن سلطان (۷۳۹ه) بردست مغولان کشته شد. نامش جاویدان باد. 


۶ 1 9 ِ ن#سخن 


دید بدو گفت فرزند من بدین جانب آمده است. او را تعظیم کنید. روزدیگر چون 
امیر شمس الدین بدیدِ امیر غیاث الدّین محمّد رفت» خوابش بیاد آمد و او را تعظیم 
کردو خلمتِ خاص بپوشانید و نیابت وزارت تمام ممالک سلطان ابی سعید بدو 
تفویض کرد وقاضی فضاتی ۲ و تمام اوقاف مملکت بدو ارزانی داشت و همان روز 
ایلحی به طرف يزد روان شد بحهت خلاص امیر رکن الدین وزخر۲ آتابیک؛ و قضا 
واوقاف یزد بدو تفویض کردند. امیرغیاث الدین خواب برسلطان عرضه کرد وسلطان 
عنایت بسیار در حق او فرمود. 

چون ایلچی بیزد رسید خلایق خرم شدند. ایلچی به خور میز رفت که سیّد را 
از جاه بیرون آورد. جون حهت خلاصی او درجاه رفتند ماری سیاه نزد او دیدند که 
حلقه زده بود. چون مردم بدر چاه آمدند, آن مارناپیدا شد. امیررکن الدین را سوار 
کردند و بشهر آوردند و ایلجی بحکم سلطان مُایدان " او را طلب کرد تا تأدیب کند. 
و سید را بر مسند قضا نشانید. هرکه باوی بدی کرده بود عفوفرمود. آن کس که 
چوب بروی زده بود بعدد هرچوبی فلوری بوی داد. آنکه پیشکیل گوسفندبرمرش 
ريخته بود زربرشروی بر یخت. وانکه بول بر سرش ر بخته بود و در کوزه ر يخته 
بوی داده بوده بالوة نجاتون ساخته ودر دهن او کردند. و در مدرسةٌ خود سفرة عام 
گسترده و امالی بمرتبهخود» هر کسی را خلعت و نوازش بسیار فرمود, و عز یمت 
کعب؛ معظمه وز پارت مرقد حضرت رسول خدا صلی الله علیه واله و سلم کرد» و حج 
و شمره در یافت, و فقیران مکه را انعام داد و بمدینهٌ رسول آمد و مسکینان مدینه را 
نوازش کرد و بیزد آمد. 

ودر آن زمان أستاد قرآن شیخ محمّد یعقوب بود. علیه الرحمه. استاد قرآن امیر 
رکنن الدین بود و قرآن برو خوانده بود,به پسرسش اورفت. دید که وی از پایابی ؟ بیرون 


۱- قاضی فضاتی (قاضی القضاتی) معادل است با مقام وز یر داد گستری یا مرنب رئیس دیوان 
عالی کشور که امروز دار یم. 

۲ -. زحر: راندن ودور کردن ودر پارسی شکنحه کردن وآزار دادث. 

۳س معاند: دشمن, بدخواه, آنکه عناد ورزد. 

4 س پایاب: اصلاً بمعنی آییست که پا بقعروتک آن برسد. و نیز بمعنی ته حوض و در یا و بمعنی 
آب انبار گود که با له بسیاربپایان برای برداشتن آن برسند و در اینجا معنی اخبر مرادست. 


حعفری ۱۷ 


آمده و ضوساخته, و نفس می زند. امیر رکن الدین تذر کرد که آب تفت بتر خانة او 
رد اقا وضو ساععن براو اسان شود و مقد ار آب تفت بر اوواو ارفرآفاه فاش سظر 
کرد و آب بدار الشفاء آورد و بعداز آن بدر مدرسة وردانرون و بمسحد جمعه و 
بمدرسهة خود برد از مدرسة رشیدیه, و از انجا بباب الیاده وحمام ر یحانان حاری 
کردند, و براه بازار سلطان ابراهیم بمدرسة مولانامجدالدین حسن و بدرخانة استاد 
محمّد یعقوب و بخانقاه کوشک نورسانیده. 


2 


۵ -- احمدین حسین 


احمدبن حسین‌بن علی کاتب یزدی از مولقان فرت نهم و در زمره جند 
مولفی است که کتابی دربارهُ تار یخ یزد نوشته اند. وی همعهد جهانشاه قراقو یونلو 
(۸۳۲ تا ۸۸۵۲ ) بود و کتاب خود را که به «تار یخ جدید یزد» معروفست بنام او 
آغاز کرد لیکن توانست در حیات وی کار خود را بانجام رساند و آنرا بسال ۸٩۱‏ 
پایان داد. کتاب اوبنشرساد؛ خوبی نگارش یافته و پراست از اطلاعات 
گرانبهای تار یخی و جفرافیایی و اجتماعی یزد و مدرسه‌ها و مسجدها و خانقاهها 
و دیگربناهای خیر با توصیفهای دلپذیر. 


دارالشفاء صاحبی و خانقاه 

و بدانکه دارالشفاییزدازآثارخیراتِ خواجه وصاخب أعظم سعید شمس - 
الدین محمد صاحب دیوانست" و خود این عمارت ندیده, و در تبر یز وز پر قاآن- 
خحان۲ بود ونایب او در یزد خواحه شمس الدین ار کوتود بدوفرستاد؟ که جهت من 


ه از تار یخ جدید یزد جاپ فرهنگ یزد ۱۳۱۷ شمسی ص 1۲ ۱-۱. 

۱- شمس اآلدین محمدبن بهاء الدین محمدصاحبدیوان جوینی وز بر بسیار بز رگوار و آزاده ودایشمند 
ودانش دوست ایرانی است که وجودش درعهد تیرةمفولان ازنعمتهای بز رگ الهی برای‌سرزمین‌پا ک اهورایی 
مابود. وی از سال 1۱ تا ۱۸۵ ه وزارت کرد و درآن سال بسعایت دشمنان نامرد خود و بفرمان ارشونان 
ایلخان مغول کشته شد. نامش حاو پدان باد. 

۲ - ایلخانی بنام قاآن خان ندار یم بلکه قاآن عنوان کی خانان بزرگ مغول بود. شاید در سه 


۲۰ گنجینة سخن 


در یزد عمارتی بساز موسوم به دارالشفاء. و خواحه شمس ‌الدین این عمارت که در 
میان دو دزگاه دارالشفاء است بساخت و طرح آن نزد خواجه فرستاد, خواجه 
شمس الدین بدید» در نظرش مختصر آمد بخواحه شمس الدین فرستاد که در خور همت 
خحود این عمارت کرده‌ای نه در خور همت ما! خواحه از ین بهم برآمد ۱ و ده قفیز زمین 
طرح عمارتِ مدرسه و مسجد و بیت الادو یه " ومجلس مجانین " وحوضخانه و یخدان 
و باغ بینداخت؟ و بادگیری عالی وطنبی منقّش راست کرد وآساس آن از آجر پخته 
وگچ وکاشی تراشيده و منقش کرد واين طرح نزد خواجه فرستاد. خواجه شمس الدین 
محمد صاحب دیوان فرمودند که نه بدین افراط و نه بدان تقر بط . خواحه شمس الدین 
محمدتازی گو باز فرستاد که اگر برایشان گرانست کتابه" را بردارم از درگاه 
وتازی گو بنویسند که آنچه خرج رفته باشد * بخزانة عامره فرستم . 

چون دارالشفاء تمام شد خواحه شمس الدین تازی گو اجلاس کرد و بزرگان 
راطلب داشت وطوی! عالی بکرد و افصح المتکلمین امامی هروی" قصیده‌یی در 
وصف دارالشفاء گفته بودء عرضه کرد. تازی گوده هزار دینار صلةً آن قصیده بوی داد 


چب اینجا مراد از قاآن ان ر ابا فاحان)» (1*۳-- ۱۸۰ ه) بوده باشد, ولی صاحب دیوان وزارت پسر اباقا بعنی 
احمد تکوذارو دوسال هم وزارت ارغون خان بدنهاد (۹۸۳- ۹۰ ه) را داشت. خدایش بیامرزاد. 
۳ - بدو فرستاد: بدو پیغام داد. 


۱ - بهم برآمد: آشفته شدء خشمناک شد. 

۲ببیت الادو به: دارالشفاء درمانگاه» بیمارستان. 

۳ م مجلس مجانین: تیمارستان دیوانه خانه. 

6 - طرح انداختن: طرح ر یزی کردن. 

۵ - کتابه: کتیبه, آنچه برسنگ یا کاشی وهمانند آنها نویسند و بر پیشانی ساختمان یا بردیوارها و 
کوهها و اینگونه جایها نصب کنند. 

٩‏ - جرج رفته باشد: ضرف شده باشد هز بنه شده باشد. 

۷ - طوی کردن: طعام دادن. 

۸ - ملک الشمرا رضی الدین ابوعبدالله محمد امامی هروی شاعر بزرگ عهد ایلخانی است که چند 
گاهی دریزد مصاحب شمس الدین محمد تاز یگوی بود و قسمتی ازعمرش را نیز در کرمان و اواخر عهد خود 
وادر اصفهان گذراند تا در سال ٩۸5‏ درگذشت. راجع باحوال وآثارش بنگر ید به تار یخ ادبیات در ایران؛ 
دکترصفاه ج ۳ ص ۵4۱ - ۰۵۵۷ 


ا.عمد بن حسین ۱ ۲ 


و این قصیده بکاشی تراشیده برکتابه نقش کرد» سعر: 


ای صفای صَمّهات ترکیب عالم را روان 
۱ صحتِ عقّل و صفای روحی و حانيٍ حهان 
سدره ؛ گردون! ماب" تست رفعت رایناه 
ساحت عزت جناب تست دولت را مکان 
شد زرشک صحن وسقفت چرخ وجثت رامقیم؟ 
ات آنخم در کار و اب کوثر در دهان 
کی بگردون سرفرود آید جنابت را که هست ۱ 
زاطلس گردون زمینت واز کواکب آسمان 
سقف مرفوصت سپهر عاشرست" آن برزمین 
صحن دلخسواهت بهشت‌تاسم* است آن درجهان 
صاحبی انکس که از دست ودلش عاحز شوند 
هرنفس صد حاتم وهرلحظه صدنوشیروان 
خواحه دیواد هفت افلیم شمس ملک ودین 
بیع امن و امان مقصود [بداع زمان 


چون دارالشفاء تمام شد بزرگان یزد از شهر وولایت, از هر مقامی پانصد 
۳9 
کرد و در سای ست و ستین وسیعمانه تمام شد وخواجه محمد تازی کومسحدجهلس 


۱ س سدرة گردون مآب: سدرة المنتهی . 

۲ - بحای ماب در اصل (ربه آب» طبع شده, 

۳- میم : دائم پیوسته . 

7 غپهری که برتر از فلک الافلا ک (سپهر تاسع) تصور شود . 

۵ - بهشت تاسم: بهشتی که بحز یا بالا تر از هشت بهشت تصور گردد. 

1 سبو: در اینجا مقیاسی از سنحش میزان [ ۳ حنانکه «سنگ» و «چوب» بهمین معنی 
۷ تکلف کردن: در اینجا برذمة خودنهادن و پذیرفتن. 


۲۲ گنجین سخن 


محراپ بساخت ومنبر ساز ۱ کرد و ازاثارخیر اوست.. 


مدرسه رشید و خانقاه وبازارو کاروانسرا 

این مدرسه منسوبست بخواجه رشیدالدین فضل اللّه طبیب ۲ که از اکابرزمان 
خحودو پسران‌عالی شأن او وزراه سلاطین بودندو بعلم و کمال آراسته بودند ومصتفات 
بسیار دارد. ودر اوّلٍ حال طوف ممالک می کرد و خلایق ازحکمت او منفعت 
می یافتند» وشیخ زمان بود. و جون بشهر یزد رسید بحکم الجنسيَةعله الضمٌ " نزدیک 
اولادٍ مولانا رَضی الذّین طبیب شد, ومولانا شرف الدّین علی که جالینوس زمان بود و 
از اکابریزد سرآمده بود, او را تفقة کرد و گرامی داشت و هر کتاب که طلب کرد 
بوی داد. و جون خواجه رشید بتبر یز رفت نزد سلطان محمد خدابنده؟» و آن پایه و 
بز رگن بیافت و در صدر امرا و وزرای سلطان درآمد, و می خواست که غذر خدمت 
ایشان بخواهد؟ فرمان و یرلیسخ؟ صدارت وامارت جهت مولاناشرف الدین علی 
بفرستاد. و حون نشان۲ برسید وفات کرده بود» و بسران او صاحب اعظم ضیاء الدین 
بحسیینن و مولانا محدالدین در میان بودند» صدارت و امارت بمولانا محدالدین رسید. 
بغایت* عالیشان ورفیع مکان شد . کوحه‌های یزد بجهت !| آن حماعت که بار بری 
کردند ناهمواربود» بفرمود که هموار کردند و کلوخ از راه ؟ گذرها پاک کردند و در 


۱ - ساز کردت: ترتیب دادن. 

۰ از تار بخ جدید یزد ص ۱4۵ - ۰۱6 

۲ - وز بر مشهور غازان خان و اولجایتو محمد و دوسال از آغاز پادشاهی ابوسعید بهادرحان, که بسال 
۸ کشته شد. 

۳ هم جنسی انگیزة یگانگی است. 

4 - سلطاتن محمد خدابنده, ابلخات مغول از ۱۷۰۳ ۰۷۱۲ 

۵ -یعنی خدمت ایشان را حبران کند. 

1 - یرلیغ: فرمان شاهانه (مغولی است). 

۷- نشان: حکم و فرمان که بمهر و نشان ممتاز باشد. 

۸ سب بخایت: پسیار» بسی. 


احمد بن حسین ۳" 


فریب کوچه ایبک رباطی ساختند وخلّد مُلکه" بركتابة " درگاه نوشته. 
وخواجه التماس کرد که جهت او در شهر عمارات بسازند و این مدرسه 
وخانفاه و بازار در مدرسه۲ وخانقاه ومنارة مابین خانقاه ومدرسه و کاروانسرای مقابل 
مدرسة وّردانروز طرح بینداخت و در سال خمس و عشر وسبعمائه عمارات تمام شد و 
القاب خواحه بر دّر مدرسه و حهانیان نوشته اند» 2 و اراضی وسهام 
قنوات و حوانیت " و بساتین برآن وقف کرده اند اولادی۵ وخیراتی " و بازار در مدرسة 
مذ کور که مشهور ببازار کاغذیانست» هم وقف در آن مدرسه کرده است. 
وخواجه رشید از ا کابر زمان بود و ابواب خیرات او دریزد و کرمان واصفهان 
وشیراز و تبر یز و سلطانیه بسیاراست ور بُع رشیدی که در تبر یز ساخته شهری دیگر 
است از مساجد و مدارس و بیوتات و بازار و کشت‌زار و بساتین و برج و بارو گرد 
او کشیده, و کتاب و تصانیف بسیاردارد همه فاضلانه و بغایتِ کمال نوشته درسنة 
شمان وعشر وسبعماثه نزد سلطان ابوسعید او را غمز کردند که تشخیص مرض سلطان 
محمّد غلط کرده است, و بفرمان ابوسعید جو پان ۲ او را بقتل آورد! 


۱- مقصود: خلدالله که است. 

۲- کتابه: کتیبه. 

۳- بازار در مدرسه: یعنی بازاری که بر در مدرسه است. 

نت حانوت: دکان» حوانیت ج. 

۵- یمنی وقف اولاد که حبس است در میان فرزندان‌واعقابشان. 

- یعنی وقفی که برای خیرات کنند و جز در آن راه نباید صرف شود. 

۷- امیرحسن چوپان از سران مستنفذه فول وسپهسالار اولجایتو محمد خدابنده وسلطان ابوسعید 
بهادرخان بود و در اوایل سلطنت سلطان ابوسعید حل وعقد همه امور کشور در دست او بود. وی در سال ۷۲۸ 
بعلت نقاری که باایلخان یافته بود» گرفتار و کشته شد. جوبد کردی مشو ایمن زآفات! 


نیم 


۲ - حروفیان 


حروفیان فرقه یی ازاندیشه مندان دینی هستند که پیشوایشان فضل اللّه نصیحی 
استرابادی در فرن هشتم هجری ظهور کرد. ولادنش بسال ۷6۰ وکشته شدنش در 
سال ۲۷۹۱ بردست امیرانشاه پسر تیمور اتفاق افتاد. و این میرانشاه همانست که 
حروفیان او را «مارانشاه» لقب داده‌اند. علت اشتهار فضل الله نصیحی به 
«حروفی » آن بود که اوفیض هستی را که از ذات خداوندسرچشمه‌می گیردبه 
«نطق» یا «کلام», و سر یان آن را در موجودات به «حرف» تعبیر نموده وهر 
یک از سی ودو حرف الفبای فارسی را جلوه‌یی ازجلوه‌های وجود شمرده و اجتماع 
یا ترکیب هرچند تا ازآنها را منشاء ترکیبهای صورت وهیولی و پیدایی وحود 
حسمانی جیزها دانسته است. 

اثر معروفش «جاو یدان کبیر» است و پیروانش هم در بیان عقیدت خود 
منظومه‌ها و کتابها و رساله‌هایی پرداخته اند که بعضی در توضیح مطلبها و 
اصطلاحها ووازه‌های جاو یدان کبیر و پاره‌یی در شرح اعتقادهای اين طایفه. 
است مانند استوانامه, محبت‌نامه وحزآن. محموع این کتابها و رساله‌ها ومنظومه ها 
با مقدمه‌یی مشروح بفرانسوی ازدکتر رضا توفیق محقق ترک عثمانی بسال ۱۹۰۹ 
میلادی در چاپخانةموسسة بر یل " شهر لایدن" (هلند) بطبع رسید. گفتار ز یر ین 
از همان مجموعه (از ص ۷۳ ببعد) نقل شده و درشرح یسک بیت از سخنان 


۱- اين سال را ۸۰۰ و۸۰4 ه هم نوشته اند. 


اااظ .1 .۱ .2 
0 .3 


۳۶ گنجینةٌسخن 


«علی الاعلی » خلیقه و حانشین فضل الله استرآبادی ات 


در تعر بف ذره 
در تعریف ذرّه جنین گفته‌اند که: الذْرة نله ۲ الصغيرة وقیل مایری فی 
الشمس ین الهباء" م و در متعاتف؟ بعضی متوخیده*عبارتست ازهر معنی که 


ازاشعه شمس ذاتِ واحب دروتحرکی و هیجانی بحسب وحود بظهور آید و بُروز او 
درچس بصورت تحرک و دَوَران بواسطة شمس حقیقی باشد. پس معنی این بیت که: 


مي + . 2 ی ۷ ۳ ۰ 3 ۳ 
همه درات ز بانند ولی گوشی نیست تابداند که زهر ذره حه اواز اید 


مبتنی بر این قاعده و مبنی بر اصول آنست که همة تشخصات مظاهر وجودی 
مطلق ومشکلات مصابیح نور حقّند» وغرض از آواز راعلام واستعلام است که مصوّت 
را نسبت باغیری واقم می شود ا زما فی الضمین وانجه مقاصد و دواعی۶ او منوط 
با تسه فوام انسان مطلقا وا کثر حیوانات در ضرور یات حیات : بمشارکت آبناء 
ی ها جروت ی ند وصوت در تبیه وه وصلت؟ 0 
رز مومت آنچو قوت ساره كِثِ ین فک شب و در 


۱ - دربارة حروفیان بنگر ید به: تار پخ ادبیات در ایران» دکتر صفاء ج 4 ص ۱ ببعد و مأخذهایی 
که آنجانشان داده شده است. 

۲ س نمله: مور جه . 

۳- هباء: گردوغبارهوا که در پرتو آفتاب که از روزن افتد اشکار گردد. غبان ریز خاک در هوا. 

) - متعارف: معمول و متداول. در اینجا بمعنی اصطلاح متداول میان دسته‌یی وفرقه‌بی بکار رفته. 

۵ - متوخده : معتقدان بتوحید وتئز به ذات واجب الوجود. 

-٩‏ دواعی : جمم داعیه بمعنی انکیزه و سبب. 

۷- صلت: پیوند ارتباط, 

۸ - ضابطه: دستون قاعده. 


خروفیان ۷۷ 


وس لقریة ‏ آیق اهل القر یت و گاهست که برعکس است همچنانکه و آنا 
تس مهم ففی رحمة ال شم فیها دون . و مراد از ین رحمث حتت 

... اما در حقیقت اشارتست بآنکه حالَ ومحلٌ در نفس الامر عين همند وبینهما 
ی ۷ 
نیست ز یرا مجاز عبورست از موضومٌ له کلمه واستعمال او در غیر ما وضع م له و ظلم را 
تغریف همینست وفحااست که از حکیم عم ظلم صادرشود زرا که وضع الشنی 
فی غیر موضعه یا از جهل است یا از عجز واین هر دو محالست بر حضرتِ حق. 

اکنون در ین بیت فرموده‌اند که همه دَرَات ز بانند یعنی نطقند که از قبیل 
واستل القریة باشد, یا صاحب نطقند که از قبیل رَجْل عل باشد؛ باری‌علی کلا_ 
التقدیر ین" بسی درغایت بلاغت واقع است و مشتمل است برتأ کید ومبالفه, شعر: 


ین 97 کی 
مایگطی الاشیاء وی صوایت وب کل نطق المخبر ین کلام 
و فایدةٌ دگر در ذکرز بان آنست که جون گوش مذ کور خواست شدن ازحیث 
مراعات نظر ز بان ذ کر کر نز حق تعالی درمقام مذمت کفار ونقصان حال ایشان 
چنیین می فرمایدصُم بکم مفی هم یروت "» یعنی ُم وبکم رامتعاقب* هم 
ساخته است ازآن جهت که در قبول قول واقرار آن گوش وز بان دخلی عظیم دارد. 
از ینست که کسانی ضَمْ" خلقی دارند هم گم ۲ باشند ازجهت آنکه مق دوشی 


واحد سشده افتیتهع بیت: 


وسئل القربة: , و بسپرس دبه را (در رسم الخط قرآن‌بجای واسئل آنطور می نو پسند که در متن 
آورده ایم). ارسورةٌ ۱ آیة #۱ 

۲-وامّا آنان که رو بهایشان سپید شده است جاودانه در آمرزش خداوندند. سور ۳ آیث ۱۰5. 

۳- علی کلالتقدیر ین: بنابردوقیاس. 

و - کرانند, گنگانند» کورانند, پس باز نمی گردند. آية ۱۷ از سور ۲. 

م - متعاقب: از دنبال هم آینده. 

اس ۳ 3 کرین صم خلقی : کری مادرزادی. 

۷- آیکم: گنگ, لال. 


۳۸ . و نهسخن 


ای‌زنسادانسی خسود گسم کرده یی نکم عمی آخرتابکی 


وله دظله «وبی گوشی نیست» یعنی خحلایق محجوب اند بسانسواع خجب! 
تقلیدات وتقبیدات» و نسبت با هر ذِرهء که جون متعلق است‌بشمس احدیت» غایتِ 
حجاب وکمال ار تیاب " دارند؛ واين رات متوقمه و تعینات متخیله ایشان را مانع 
از مشاهده حمال وحدت است؛ و حون گوش ر در استماع دلایل توحید 2 شواهد آثار 
وحدت حق که از انبیا بظهور آمده است»؛ امر عظیم واتع شده است؛ ازان فرمودند 
(«همه درات زبانند ولی گوشی نیست» یعنی «[نهم 2 عَن السمع لمعزولون ۳ م وم 
یستیع الان یجد 4 شهابً ۱ 
۱ وسمغنا واظغنا وعَصَّیْنا مُشهرست برآنکه اطاعت و عصیان هر دو معطوف 
براستماع گردیدست ازآن جهت در کلام حق سمع [پیش] از بصرست و ازان مقدم". 
واختلافست در میان حکمای طبیعی که ازسمع و بصر کدام هم وان است 
زیرا که انبیا ورشل که مُبلغ رسایل وسبایل" حلمند بح هر سایل دلایل وود 
وعرفان حضرتِ واحب الوجود را از طریق سمّات ادا کردند وشرایع انبیا بأشرها" 
سقع ات است بمضمون فاستّیم لمایُوحی* ؛و از حانب حق هرجه بانبیا آمد سخن 
بود» ومتعلق او سمع است؛ همجنانکه نقل است که‌دراول انجیل حق عزاسمه از ز بان 
عیسی علیه‌السلام می گوید که اول چیزی که از اسمان آمد سخن بود و خدا بآن 


ححب : ححابها پرده ها. 

۲- ارتیاب: شک کردن. در پارسی شک, شبهه, وهم. 

۳ - ایشان از شنیدن بی بهره اند. ای ۲۱۲ از سورهُ ۰۲٩‏ 

) - پس هرکس گوش فرا دارد اکنون بیابد برای خود شهابی را بکمین. از آي ٩‏ از سور ۷۲. 

۵ - مقصود آنست که در بایان برخی از آیه‌های قرآن ((سمیع» بر ((بصیر) مقدم است مثلاً ان الله 
کان سمیعاً بصیراً (ازآبه ۵۸ سورة 4) کان الله سمعیاً بصیراً (ازآیه ۱۳۶ سورة 4) وجزآن. 

هنت گوتا نویسنده «سبایل» را جمع «سبیل» («راه) بنداشته وحال آنکه سبل (بضم اول ودوم) 
و سبول(بضم اول) است. 

تشر اه همه تدای 

۸ - پس گوش فرادار بدانجه وحی شود. از ای ۱۳ سور ۰۲۰ 


خروفیان ۳۹ 


سخن بود و منم آن سخن! ی : عطائی کلامی و عذابی 
کلامی آنما قولی اذا آراد شین آفول له گن فیکون. یعنی 


عطای من سخن است وعذ آب من سخن است که روح نیک و بدوجان مردوزن سخن است 
سگوکه ازدهنآیدسخن برون‌زان‌رو "که حلق وکام وز بان ولب ودهن سخن است 


و ازین است که در شرع درقدم وخدوبٍ هیچ چیز اختلاف واقع نشد مگر در 
کلام الله و او موصوف بم سموعیّت است جنانکه آیتِ «وَنْ احد ین المشرکین 
اشتجازگ فایستره حتی یسم کلام ال . ۰ دالّ است براین معنی ؛ و دیگر آن 
ُد رکاتِ گوش امر یست مجزد از طبایع وعنایر که آن اصوات وحروف باشد ز را 
که ملفوظات متزه‌اند از طول وعرض و عمق مثلا الف در حین تلفظ مجرّد و شرا از ین 
اوصافست که ذکررفت پس اگر گوش بداند که آنچه او ادراک کرده است از 
اصوات و حروف. چه تعلق ونسبت دارد با مُضَوّتِ حفیقی و متکلم حقیقی » واین 

همه اصوات وحروف چگونه صَیِحدٌ" واحده‌اند» آن گوش را گوش هوش می‌توان 

چون مقتضای بلاغتر سخن و فصاحتِ کلمات و ترکیبات یکی اینست که 

وحوه نشنتاز دز آداع ممانی و دلائل باشد ومحتمل بسی از لطایف و ظرایف باشد 
همجنانکه حدیثی در صضت قران آمده است لرآن ذووجوه فاحملوهعلی آحسن وجوهه! 

وکلام علی علیه السلام در نهج البلاغه مذ کور است نسبت با عبدالله گفته است در 
9 والی یمه بمضی آزبلاد خوایج گردانیده بود قال علیهالسلام: 


سر مر از 


تخاصمهم بالقران فانه حمال دو وحوی تقوم و بقولون» ولکن حاخهم با لسنهة فانهم 


۱- از آغاز انحیل متی: ۸ - در ابتدا کلمه بود وکلمه نزد خدا بود وکلمه خدا بود ۲- همان در 
ابتدا نزد خدا بود ۳- س همه جیز ی و بغیراز او حیزی از موحودات وحود نیافت... 4 -- 
رکشت کید زاوها با کشرز ۰ 

نك واگریکی از مشرکان ور رد پناهش ده تا حدای را بشنود (از ای ٩‏ سوره .)٩‏ 

۴ صیحه : آوای بلند, فر یاد. 


۳۰ گنجینةٌسخن 


آن یَجلوا عنها محیصا . قال اللّه تعالی: آلذین یعون لول فیتبعون ات ننک 
الذین قدیهُم له واولنک شم ولا لباب 

فرض آنکه کلام فصیح وترکیب صحیح را یکی ازعلامات فصاحت و 
صخت بلاغت آنست که هرطایفه ازوبحسب مشرب خود لطیفه‌یی فهم کنند که 
یکی از وجوه محسنه اینست که دروصيفه ابهام واحتمال وّجهین و ثقیضین وامثال 
اینها باشد. اکنون این شاه بیت که بیت القصیدة عقید تحقیق است از نیج طبع 
اک وادراک پاک حضرت خلافت مآبي مملکتِ آنابیث الحق 9 
تن یت تن ای ات 

له درقایل . 

وبرین بسی از قواعد تحقیق وتوجه مبتتی میتوان گردانید بتخصیصه 
ماه میحرت ۱ ۱ ۱ ۱ 
بنابراین معنی واجب شد اين فقیر را که مبّت بذیل اين شاه بت گردد و بعضی از 
مغلقات که نسبت با معانی یت بط کر رات تخرور سار 
اگر چه قصر معانی رفیع و بیان بدیع آن آعلی و ارفع از آنست که برغ فهم يا بمعرلح 
عقل خود هرشر یف و وضیع برشرفات؟ مقاصد آن راه توان یافت. اما بواسطه آنکه 


۰ 
تست ۰ 


هیچ قلبی پیش او مردود نیست زآنکه قصدش از خر یدن سود نیست 
امید وانق است که دعای بندگان در محل قبول افتد. بیت: 


به امید قبولت نیکبختان را بود شادی هرآنکوبنده‌ات گرددمبارک بادآزادی! 


۱ - محیص: گر یزگاه, راه فرار 

۲- آنانکه می شنوند سخن را و پیروی می کنند بهترش را آنانند که رهبر یشان کرده است خدا و 
آنانند صاحبان خردها (آيةٌ ۱۸ سورهُ ۳۹). 

۳ ساطع: تابان» روشن. 

لله درقایل: حدای بگو ینده نیکی دهاد. 

۵- بتخصیص : بو یزه, 

-٩‏ شرفات: جمع شرفه بمعنی کنگره قصر و بلندتر ین جای از بنا. 


خروفیان ۳ 
تحت تسس ی عرسا اتب تعاس .۰ 
قوله‌مدَظله 
همه ذرّات ز بانند ولی وشن تشعنت تابداند که زهر ذره جه آواز اید 


قال الله تعالی حکایهٌ عن الکمان وقالوا یجلودهم شهدتم علینا؟ قالاآنققنا ال 
الذی انقق کل شی ۱ » لست : 


اشبا همه ناطق است و گویا اکن فتزیان نی وان 
هر ستگ وکلوعش ززه أنققنا ال ناطق شده بر سر آنا اللّه آنا الْطق 


نزد اصحاب این فن آنست که همه اشیا از فلکیّات وارض وهرچه هتم و 
متصر گردد درین هر دوء هرچه در خواب و بیداری اعتبار توان کرد. همه مظاهر 
کلمات و نطق آلهی اند وظاهروباطن آشیا بغیراز کلمه وکلام حق چیزی دیگر 
و له در ایتک ح لب" صلعم استعاذه واستعانه 
باوحبسته است چنانکه فرمود: آتوذ بکلمات الله 0 من شر ما خلق ومُستعان" و 
مُستصاذ" بغیر ازذات وصفات ذاتی حق نتواند بود, بحکم فْ آمود رب التاس ملک 
الثاس اله التاس*؛ و مظهرتا کلماتِ الهی بغیر ا زاقانا نت زرا کی 
صورت مظهر اعلام و مثالي کلمة الله است و بحسب نطق خود ظاهر است. 


۱ - وگفتند بپوستهای خویش چرا برضد ما گواهی دادید؟ گفتند ما را بسخن آورد خداوندی که 
همه چیز را بسخن آورد. آی ۲۱ از سور 4۱ . 
اش جا؛ : حروفیه در آثار عود حروف وعلائمی خاص دارند که هر یک را معنایی خحاصض است 
حنانکه اینجا مراد پیامبر اسلام است. 
۳ مستعان: آنکه ازو یاری خواسته شود. 
) - مستعاذ: آنکه بدو پناه حسته شود. 
۵- سوره ) ۱۱ آیه‌های ۱ و ۲ و ۳. 


۳۲ گنجین؛ سخن 


سس سس وس ه سوت تس مت متسه 


وجمیمقواعد | شرایع خود راء که مقماتِ معرفت حقَ است, مبتنی بر کلمه 
س_ ‌ 1 
وکلام گردانید و بحسب اسمیّت این سی ودو کلمه بهمة ایا رسیده است» بیت. 


م ۳۹۹ ۶ ] با مر ۰ ۰ ۳۹ ‌ 


واین معن که سی ودو کلمه اسماءٍ همه اشیا شده است امر یست بدیهی و 
۱ بحسب ذات در همه تحلی کرده و عین همه شده ز یرا که بیت: 


2 ۰ ۰ ۰ و "7 ۰ ۳۹ 4 
گرزنی دوجیزرابر یبکد گر ایند ازوی صوتی وحرفی بدر 


پس معمتی این بیت بر ین مقدمات که شمهّد شد آنست که همه اشیاء م رکبه 
عین نطق اند ز یرا که مراد از ذرّات مرکباتِ اشیاست و در اصطلاح مر کبات و 
مفردات می گو بند ومراد از مفردات حروف تهجَی و مقتلماتِ قران است و مراد از 
مرکبات آنجه از ینها ترکیب می یابند و موجود می گردند و مُدعای این طایفه آنست 
که جمیم موجودات از ین دو مرتبه بیرون نیست وهرجا بطر ی خاصی ظهور دارد و 
مراد از آن که همه ذرّات ز بانند چون ز بان موضع از برای نطق است و محل ظهور 
کلمه استء از قبیل ذکر محل وارادة حالّ باشد چنانچه گفتیم... 


۱ - در اصل «قواید». ولی جنین نیست. ضمیر فاعلی دراين جمله راجمست به «ح لب صلعم». 


۷ -- عفیلی 


سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی ازدیوانیان ومنشیان عهد تیموری واز حمله 
نو یسندگان خوب آن دورانست که بیشتر بخواجه قوام الدین نظام الملک خوافی (م ‏ 
۳ه) وز یر ابوالغازی سلطان حسین میرزای بایقرا (سلطنت از ۸۷۵ تا ۹۱۱ه) 
۱ اختصاص داشت وکتاب مشهور خود «آثار الوز راء» را در شرح حال وز پران عهد 
اسلامی, بنام اوتألیف کرد. این کتاب بسبب اشتمال براطلاعات در بارة 
وز یران اسلامی خاضه آنها که قر یب بعهد موْفُند اهمیت بسیار دارد. تألین آن 
بسال ۸۷۵ ه انجام گرفت. 


نظام الملک 

ه خواجه ننظام الملک ابوعلی الحسن‌بن علی بن اسحاق الطوسی » رحمة الله 
علیه او را از دارالخلافه رضی * امیرالمومنین لب نهادند, و هیچ کس راازوزرا؛ 
خلفا لقب نداده بودند. بر نیکوتر ین وحهی سی سال وزارت سلطان الب ارسلان و 
سلطان ملکشاه رال" نمود, و بتاج الحضرتین مشهور شد و از اصحاب حکم وفرمان 


ه نقل از آثارالوزراء, چاپ دانشگاه تهران, ص ۲۰۷ - ۱۱ ۲. 


۱ رضی : فعیل بمعنی مفعولست, یعنی مورد رضایت. 
۲ تقلد: عهده‌دارشدن, 


۳۴ َ گنجینة سخن 


۰ و و ۳۹ ۰ ب ‌ م2 ی ۰ 
بهمه حالات بزر کی بز گذشنت وگردن حبّاران روزگار را بکمند قهر فروشکست. با 
وحود دولت وعظمت سار واخغال! بشما دانما بحال ضعفا ورعیت و بیجارگان 
هر ولایت رسیدی و بازقاد و علما و مشایخ نیز صحبت داشتی و از ی 
وقوف و با خببودی واوقات وساعات را مستغرق طاعات وعبادات گردانیدی 
واحداث د شمیت وان اب لیر" در اقطار" بلاد ممالک عرب و عحم نمود و اوقاف 
بسیار کرد» از آن حمله هید رسه ی بغداد از اه عمارات اوست. 
واو را دوازده پسر بود» فرزندان و دامادان وغلامان خود را بایالت وحکومت 
در ممالک منتشر گردانید و ثغور) اسلام را بدیشان مُعمور* و محکم گردانید؛ و خود 
جنانکه بتدبیر دیوان وولایت اشتفال می نمود بترتیب پیاده و تعبیة" لشکرها نیز قیام 
۰ م ۰ ۰ ۰ ۳ 
می فرمود و در حنکها و مصاف خود و غلامان و پسران بر مقلمه " و مَثفّلای * تمامت 
عسا کر رفتی وحرب کردی 0 خروب" غالب آمدی و مطفربودی. و در زمان 
او دولت سلحوقی را هت " تمام روی نموده مملکت ایشان را تر: تیب بکمال نهاد. 
القضه صادرات افعال او ازمباحثة حسن صباح و تکمیل دة دفتر و نوشتن اخخوتت 
ملاحان جیحون برخراج انطاکیه شام و گرفتن قیصر روم ملکشاه را در شکارگاه و 
حلاص کردن او و اکثر حالات اووضوح و اشتهار تمام دارد و بتکرار محتاج ندید و 


۱ اشغال: شغلها؛ مشاغل. 
۲ - ابواب البر: معنی تحت اللفظ آن درهای احسان و معنی مراد از آن انواع احسانها یا انواع 
خیرات است. 
۳ - اقطار: اطراف و اکناف. دیارها. 
4 - ثفور: (جمع تض), مرزهاء حدود. 
۵ - معمور: ایادان. 
٩‏ -تعییه: آماده کردن ساز و سامان دادن سپاه. 
۷ - مقلمه: پیشاپیش سپاه, دسته‌یی از سپاه که پیشتر از عمده فوا حرکت کند و نخستین بار با 
دشمن درگیر شود. 
۸ - مَثغلای: واژه‌یی عفولی است بمعنی مقدمةمپاه. 
٩‏ - خروب:. جنگها (جمع حرب). 
۰- أَهت: شکوه, هیبت. 


عقیلی ۳۵ 


حکایت جند از نوادر حالات او نوشته می شود : 

جون سلطان بمملکت آرمن رفت و با پادشاه آنجا صلح کرد و دختر او را 
بزنی بخواست و بعد ازمدتی طلاق ی ی او را در نکاح 
آورد وخواحه را از او فرزندان شدي خواحه احمد ار آن غورزت۱ نود. 

آورده اند که حود حماعتی ازعصمان خواحه بعرص سلطان ملکشاه 
رسانیدند که اودو هزار غلام داردء همانا سوادی خلافی در سر داشته باشد این سخن 
خواحه رسید» سلطان را برسم دعوت بوثاق؟ خحود آورد و در آثناء۳ آنکه پیشکشها 
آورد عارض را فرمود که: دو هزار غلام بنده دارم خر ید سلطان نو یس. آنگاه پیش 
نخت آمد و عرصه داشت که فارانن مبارک پادشاه یادباشد که وفتی امیر دیوان برمن 
سفاهتی کرده نود *. من بحضرت سلطان‌عرض کردم فرمود که : ترا چندان غلام باید 
خرید که اگر کسی برتوسفاهت کند اورا ادب توانی کرد. من این غلامان را 
بجهت آن خر یده‌ام و امروز جمله را پیش تخت سلطان کشیدم! واین برعهمت 
اودلیل واضح است. 

حکایت: خواجه‌نظام الملک را.عادت آن بودی که هرگاه سوار شدی 
صره*های زر و سیم بغلاامی دادی تا بر هر درو یش که نظرانداختی اشارت بغلام 
کردی ۳ صره بدان درو يس دادی . روری بد کان تره‌فروشی بگذشت» مرد نره‌ فروش 
برپای خحاست وگفت؛: همردی درو یش و بیچاره ام وازاین تره‌فروشی معیشت عیال 
واطفال من حاصل نمی شود. خواحه بغلام اشارت کرد صره بدوداد . تره‌فروش دعا کرد 
و ازدکان برخحاست و براه دیگر پیش وز یر آمد و بر رهگذار او بنشست و پای در دامن 


۱- عورت: موضعمی ازبدن که باید پوشیده بماند. در اینجا بمعنی «زن» است و در این معنی 
بصورت «غورتی » هم استعمال شده, 

مت در پارسی بمعنی کلبه» اتاق کاشاند. 

آئتاء: : میانه, (در تازی جمع نو بکسر اول وسکون‌ثانی و ثالث است یعنی میانه). 

/ 9 در سازمان لشکری قدیم کسی بود که نگهداشت شمار سپاه و برآوردن نیازهای 
لشکری و آماده کردن آن برای سان و اینگونه وظیفه ها را برغهده داشت. 

۵ - سفاهت کردن: بی ادبی کردن. 

۰ - صره: کیسه, همیان درهم و دینار, 


۳۶ گنجین؛ سخن 


کشید و گفت ۳ وین ۲ و برحای مانده» پای ندارم و اطفال بسیار دارم؛ 
خواجه بغلام نظر کرد ره دیگر بدوداد. وچون درگذشت برحاست و براه دیگر 
پیش آمد وحامه بگردانید ۲ آوارا متفیر ساخته ۳ گفت: مردی ام پدر دختران خرد و 
آحوال من مک شا خواحه اشارت لام گرا صره و دیگر تتهدآدو مرد ازراه دیگر 
پیش آمد ونزد خحواحه رفت حامه و آواز بگردانیده؛ گفت: مردی ام غازی» در 
اسپیجاب وش ری کفدمیی کي ری ۳ 7۳ زر یانها 
رسیدء بهزار حیله حان بسلامت بردم؛ خواحه صره ره دیگر بدو داد و گفت: بگیر ای 
پیرتره‌فروش و برجای مانده و پدر دختران وغازی اسپیجابی ۵! کمال ملق وسخاوت 
خواجه نظام الملک از این حکایت معلوم می شود. 
در توار یخ آورده‌اند که: خواجه نظام الملک سلطان ملکشاه ه را ترطیب : 
می نمود برآنکه پسر مهتر سلطان» برکیارق " را» ولیعهد کند و ترکان خاتون» حرم 
رک سلطان» بدین سبب باخواجه بد بود وج سیرت و احوال او و فرزندان او در 
پیش سلطان می گفت وسلطان را برو متفر می گردانید تا سلطان بدو پیفام فرستاد 
که: تومگر با من شریکی که مملکت وولایت مرا بفرزندان خود می دهی؟ اگر 
ترک این شیوه نکنی ستار از سرت برگیرم" | واه جوا فریتداد 5ه* دستار من 
وتاج تودرهم بسته اند ترکان خاتون ان سخن را رنگ و بوی داد و ببدترين صورتی 
بعرض رسانید. سلطان برنحید و او را معزول گردانید وجایش بتاج الملک ابوالغنائم* 


۳ زین : برحای مانده زفیتگیر: 

۲- جامه گردانیدن: تغییر لباس دادن. 

۳- متغیر صاختن: تغییر دادن, 

4 - در اصل« از استهجاب». اسپیجاب نزدیک فار یاب در ساحل غربی سیردر یا (سیحون) و 
ازولایتهای مرزی اسلام با غزان وقارلقان غیر مسلمان بود. 

۵ - در اصل <« استهجابی» . 

-٩‏ رکن الدین ابوالمظفر برکیارق (بُرک یا رخ یعنی کلاه پاره) بعداز محمودبن ملکشاه از 4۸۷ تا 
۸ سلطنت کرد. 

۷ - مقصود برگرفتن دستار وزارت است یعنی معزول کردن از وزارت. 

۸ -- مشصود تاج الملک ابوالفنانم قمی است که بعداز کشته شدن خواجه تن بردست 
غلامان وطرفدارانش مقتول گردید. 


عفیلی 


۳۷ 


اج ات تحت ی را سس ما 
نائب ترکان خاتون داد و مرتبةٌ شرف الملک ابوسعید کاتب را بمجدالملک ابوالفضل 
قمی و کمال الدوله ابورضای عارض را عزل کرد و بَرعوّض سدیدالدوله ابوالمعالی را 
نعیین ِِ ِِ ۳ اختلال در ملک سلطات شد , ابوالمعالی نخاس ۱ در 


ز بوعلی ندواز بورضاواز بوسعد 
در آن زمانه زهرک آمدی بدرگه‌تو 
ز بوالخنائم و بوالفضل و بوالمعالی باز 
گرازنظام وکمال وشرف توسیر شدی 


خواجه نظام الملک را هم در آن چند 


شهاکه‌شیر بپیش توهمجومیش آمد 
هب ۳۹ هبشر ظفر وفتح نامه پیش آمد 
رمین مکی را نبات نیش آمد 
۰ .#2 ۳ 

زتاج ومجد وسدیدت نگرچه‌پیش آمد ! 


گاه فدائیان ملجد در ثانی عشر رمضان 


سنءهخمس ولمانیین وار بعمانه شهید کردندودرتار یخ سلحوفی مذ کوراست که 
۰ ِِِ ِِ ابوالغنانم کارد زدند وخواجه نظام الملک در حالت 


سی سال باقبال توای شاه حوانبخت 
منشور نکونامی وطغرای سعادت 
جون شد رفضامدّت وروی 2 نودوشش 
بگذاشتم آن خدمت دیر بنه بفرزند 


کوش از جهرة ایام و 
پیش ملک ارف بعر قیم تیوه 
او ا سخدا و بخداوند سپردم 


بعد از شهادت خواجه در شوال سنة مذ کور سلطان ملکشاه در سی وهفت 
ستالگین در بخداد در گذشت و سخن خواجه که درحق او گفته بود که؛ : دستار من 
وتاج نوهمسر استء راست آمد حنانحه امیر معزی شاعر در قصیده‌یی مرنیه ایشان 


۱- ابوالممالی از شاعران معروف قرن پنجم است. اک 


غلامان و کنیزکان و فروعتن آنان سرگرم 9 برده فروش. 


۲ مت در بارهٌ این اسمها بنگر , 
۳ استصواب: صوابدید صلاح ندیشی. 
4 ارشاد: راهنمایی ؛ راهبری. 


۵ -- بیتهای ز یر ین از خواجه نظام الملک نیست بلکه. 


]کمک دمص 


ِ ۰ ‌ و .۰ ۰ ۰ س 
رفت در یک مه بفردوس بر بن دستور پیر شاه برنا از پی آورفت درماه دک 
کردناگه قهر یزدان عحزسلطان آشکار فهر یزدانی ببین وعجزسلطانی نگر 


در بعضی کف حیزی ازمنغات خواجه نظام الملک مطالعه نموده شده در این 
محل ثبت نمود. این مکتوب بپسر خود مو یٌدالملک نوشته است" : 

بدانای‌پس رکه پا نیکی در جهان اعتقاد نیکست و شناختن حق تعالی 
بیگانگی است که همیشه بوده است و باشد وتغیبر و انتقال ۲ براو بهتان است؛ وایمان 
به ایزدتمالی ورسوله صلی الله علیه وله وسلم که خانم انبیاست و بهتر ین حلق» ودین 
اوحق است,و باید که اورادوست داری واصحساب واهل بیت اورا که امه بحق اند؛ و 
دشمنی هیچ کش از گو یندة لااله الا اللّه ومحمد رسول الله باید که کون تو نباشد. 
باید که خدمت علماء که ورثة انبيااند نیکوشناسی خاصه ازکسانی که از شحرةٌ نبقت 
و بتطهیر وتشر یف مخصوص باشند و هذه الااصول. 

و بعداز آن باید که پیش از صبح برخیزی و بدانی که پگاه برخاستن برکت 
عظیم دارد و کارها بگشاید و در زندگانی بیفزاید وهمیشه کلمة شهادت برز بان رانی 
ونماز بگزاری و اگر همه نیم سوره باشد از قرآن کر یم بخوانی و ورد" برخود لازم 
کنی ازدعوات؟ ات تاروز برتو بخوشدلی گذردوهمواره باادیب بخرمت وجامع* 
تسیتی و با هنرمندی لطیف وظر یف تا اوجیزی در توآموزد, ومحفوظات بتکرار برتو 
نگاه دارد. هر روز از شمر تازی و پارسی ومسائل و آداب آنچه توانی برخاطرگیری 
و بتصر بف اشکال هندسه و قیاسات منطقی ر بات دهي و یقت مشق خظ فیام 


۱ نامه‌یی که در سطرهای آینده بنام نظام الملک نقل شده همراهست با تصرفات پسسیار که 

نمیدانم ِ الدین حاحی است یا از مأحذی که در دست داشته. 
- انعقال: حابجا شدن؛ مرگ و تیستی (در پارسی)- 

۳ ورد: دعایی که هر روز بخوانند و بر آن مداومت کنند. 

- دعوات: دعاها. 

م - مأئور: سخن نقل کرده شده و روایت شده. حدیث مأئور و دعای مور یعنی حدیث یا دعایی که 
خلف از سلف نقل و روایت کرده باشد. 

٩‏ - ادیب بحرمت وجامع: ادیب محترم وجامع علوم. 


عفیلی ۳ ۳۹ 


نمایی تا خظ تومستقیم گردد؛ و بدانجه هست قناعت نکنی » و در اول شب باید که 
ساعتی بمب‌احشه واستفادت ومٌضافرت" باهنرمندان بنشینی و از لطایف و آداب 
وحکایات وامثال وابیات چیزی یاد گیری. جون براین جمله پیش گیری زود از آقران 
خود راجح " شوی. 

باید که زبان از دروغ وغیبت دور داری و عیب کسان نگویی و ظرافت 
کل کی گرم وسخن از مقدماتی نکنی که بحرست ومال کسان ز یان بازدهد چه اگر 
کین براستگویی معروف شود اگر وقتی از برای مصلحتی دروغ بگو ید قبول کنند 
واگر بدروفگویی مشهور شود اگر نیز راست بگوید قبول نکنند و کارش بسته باشد. 
و باید که بعهود. ومواثیق؟ وفا کنی و عزم درست داری؟ تا در‌چشم همه کس عزیز 
باشی که هیچ چیز مردم را بحرمت وحشمت مانند آن ز یا کارت" ۳ 

وزشت نامی منود دنیا خر یدن ز یان دارد وسهمگین بود» هر درمی که از 
مک‌اسب" دون بحاصل آیده حجاب صدهزار دینار گردد. واگر کسی بخلاف این 
ابتواب پیش ‌توتقر یری کندازغیبت وعیب مردم و پدیدآوردن‌توفیر" اززشت‌نامی 
وکاهلی کردن در تحصیل از هنر اورا از دون مردم"! شمری و از خو یشتن دور کنی 
والبته نمام وغمّاز وساعی را پیش خود راه ندهی وبرانی واز ندیمان ودوستان دوروی 
متملْق‌اجتناب کنی که بضحک وحدیث نرم! "وخوش نشینی ترا از راه ببرند و 
ربانکار" دنا و عقبی شوی؛ وخدمتکاران با ادب ومشفق نگاه داری و با دوستان که 


۱ - مضافرت: یکدیگر را در کاری پاری کردن. 

۲ سب راجح: برتر (رححان: برتری). 

۳- ظرافت: مراد از ظرافت در اینجا شوخی است. 

- موائیق: میثاقهاء پیمانها. 

۵ - درست داشتن: نیکوداشتن, استوار داشتن. 

٩‏ - زیان کار: ز یان‌آون مض خسران زده, 

۷- مکاسب: جمع مکسب یعنی کسب و پیشه, 

۸ - بحاصل آمدن: حاصل شدن, بدست آمدن, 

٩‏ - توفیر: افزونی افزونی مال ومکنت, فراوانی درامد. 
۰ .دون مردم: مردم پست» سفله . 

۱- حدیث نرع: سخنی که بآهستگی و نرمی گویند نه بخشونت ودرشتی . 
۲ ز پانکار: خسران زده , 


۴۰ گنجینة مخن 


صاحب مکارم اخلاق باشند اختلاط کنی . 

و طمع ی وت مردمان نکنی بهیچ وجه وهرکس که ترا برآن 
دارد وتحر یض کند! خصم جاب خو یش دانی و در همه حال تازه روی" وحوش خلق 
باشی تا هرکس بتومیل کنند؛ ولو کنت فا غلیظ القلب لانفضوا من حولک ؟؛ و 
برظلم ادا متمایی چه دمای مل را حجاب نا بخ ممف ویک 
معاملت باشی وبا شر یکان با تبرع" وتفشل* بسر بری تا نیکونام گردی و حسد و 
حقد در دل خود جای ندهی که: الحسود 3 لایشود؛ و هر وقت بتکلف نروی که 
گفته‌اند: الکلف شوم لا نه لایدوم۸ 

باید که سخن خردمندان بشنوی و با اهل صلاح نشینی و سیرت باایشان . 
گیری تا بهمه ز بانها ستوده گردی بداننجه معیّن شده است ازمرشُوم" ووظیفه"! 
ورواتب؟" خدمتکاران یک حندی قناعت‌باید کردو بتحصیل علوم مشغول بود تا پس 
از آنکه بدرحة استقلال واستعدادرسی و بمراد خویش در همه تصرّف کنی ان شاء اله 

این مکتوب بولد خودخواجه فخرالملک نوشته است: 

جون در مطلع عمر وافتتاح کا رنیکبختی را نیکونامی حاصل شود و خیر 
بدور ونزدیک برسد و دلهای لشکری ورعیت بدو مائل شودء اگر در اثنای آن کت ۲ 
اوصادر گردد و خصمان خواهند که بدنامی بدو حوالت کنند نتوانند که این نذ کره 


۱- تحر بض کردن: برانگیختن» بکاری ترغیب کردن. 

۲ - تازه‌روی: شکفته روی» ضدعبوس. 

۳- اگربدخوی سخت دلی باشی از گرد توپرا گنده می شوند. 

) - یعنی نفرین ستمدیده را مانمی برای رسیدن بدرگاه خداوند نیست. 
- تیرغ: کاری رابرای واب کردن بدون‌جشم داشت مزد واجرت. 
«-تفضل: احسان کردن» مهر بانی, خاطرنوازی. 

۷- حسود ببز رگواری نرسد. 

۸ - ظاهر آرایی شوم است ز برا پایدار نمی ماند. 

٩‏ س مرسوم: مواحب روزانه يا ماهانه و سالانه. 

۰ سب وظیفه: مدد معاشء مقرری سالانه مستمری. 

۱ راتبه: وظیفةٌ سالانه, مواحب. جمع: روانب. 

۲ - ذ کره: بادداشت, یادگان آنجه بوسیلة آن حاجت‌ها بياداید. 


۴ ۱ 7 


است مر فرزند عز یز فخرالملک را که حون بدین قانون رود سعادت دوجهانی یابد 
ان شاء له تعالی . 

اول می باید که همه رعایاً از تو آسوده باشند و هر وقت حقوق‌برایشانلازم شود 
نگرار تا فارغ دل بکسب ومصلحتِ معائن خویش ‏ پردازند و باهستگی از ایشان 
بستانند و درهای حوادث بیهوده برانشات بسته باشد و مگذار که هیچ بعد از فرموده از 
ایشان حیزی خواهند و رهگذر بان باید که ایشان را بمحال" نرنجانند. 

دیگر باید که در سرای خود بر متظلّمان " گشاده دارد و دررهفتهبی یک روز 
بدیین کار پردازد جنانکه هیچ مضلعت تسارد فو در آن بآهستگی کار فرماید تا بداند 
که: معظام را شکایت ازچیست وتدارک" آن چگونه میبید کرد تا آچه رای از 
س,حقیقت و بصیرت باشد. ۱ 

دیگر باید که امرای لشکر وخاصگان مخدوم را عز یز ومحترم دارد و 
همجنین شیوخ وموالی تس نوی زا مس رت زد واه زا ما 1ب 
وتعهد کند و سبب غیبت پرسد واگر بیمار شوند بعیادت رود واگر مصلحت سازند 
ومهمی در پیش گیرند بدیشان معاونت دهد هم بمال و هم بخدمتکاری, وتحمّل 
زشستمی ‏ که ان مهم راشاید ازهمگنان را بشناسد و نام ونسب ایشان را محفوظ دارد و 
باانغان کشاده‌روی باشد تا برمتاست وخدمت وی خر یص گردند ومشفق شوند که" 
الانسان عبیدالاحسان. وهر روز معروفان را برخوان خود نان دهد و با ندیمان 
ونردیکان پادشاه زند گانی بحیا کند وعز بز دارد وجیزها بخشد. 

دیگر در هفته‌یی دو بار باید پیش ازرکان دولت ومناصب شراب خورد 
وحکایتها کند که متضمّن مصالح باشد واگر دو روز بیشتر خورد سبک حمشت؟ بود. 
وهمه تشز درحق او مرتبت ومصلحت تعهّد کند. و نوروز وعید بهمه کس که 
ملازمان و دوستان وحر یفان و باران وی باشند صله وحلعت برساند و خوان نیکو نهد. 


۱- محال: ناممکن, در اینجا بیهوده و بی دلیل. 

۲ - متظلم: دادخواه. 

۳- تدارک؛ حاره تدبیر تلافی و مرفت. 

4 - تحمل رسمی: برعهده گرفتن مستمزی و وظیفه‌یی . 
۵ - سبک حشمت: کسی که حرمت خود را نگاه ندارد. 


۴ گنجینةسخن 


دیگر نزدیکان وندیمان که درحق کسی سخنی باسم شفاعت گو یند 
یاحاحتی ی خواهند که ممکن باشد بباید شنود و عذر باید خواست که خدمت کنم یا 
بنو یسم اگرجه مصلحت نباشد. بقدر دلداری باند. گرو: 

دیگر بباید دانست که: هیچ کس مال بدن جهان نبد مگ رآنچه در آن نام 
نیکوحاصل گردد آحرت وجامگی حشم " و حدمتکاران بوقت خودبرساند. ازحال 
رسای نواحی و تال غافل 0 ایمن گرد و آینده و رونده بسلامت 
باشند و ر باطها معمور دارد. 

دیگر کارزرودزم نازک" بود ومضرّت آن بهمه کس برسد متولی 
دارالضرب شدید؟ باید و عیاردار ان وعهده عیار باید که در گردن بیاعان ودلالان 
باشد, و هر ماه باید که بیک بار کمینی بکند و بیازماید. 

غلامان و خدمتکاران خاض را بواجبی ۶ نگاه دارد تا بادب وخرد باشند و 
اگر بی ادبی کنند مالش دهد!. 

و در کار آب ورود وکار یزهاه و 
تا برعادت قدیم بسَویت* همه کس حق خود گیرد ومستزاد نکند" و برآب بیفزاید, و 
در کشت وکشرت باشر یکان احتیاط باید. عمارت باستء چون در آن ظلم رود 
خحیانت کرده باشد و برکت ازجهان بکلی مرفوع گردد! ۱. ودر راستی میان دهقنت 


۱-جامگی :آنجه بخدمتکاران وفلامان‌بجهت جامه بهاوخورا ک می دادندی حیره)مواحب. 
۲ - حشم: چاکران» سپاه و مپاهیان. 

۳- نازک: دقیق. 

4 - سدید: استوار» در ایلجا مرد استوار و محل اعتماد. 

۵ - عیاردار: مأموری که دردارالضرب مقدار عیار مسکوکها را معين و دران نظارت می کرد. 
7 - بواحبی : جنانکه باید, جنانکه سزاوار است. 

۷- مالش دادن: در اینجا تتبیه کردن» محازات کردن. 

۸- کار یز: قتات. 

-٩‏ سویت: برابری, یکسانی. 

۰ مستزاد نکند: از حق خود بیشتر نجوید و نگیرد. 

۱۱ مرفوع شدتن: از میان برحاستن, از بین رفتن. 


عقیلی ۴۳ 


وصلاح کار حژرت۱ وزرع فایدة بسیار است. 

ودزد وراهزن را بهیچ وحه ابقّا نکند وقطع وقهر ایشان از آهم المهمات داند. 
و درحق زنان زور۲ وبهتان تخود سای که آهنگ حرمت وقصد نام وننگ 
وعرض مردم کنند در قهر ایشان مبالغه نماید, واگر سخن چین یا نقامی فصد عرض 
تشن کند در ففع وقهر او کوشد چه نام نیک بسالهای دراز بدست آید و بیک دروغ 
باطل گردد. 

و روز آدینه هر بامداد بارعام در دهد وختم قرآن محید کند ونماز پیشین 
بحماعت گزارد درجامع ؛ ودر همه حال توفیق از حق تعالی و 
تبرت وبرکت و رضای آفر ید گار جل حلاله بر احوال او در دو حهان ظاهر گردد 
انْشاء الله وحده العز یز. 


شمس الدین محمد صاحبدیواث _ 

ه الوز یر الفاضل الکامل خواجه شمس آلدین محمد صاحب دیوان جوینی 
انتسابش بامام الحرمین عبدالملک جوینی است وأیاً عن حلٌ متصدی مراتب ارجمند 
بوده اند و حّ او خواحه شمس الدین محمد صاحب دیوان سلطان محمد خوارزمشاه 
وسلطان جلال الدین بود و پدرش خواجه بهاء الدین محمد مستوفی الممالک بود و برادر 
کلانترش خواحه علاء الدین عطا ملک جوینی بغایت فاضل وکامل بوده اسنت 
جنانجه۲ تار یخ حهانگشای حو بنی از مصنفات اوست وهنر و بلاغت او در آن کتاب 
ظاهر؛ وخواحه علاء الدین عطاملک در بارگاه منگوقاآن؟ اعتبارتمام داشت. درتار یخ 
حهانگشای آورده است که منگوقاآن پسر خود کرای ملک و احمدبیتکجی 
وخواحه‌علاء الدین عطاملک.را بتد بیر مصالح خراسان وعراق نصب فرمود و او در 


۱ تور : کشت زراعت. 

۲- زور: : دروغ. 

از آثار الوز راه جاپ دانشگاه تهران ص ۲۷- ۲۸۱ 

۳ - در نوشته‌های قرن نهم «جنانجه» را بارها بجای «جنانکه» بکار برده انده 
) - منگوقاآن, خان مغول از 145 تا ۹۵۵ ه. 


۴۳۴ گنجینةسخن 


تار یخ ششصد وهشتاد و یک از هحرت وفات بافت. 

القصه خواجه شمس‌الدین محمد صاحب دیوانٍ مُلاگوخان" بود و بعدازآن 
وزارت آبقا" خان بن هلا گوخان یافت و در کاررممالک مساعی حمیله مبذول فرمود و 
بحسن تدبیر املا ک واسباب بسیار جمع کرد چنانکه هر روز حاصل املا کش یک 
تومان" بود ودر آخر عهد ابقا خان مجدالملک یزدی را بروی مُشرف؟ کرد جنانکه 
خواحه شمس الدین محمّد صاحب دیوان را بی دخل کرده بود و در اين آثنا آباخان 
رکدهتن بدین سبب حمعی خواحه شمس الدین محمد صاحب دیوان را بقصد؟ 
ابقاخان منسوب کردند. 

حون پادشاهی به احمدخان رسید محدالملک را درسنة احدی و ثمانین و 
ستّمائه در موضع نوشهر بقتل آورد و چون نوبت سلطنت به آرغون " خان‌بن با خان 
رسید خواجه شمس‌الدین محمد را که بیست ونه سال وزارت حد و پدروعمّش کرده. 
بود بتهمت آنکه آبقاخان را توزهر داده‌ای, در شعبان سنة ثلاث و ثمانین وستمائه 
شهید کردند و زمانه محدالملک بزدی را از او بازعواست حنانکه در ین معنی 
گفته اندی نت 


جو مسجدالملک ازتقدیر ایزد شتهادت یافت در ضحر ای نوشهر 
بتصد صاحب دیوان محمد که دستور ممالک بود در دهر 
پس دوسال ودوماه ودوهننته جشیداوهم زدوران شر بت قهر 
تودردنیام شوب درا معمایل که دارد در ترازو نوش بازهر 


۱ - هولاگی ایلخان ایران از 4 1۵ تا 1٩۳‏ ه). 

۲ - اباقاخان (۱1۳ - ۹۸۰ ه). 

۳- تومان: در پارسی ده هزارسک؛ سیم یا زر. از ر يشة مفولی است بمعنی ده هزار (معادل بیور در 
پارسی میانه) ۰ 

) - مشرف: مسلط ناظر . 

ه- قصد: آهنگ کردن. درپارسی: آهنشگ. در اینها و در بسیاری موردهای دیگر بمعتی 
بداندیشیدن وقصد جان ومال کسی کردن بکار رفته است. 

> - آرغون خان (ایلخانی از 1۸۳ - ۱٩۰‏ ه). 


عقیلی ۳۵ 


القصه خواجه شمس الدین محمد دوسال وز بر هلا گوخان بود و هفده سال 
وزیر ابقاخان و دو سال وز یر احمدخان وحمهور سپاه ورعیّت از اوراضی و مشکور 
بودند , 
تا و ی پآ کتاب یکی ازدوستان حکایت می کرد که خواحه 
شمس الدین محمد روزی می خواست که سوار شود؛ دید که درو یش نابینایی 
باضطراب! می آید, و می خواست که سخنی بعرض برساند. خواجه چندان توقف 
نمود که در رسید, نابینا نادانسته سرنیزه عصای خود را بر پشت بای وز بر نهاد و تکیه 
. ور یر نیکونهاد پای خود را از ز یر عصای او برنداشت ي تا 
موزه او را وت کرده از پشت پای او درگذشت و بزمین رسید» و بعدازآنکه ناییتا 
حکایت خود رفع کرد حواب بدلخواه او فرمود ومهم 9 
تبدیل موزه کرده:شوار شد ودیگر روز بدان واسطه صاحب فراش " شده دوماه سوار 
نتوانست شد. آخرالامر که آرغون‌خان قصد کشتن خواجه شمس‌الدین محمد نمود اين 
ابیات را برحسب حال خود گفته: 


۱ ۲ ان 9۳ م۳ 8 ۳ ۳ 
چون هرا ز یک نیمه عرچنگ" گکُذ کرد سرمس سوی بهرام" به‌تر بیم؟ نظر کرد" 
۰ ه_ ۰ 8 ۰ ۰ ی« ۰ 
یش 7 یت نظرافکند بناهید ۱ براتش سبورسده ورلسیرنطن گرد 
درخاطرمن هیچ نیام د که بیک جای سباره اتانتکین اند حعیر و۱۱ 


۱- باضطراب: با آشفتگی . 

۲- زفع کردن (نمودن): بعرض مقام بالا تر رسانیدن. 

۳- صاحب فراش: بستری. ملازم بستر» فراش بکسر اول یعنی جامةٌ خواب؛ بستر, رختخواب. 
) - مهر: خورشید: شمس. 

۵ خرچنگ: دراینجا برج سرطان. 

٩‏ - بهرام: ستاره مر یخ. 

۷-. در اصطلاح نجومی نظر کردن سیّارات بیکدیگر از خانة چهارم یعنی از برج سرطان۰ 
۸ - نظر کردن در اصطلاح نجومی یعنی قرار گرفتن سیارات در یک برج یا یک خانه. 
-٩‏ برحیس: ستارهُ مشتری وفلک آن. 

۰ ناهید: ستاره زهره و فلک آن. 

۱ حقَر: انبوه جمعیت. حقرکردن: گردآمدن گروه بزرگ در یکجا 


۴۶ 


لیکن چوقضانوک قلم راند بامضا 
هر تیر که از فبضة تقدیر برون شد 
انصاف فلک بین که در پن مّت نزدیک 
ببگشود زحکمت زدوچشممر گ یاقوت 
گردون که بود؟ جیست ستاره؟ جه بودمهر؟ 


گنجینسخن 


آن را : ون کرد 
کی شایدازان تیر بتدبیر حذرکرد 
چون شور برانگیخت ز بیدادوچه ش رکرد 
درنخت؛ رخسارة من کوره زرکرد 
فرسانٍ قضا بود وحوالت بت رکرد 


آن حیف! که براهل جهان کردم از ین پیش پیش آمد و احوال مراهرچه بت رکرد 
ار وشوو او نیزهمین کرد که این شیفته سر" کرد 


ن دَبْدَبة" سلطنتم را که تودیدی خونهای بناحق همه راز پروزب رکرد؟ 

خرابتال وه شویهی کی سا ام ایک نون 
التماس کرد. یک ساعت امان خواست» و روی بسوی آسمان کرده» گفت, مصراع: 
هرحه ز تواید خوش بود خواهی شفا خواهی الم! و ایمان عرضه کرده این حند حرف 
بخط نعود تحر یر کرد وبجانب تبر یز پیش بزرگان فرستاد وهی هنو: چون تفأول 
بقرآن مجید کردم این آیه آمد که: ِن این قالوازبن ال استقائو موزل علیهم 
الملائکه آلاً تخافوا ولا تحزئوا و آبیرژا بالحتة التی کنتم توعدونه » حون باری تعالی 
بنده حو یش را در این حهان فانی نیکوداشت و هیچ مرادی از وی در یغ نداشت» 
حواست که هم در این جهان فانی بشارت آن جهانی بدو رساند. جون چنین بود مولانا 


اس حیف: جور وستم. 

۲- شیفته سر: مغرون, فز یفته, آسیمه سر. 

۳ دید به: حای شوکت, فز وشکوه ۰ 

- این قطعه را اگرچه به شمس الدین صاحب دیوان منسوب داشته اند لیکن بی گمان ساختة یکی 
از معاندان اوست که قدر حدمات آن مرد بز رگ را نشناحت, و حال آنکه با وجود برافتادن و ر يشه کن شدن 
خحاندان جوینی بسیاری شاعران و ازآن جمله همام الدین تبر پزی در مرثية آن مرد بزرگ و آن خدمتگزار ایران 
و فرهنگ ایرانی اشعار سوزنااک سروده‌اند. بنگر ید بتار يخ ادبیات درایران. تألیف نگارنده این سطرهاء ج ۳ 
بخش اول ص 1۲ - 1 . 

۵ - همانا آنانکه گفتند پرورد گار ما خداست و سپس پایداری ورز یدند فرود آید برایشان فرشتگان 
که نترسید و اندوهگین مباشید و مژده باد شما را به بهشتی که نو ید داده می شدید. آی ۳۰ از سور 4۱ . 


عقبلی ۴۷ 


محیی الدین و مولانا فخرالدین و برادران و بنی اعمام و مولانا افضل الدین و مولانا 
شمس‌آلدین و مولانا همام‌الدین و امه و مشایخ کباررا که ذ کر هر یک بتطویل 
می انجامید و این موضع احتمال آن نمی کرد" » از اين بشارت نصیبی واجب نمود تا 
دانند که قطع علایق کردیم و روانه 0 ایشان نیز بدعای خیر مدد دهند والسلام. 


۱- احتمال کردن: تحمّل کردن» برتافتن (جند احتمال کوه توان بود کاه را, سعدی). 


۸ - سیّد ظهیرالدین مرقشی 


سیاظهیرالدیین(پیرام ون ۵ ۸۸٩۹-۸۱‏ ) پسرسیدنصیرالدین مرعشی »از 
خاند ان مرعشیان ما زندرانست که موس آن میرقوام الدین بن صادق مرعشی آملی (م 
۱ ه) بود. این سبّد که در حراسان در خدمت تیدا عزالدین سوغندی از 


درو بشاد‌حور به بر یاضت و محاهدت اشتغال داشت و در همان محیط فکری که 


سر بدارال و نهضت سر بداری را ببار آورد تر بیت شده بودء پس از استقرار در 
آمل طبرستان شروع بتشکیل دادن فرقه‌یی از صوفیان کرد که بزودی افتداری 
یافتند و خرقه درو یشی را بجام رزم و تسبیح قلندری را بابزار جنگ بدل کردند و 
آغاز مداخلت در کارهای لشکری و کشوری نمودند. این فوم در جنگی بسال 
۰ مه با کیا افراسیاب جلابی او را منهزم و مقتول ساختنذ. این کیا افراسیاب 
سپهسالار ملک فخرالدوله حسن از بقایای باوندیان بود که او را بخیانت کشت و 
جایش را غصب کرد و چون بر دست مر یدان میرقوام الدین بقتل رسید, حکومت و 
قدرت او بآن سیّد انتقال یافت و از ین راه حکومت محلی تازه‌یی در مازندران 
بوحود آمد که حند گاهی در مازندران برقرار بود. 


سیّد ظهیرالدین مرعشی یکی از اعقاب همین سیّد قوام الدین است. 
ولادتش پیرامون سال ۸۱۵ اتفاق افتاد و بعداز رشد و تربیت کافی در دانشهای 
عهد خو یش بکارهای دیوانی ولشکری پرداخت و شغلهای مختلفی در عهد سلطان 
محمد کیای دوم صاحب مازندران برعهده گرفت ودردوران جانشینی سلطان 
محمد یمنی کارکیا میرزاعلی (۸۸۱--۹۰۹ه) نیز در در بار او بسر می برد تا 


۵۰ گنجینة سخن 


پیرامون سال ۸٩‏ هه درگذشت. او دو کتاب معروف دارد بنام «تار پخ طبرستان 
و رویان ومازندران» تا وقایع سال ۸۸۱ هب و «تار یخ گیلان و دیلمستان» تا 
حوادث سال ۸٩‏ ه. نثرش‌در این هر دو اثر ازحنس نگرسادة مورخان است که در 
آن تنها بذ کر سرگذشت دولتیان و بزرگان قوم بانشائی خالی از هر گونه آرایش و 
بیرایش بسنده شده است" . 


آغاز کار میرقوام الذّین مرعشی ‏ بر موجبی که از ناقلان و راو یان صادق‌القول 
استماع افتاد» وال علی ما نموك کل و سبب خروج ایشان؛ 

و وهو فوام الدین‌بن عبدالله‌بن صادق‌بن عبدالله‌بن حسین‌بن علی بن 
عبدالله‌بن محمدبن حسن المرعشی بن حسین الاصغر بن امام الهدی ز ین العابدین 
علی بن الحسین‌بن علی المرتضی بن ابی طالب علیهم التحيّة والسلام» و او سید زاهد 
عابد متدیّن مُتوع" عالم بود, و در ولایت آمل مسکنش درناحیه‌یی که مشهوزست به 
«دابو»۲ بوده است, و پدر و جة بزرگوارش بطناً بعد بط مردم متوزع و متدین بودند و 
از مناهی ومعاصی مُحتیب؟ و مُحترز و خاک استانهای مشاهد انبیا واولیا وائمة 
دین را بشفاه؟ ادب مُمبل ۲ و ملتوم* گردانیده, و زاثر بیت الحرام بوده‌اند. 


۱ - در بارة او بنگر ید به تار پخ نظم ونثر در ایران و درز بان فارسی از شادروان استاد سعید نفیسی, 
تهراد ۱۱۳6 مقدمة تار پخ طبرستان ورو یان ومازندران بتصحیح افای عباس شایان تهران ۱۳۳۰ و ۱۳۳۳ 
مقدم؛ تار یخ گبلان و دیلمستان (دوجاپ» نخستین از برنهاردارن در پطرز بورگ ودومین از آقای دکتر 
منوجهر ستوده در تهران 4۷ ۰۱۳ 

ه نقل از تار پخ طبرستان ورو یان ومازندران, حاپ تهران؛ ۱۳۳۰ ص ۲۳۱ -- ۰۲۵۰ 

۲- متورع؛ پرهي زگار. 

۳- دابو ودابو یه: بخشی از مازندران قر یب بامل. 

) - مجتلب: دوری جوینده, اجتناب کننده, 

۵ - محترز: خودداری کننده, احتراز کننده. 

۹ سشفاه: لبها. جمم شمه 

۷- تقبیل: بوسیدن. 

۸ - ملتوم: نشاندان نشانه گذارده. لتم بفتح اول وسکون ثانی یعنی زخم زدن بانیزه با تبر وملتوم 


ی زعم شده رز ار. 


هرعشی ۵۱ 


وسیّد مذ کور نیز بعد از تحصیل علوم دی یه متوجه مشهد مبارک حضرت خی 
یمة التین علی بن‌موسی الرضا علیه صلوات رب الغلی گشت. وآن عتبه له را پلب 
ادب بوسیده معاودت فرمود؛ و در آن زمان شیخ بزرگ مقتدا شیخ حسن خوری 
وسیّداعظم سیدعزالدین شوعُندی و درو یش مبارک قدم باباهلال, که شیخ حسن و 
بابای مذ کورین واسطة مریند حضرت قطب العارفین شیخ خلیفه بودند» وسیّد عرفان 
شعاری صاحب طریق عوالم سبحانی سید عزالاین سوغندی بواسطه شیخ حسن 
جوری لب‌اس فقی که نشاجان کارخانة عنایت الهی بافیده بودند" و بسوزن معرفت 
یزدانی برهم دوخته در برداشت و بارشاد اهل هدایت در خراسان مشغول بود. 

و دراد وقت شیخی و مر بدی در آن دیار شهرت تمام داشت و زمام اختبار ال 
ولایست در اکثر امور بدست شیوخ" بود جنانجه؟ شمه‌یی از زان از مکتوبی که 
حضرت شیخ حسن فلس ره نزد امیر محمد بیک نامی نوشته مت وان 
کردث . ۱ 

غرض که چون حضرتِ سید را ؛ با جمنعی که همراه بودند گذر برخانقاه 
ارشان ۶ افتاد, حمعی درو یشان که حاضر بودند سیّد را احترام نموده بجای لایق فرود- 
آوردند و از طعام و شراب درو يشانه ماحضری رسانیدند و بانواع احترام محترم 
ساختند. وجون درو یشان بصحبت اشتفال نموده ز هرن حکایات نصیحت آمیز در 
میان وود و مفتاح ت معانی را نزد حضرت که در ثرج گهرر بانی را 
برگشادند و درولالی حقایق را بالماس شر یعت سفته گردانیدند مضمونِ ابیات سید 


۱س شیخ حسن جوری و آنهای دیگر که ذ کر کرده همه ازپیشروان صوفیان شیمی مذهب خراسانند 
که به ((شيخية جور به» معروف بودند "و سر بداران تر بیت یافتگانشان بودند . 

۲- بافیدن را سید ظهیرالدین تحت نفوذ لهجة طبری خود بجای بافتن بکار برده است! و یا شاید 
ازتصرف ناسخان جنین شده باشد. 

۳ - مراد مشایخ صوفیه است. 

) - چنانچه بجای چنانکه. 

۵ - این نامه را جداگانه نقل خواهم کرد. 


۹ - مقصود شیخ حسن جوری است. 


۲ گنجينة سخن 


عرفان شعار مخقرت آثار سیدحسینی! تور اللّه رده را بنزدش تکرار می نمودند. 

جول حضرتِ سیّد را توفیق الهی فرین گشته بود. بات درو یشانه را بسمع 
رضا اصفا فرمودند و خاطر در یا مقاطر بغزلت وترک دنیا مایل گشت و دست ارادت 
بدامن سعادتِ حضرت سیادت قبابی " عرفان آثاری هدایت شعاری سیّد عزالدین 
سوعندی نله عَزقةه؛‌زده بر یاضت نفسانی وت رک شهوات رجا؟ لثواب اللّه وطلبً 
لضاف معتفول گت واربعیتی ۲ درعندست سیلمد کوبوده برآورد واحازت 
حاصل کرده متوجه وطن گشت وچون مدّتی آنجا بسر برد باز خاطر مبارک بدان 
صوب" جهت تزکی نفس بنشستن ار بعین مایل شد عزم جزم نموده متوجه گشت و 
بعد از ز یارت مشهد امام هدی علی بن موسی الرضا علیه السلام نزد شیخ خود رفته 
منروی کت وا بعین دیگر برآورده‌معاوده نمود» بیت . 


گل در میان کوره بسی درد سرکشید تا بهر دنم دردس آخر گلاب شد 


وخرق؛ حضرت سیّد توفیق آثاری سیدعزالدین مُوغندی علیه الرحمة بدین 
موب بحضرت امام حعفرصادق علیه السلام می رسد. سیدعزا لدین مر ید حضرت 
شیخ باحلم وحیا شبخ حسن جوری است و او مر ید حضرت قطب العارفین شیخ خلیفه 
واو مر ید بالوزاهد واو مر ید آن فرد موحد شیخ شمس الدین محمد مجرد واو مر ید شیخ 
فضل الله و او مر ید شیخ تاج الدین علی واو مر ید شیخ شمس‌الدین کافی واو مر ید 


۱- مراد امیرحسینی (فخرالسادات سیدرکن الدین حسین حسینی غوری هروی) است که به 
«حسینی سادات» نیز شهرت دارد. وی از شاعران معروف صوفیه وصاحب اثرها و اشعار معروف است (م 
۷ با ۷۱۸ با ۷۱۹). در بارة او بنگر ید به تار یخ ادبیات در ایران. از را فم این حروف:ج ۳ ص ۷۵۱- 
۰.۷۳ 

۲ - قباب: بکسر اول جمع فبّه 

۳ - بطر یق امیدواری بپاداش نیکوی خداوند وجستجوی رضای او. 

سب ار بعین: ر پات جهل روزة صوفیاد. 

۵ب صوب: جانپ, طرف. 


- تزکیه: پا کیزه کردن, پاکیزگی. 


هرعشی ۳ 


شیخ عارف سبحانی شیخ عیسی ثانی واو مر ید سید پرعلم وتحقیق وغواض 
بحرتحقیق شیخ شمس الدین محمد صدیق واو مرید شیخ عارف عامل شیخ عیسی 
گام واو مر ید آن قطب آوتاد شیخ محمد عباد واو مر ید شیخ اعظم شیخ آدم قدسی 
واومر ید بنده ملک غفور شیخ جمال الدین طیفور واومر ید شیخ العارفین شیخ بایز ید 
بسطامی و علیهم الرحمة والغفران. و در یای معرفتش شبنمی از قلزم زخارا بر 
امام حعفر صادق علیه | لسلام بود. 

و جون اکشرمر دم مازندران در آن زمان بلباس عصیان از فسق وفحور مس 
ون وسیطا نیم فبیزتیگ لا و هم آجمعین لا یاة گ ینم المخَصینَ ,یشان 
رادرتیه " ظالمت نفسسانبی و به‌بیداری هوای شهوانی س رگردان کرده بود بو کنات 
افراسیاب حلابی که در آن وقت ازحملة بزرگان وشحاعان مار ندرا بود بسپهسالاری 
ملک فخرالدوله حسن اشتفال داشت و خواهرش درحبالة زوجیه ملک مرحوم بود, با 
ملک و پادشاه عود غد رکرده, چنا که قبل ازاین ذٍ کسررفت بت ل آوردو خود 
برمسند حکومت وایالت آمل بنشست, وهنوز اوایل حکومت او بود... بالضروره 
افراسیاب غذار مکٌار دستٍ انابت" وتوبه بدامی عصمت وطهارت حضرت توفیق 
شماره زد تا هل شوم جرا اراد نگیرفه زو نگو ینار که ون ارتکاب قتل ملک معقلم 
بسبب مناهی * ومعاصی واستحقاق شر یعتِ زهراه " مصطفوی علیه السلام بوده است 
چرا تو مرنکب نامشروع می گردی؟ و بدین شبب شاید که اورا استقلالی پدید آید, 
واز مضمون این بیت غافل بود که بیت: 


ات وان در یای پر و بسیار آپ. 

۲ سوگند منت که همگی را گمرا سازم مگ بندگان ترا از مین اشان که ناو گاند. آیه های 
۲ و ۳ از سوره ۳۸. 

۳ب نیه" سرزمینی که آدمی در آن گم گردد. 

4 - آنابت: با زگشتن بسوی خدا. 

۵ - مراد میرقوام الدین مرعشی است. 

. منهی (بفتح اول) منم کرده شده, بارداشته شده نابایسته, .جمع: : مناهی‎ - ٩ 

۷- زهراء: مونث از هر: روشنء درخشان. 


2۴ گنجین؛ُسخن 


جاهل نکند کار بگفت عافل هرگز نشود بحیله مدبرا مقبل ؟ 


از ین سبب بنزد حضرت سیّد ارشاد شعاری رفت و توبه و انابت نمود و از سر 
۳ مد 
خمور" عصیان باز امد. رباعی: 


در دل دوهزار حیله اورده بحوش در سینه بسی مکر وز بان کرده خموش 
تسبیح بدست کرده سحاده بدوش صدفتنه خر پدار حنین زهد فروش ! 


اقّاسیدبحکم نحل نحکم با لظا هر چون اورا درمقام قسکنت؟ وانابت دید 
سر موبگذاشتندی و آن مورا کلالک "می خواندند و خود را کلالک دارمی گفتند و 
بدان تفاخر می نمودند. وکلاه درو یشانه برسراو نهاد و او را بمر یدی قبول نمود. 
و جون مردم مازندران آن جنان دیدند که رئیس ایشان دست ارادت بدامن سعادتِ 
سیّد هدایت قباب زده است وسیّد را مقتدای خود دانسته ومر ید بارادت او شده است» 

۰ ۰ ۰ ممِ س_. ط ‌ ۰ ۳ ۰ 8 

حوق جوق و فوج فوج و گروه گروه نزد سیّد می رفتند و توبه می کردند و از فسق 
وعصیان باز می آمدند وسیادت پناهی را پیر و مقتدای خود می واتتتد ی 

افراسیاب دید که مردم مازندران بدو رجوع کردند ۸ و درو یش شده معتقد 


۱- مدبر: پخت برگشته بدبخت. 

۲ فقی: خوشیخت» سعادتمند. 

۳ - خمور: جمع خمر(می) است و نو یسنده آنرا بجای خمار (بضم اول) یعنی بقیة مستی» مستی 
بکار برده است. 

4 - مسکنت: نیازمندی؛ تنگدستی» فروتنی و خواری و در اینجا معنی اخیر مرادست. 

۵ - دأب : خوی. 

. اسفاهی: سپاهی . نظامی‎ ٩ 

۷- کلاله: کاکل. همین واژه در لهحة تبرستانی کلالک بقتح اول است. 

۸ - رجوع کردن : اینجا بمعنی پیروی کردنست و هنوز هم در برحی از ناحیتهای مازندران بهمین 
معنی بکار می رود. 


مرعشی ۵۵ 


سیادت مآبی گشتند, و او را هم مرید خود می دنستند و نیز اورا چیزها از اسحه 
وامتعه توقع می نمودندا, » تا غایتی که" چند نوبت کیاافراسیاب و فرزندان که بحمّام 
می رفعند درو بشان آمده راست پشتک؟ او را که پوشیده بود بر می داشتند وخود 
می پوشيدند و می گفتند که بکیا بگویید که ماهم نیزمر یدنم و قبانداريم وتوحا کم 
این ولایتی ‏ برای حوددیگری بفرمای دوختن که این قبا را فلان‌درو یش برداشته و 
پوشیده است؛ وسپر و شمشیر فرزندان را بر می داشتند و همین پیغام می دادند که فلان 
درو یش سلاح نداشت, ازآن سبب برداشت, شما را از پنها بسیار ات دیگری 
برای خود بردار ید! ووقت درو برنج بمزرعة خاضَهٌ کیا افراسیاب می رفتند و توقم برنج 
می نمودند که درو یشان زراعت نکرده التماس دارند که جند کر؟ برنج انعام فرمایی . 
کبانیز بالضروره می گفت که چند گربدرو یشان بدهید! خود دربرنج زارمی رفن 
و پشته یی" چند برهم می بستند و هررپشته را یک گرمی خواندند, جنانکه اگریکی 
راصد کر تعیین می رفت صد پشته برهم می بست که از آن گُرهای عادتی یک 
هزارمی بود! 

کیا افراسیاب بسبب این معنی ... بتنگ آمد و فکر می کرد که... با وجود 
اعتقاد مردم مازندران که با اين سیّد پیدا کرده اند او را خسران واقع شود و خلل در 
حکومت او پدیداید؛ وایین مشورت با فقهای آمل کرد کهدرآن‌زمان فقها وعلما بسیار 
ٍ_ِ شین کت از ارادت مردم مازندران که با این سید نموده اند بوی خلل 
ملک تومی‌آید! گنت: تدبیر این کار چیست که گفهاندعلاج واقع قبل از وی 


۱- او را... توقع می نمودند: از او توقع می کردند. 

۲- تا غایتی که: تابدانجا که. 

۳ راست پشتک: پشتی, جام کوناهی که تاکمرگاه باشد. وآن درمازندران نیم تنه‌یی پشمین بود 
که آستین نداشت شت و بمنزله پوشش بالایی تن در برابرباران و نم بود وتا زمان کود کی من بسیار بکار می رفت. 

ات گزه بصم اول پیمانه. 
۱ ۵ - پشته: دسته‌یی از بر ید؛ُ گندم وجو که بر پشت گیرند ودر خرمنگاه نهند. هربسته‌یی که پشت 
4 ۱ 


1 - نمودن: اظهار کردن» نشان دادن. 


۵۶ گنجینة سخن 


باید کرد. گفتند او را باید باخسن عبارات بدیوان طلب داشتن تا ما با او بحث شرعی 
ی ات ان مان که آنچه او می کند و می فرماید بدعتست! و او را ازآن 
درو یشی منم کنیم. اگر قبول نکند او را حبس نمودن و اخراج کرد و خود از 
طر یقت او که قبول نموده اید اجتناب نمودد و مردم مازندران را ازآن باز آوردن تا 
شاید که آنچه بفساد آمده باشد بصلاح آید. و بیجاره‌ها" از تقدیر علیم حکیم غافل 
بودند و ندانستند که آنچه بقلم تقدیر جاری گشته است بتدبیر بندهٌ ضعیف تغییر 
وتبدیل نخواهد یافت و رضا بقضای الهی سر همه طاعتهاست» بیت: 


همه عالم عطای حضرت اوست هرحه آیدز دوست باشد دوست 


2 رو - ۵ ۳ اه 
و من یتوکْل لی الله فقو حشْب4ُ" از حملا مقرّراتست؟ . 
غرض که کیا افراسیاب قول فقها را مسموع فرموده بطلب سید فرستاد و سید 
را بمحلس حاضر ساخت وبا فقها مواجهه نمود.جون ظاهر و باطن سیّد باوامر 
شریعت غرا* آراسته و از طلمت کدورتِ دیانت پیراسته بود چیزی بحضرتش اثبات 
تعوانستتد کرد مگر آنکه ذکرخلی" گفتن نامشروعست. و بدین سخن افراسیاب 
ممم ۳ 2 ‌ ۰ ه ۰ ود تِ ِ 
برگشته بخت مسیّد را حبس فرمود و بفقها بسپرد که هرجه ازلوازم شرعیاتست بتقدیم 
رسانید. فقهاجون بمصداق المرمعدولما جهله ازعلم حضرت عرفان شعاری‌بی خبر 
بودند و آنجه برضمیر منیرش واضح وهو بدا بود برایشان پوشیده ومخفی می بود» سید را 


| بدعت: رسم نووتازه که در دین نهند. برساحته-آیین برساختةهٌ الحادآمیز در دین. 

۲- بجای بیجا رگان. 

۳- آنکوبرخدای تکیه کند او بس باشدش. از آيٌ ۳ سور ۹۵ . 

4 - از حملة مقرّرات: از حمله ثابت شده‌ها. 

۵ - غرا: مت آغز. در لغت بمعنی اسب سپید پیشانی» نیکوو نمایان, شر یف قوم ومجازاً بمعنی 
روشن و درخشان. 

- ذکر از لوازم ر یات صوفیانست و مراد از آن بیاد داشتن خداوند در همه احوال و فراموش 
کردن‌ماسوای اوست و آن بر دونوع است: خفی (پنهان) وحلی (آشکار). 


هرعشی ۵۷ 


در میان بازار امل دستار از سر برداشته ایذاها" کردند وزاوّلانه" برنهاده در زندان 
محبوس ساختند. وافراسیاب از لباس فقر بیرون آمد. جامه‌پوشیده‌بعصیان وشرب خمر 
مشغول گشت و در شهر و بازارمنادی فرمود که هر که راست پشتک پپوشد بگیرند 
وایذا کنند, ۱ 

ازتقدیر رانی همان شب یک نَر" پسر افراسیاب راکه ول عهد او بود قولنج 
بگرفت و بمرد چون مردم آن چنان دیدند آن را خاض از ولایت وکرامات ولایت 
شعاری دانسته بزندان در رفتند و بند از سید برداشتند و بغلوی تمام بوطن مبارکش 
تن 

وکیاافراسیاب جلابی را هشت پسر بود از آن جمله محمد کیا نام که 
ضربت اول به ملک مرحوم؟ او رسانیده بود و بدان آمرشنیع مبادرت نموده در محار بة 
ملوک رستمدار؟* کباافراسیاب جلابی بسبب انتقام ملک مرحوم واقع شده بود 
جنانجه قبل از این نوشته شد بقتل آورده بودند؛ و یک نفردیگردر محار بهُ چلاو که 
بامردم آن بُقَعه بعد از قتل ملک مرحوم واقم شده بود مقتول گشت؛ و پسر دیگر خود 
آنست که بعلت قولنج بمرد؛ پنج پسر باقی بودند 9 از همه کوچکتر بود 
که قصة او بغرح خواهد آمد, 

وسنسل کنبیتر را 5ا آخر عمر جهارده نفر پسر موهبه وعفتة الهی عرزشأنه شده بود 


۱ - ایذاء؛ آزردن, آزار کردن 

۲ - زاولانه: بندی آهنین که برپای ستور یا بر پای مردمان بندی می نهادند تا نگر یزد. پای بند. 

۳- نفر بفتح اول و دوم: یک فرد از جمعیتی, فرد از نوع. یک نفر: یک کس, یک فرد. پیداست 
که بکار بردن این واژه درشمارش فارسی کاری بیهوده است ز برا چون گویم یک پس یا یک شتریا یک 
اسب دیگر حاجتی بکلم؛ة نفر ندار یم و همان معنی را در می‌يابيم که از یک نفرپسر یا یک نفر شتر 
درخواهيم یافت . ۱ 

- ماتصو از ملگ مرحي ی لاک شهید ملک فخرالدوهحسن اسنت که ردست کاراب و 
پسرش کشته شند 

۵ - رستمدار: ناحیه‌بی از حبال طبرستان. 


0۰ 


ِ گنجینةسخن 


اقا در وقت خروج چهار نفر بح بلوغ رسیده هریک شیر بيشة قیجاا وهدایت 
وضرغاع" یدای " شجاعت بودند. از همه بزرگتر سیّد عبدالّه بود و بعد از وسیّد کمال- 
الدین و بعد از وسیّد رضی الدین و بعداز و سیّد فخرالدین. 

جون ابتدای حکومت کیا افراسیاب جلابی در سنهةٌ خمسین وسبعمائه بود وتا 
سنة ستین وسبعمائه که مدت ده سال باشد بر یاست وسلطنت آمل مشغول بود گاهی 
در لباس فقر درآمد و بفر یب مردم مازندران اشتغال می نمود وگاهی بدفع مخالفان و 
معارضان مشغول می گشت تادر سنهة ستیّن مذ کور نکبت وجذلان" الهی دامنگیر او 
شده عصیان وتمرد راشعارخودساخت ومرتکب مناهی گشت ودرمجلس شراب 
گوشت خوک کباب فرمود کردن و بخورد و بَسب" اهل ژهد وتقوی مبالغه و 
بتخصیص ؟ مر بدان سیّد را ایذاها فرمود تا بکنند ومردم 0( 
سیادت مابی گشته بودند. وفقهای شر یعت شعار را بسبب افراط شرب واشتفال 
بمناهی واستخفات" شر یعت مصطفوی علیه السلام خاطر از او رنجیده گشت واو از 
نکبت وخنلان غافل وذاهل*. وفرزندان کیااحمدجلال بعدازقتل ملک مرحوم 
بحکومت ساری مشغول بودند وکیا فخرالدین نام در ساری و کیاوشتاسپ " در قلعة 
تجی نشسته بودند و برادران باتّفاق همدیگر بسلطنت مملکت ساری مستولی گشته. 
کیا افراسیاب نزدایشان بمشورت فرستاد که با وجود اعتقادی که مردم با سادات‌پیدا- 


۱- هیجا: جنگ, نبرده کارزار, 

۲ - ضرغام: شیر. 

۳- تیدا: پیابان. 

- خذلان: بازماندگی از نصرت واعانت. 

۵ - سَبّ: دشنام دادن و بخطا منسوب کردن. 

٩‏ سس بتخصیص: بو یزه. 

۷- استخفاف: سبک شمردنء خوارشمردن. 

- ذهول: فراموش کردن. ذاهل: فرآموش کننده, غافل. 

4 - وشتاسپ: گشتاسپ. ر بشة کهن اسمهای ایرانی تاچندگاه در مازندران برجای بود مانند همین 
وشتاسپ و مانند مُرخاب که اصل سهراب است و اسفار ( اسوار) وما کان و جز آنها. 


هرعشی ۳ 


کرده‌اند و هر لحظه اعتقاد بیه بیشتر می شود تدبیر چه باشد؟ آنها نیز بدفع سیّد رغبت 
نمودند و گفتند بت ۱ ۱ 


۳ ۳ ۳۹ مچ ۰ ۸ وه مج .: 
سر چشمه شاید گرفتن به بیل چوپرشد نشاید گرفتن به پیل 


القصه افراسیاب بطلب میّد فرستاد و معتقدان سیّد [ کس پیش او] فرستادند 
که‌تشر یف فرمودن * شما صلاح نیست که اوراخیالی درسرست. سیّدچون از آن 
حال با خبر گشت تباعد ورز ید ونزد او نرفت وسخنان درشت در جواب بگفت. 
جون افراسیاب دید که سیّد بدیوان نمی آید وخلاف می کند باجهار نفر فرزند خود 
ونبیره‌ها ونوگران موافق کفت که تدیز انست که بتر وفت سید زويم واوراو 
فرزندان او را با درو یشان او محبوس ومد گردانیم. اگر دست کشند "بالضروره 
بقتل رسانیم وعرصة ولایت آمل را از ایشان پاک گردانيم... 


مکتوبی از شیخ حسن جوری " 

بسم الله الرحمن الرحیم بعد حمد خالق و تنای آفر ید گار عرْشأنه نت 
برژبده بنی هاشم وال واصحاب او بحضرت امیرزادة اعظم خلف لامراو المجم 
دوالمجای والمفاجر ام محدییی وف الله تعالی بما بحت و رضی ولْهمهُ متابعة 


هتشر یف فرمودن: درپارسی بمعنی رفتن یاآمدن (تشر یف آوردن) معمول شده و اين استعمال تازه 
است نه قدیم و پیش از آن تشر یف دادن یا فرمودن بمعنی خلعت دادن بکسی با دادن لقب و منصب بزر 
مقام والا بدو معمول بوده است. ۱ 

۱- تباعد: دوری گز یدن. 

۲ - دست کشیدن: دراینجا بمعنی دست برآوردن (دست بالا کردن) بکار رفته است نه بمعنی 
امروزی خود ( کاری یا حیزی و کسی را رها کردن). 

۳- شیخ حسن جوری از اتباع شیخ خلیفه (مقتول بسال ۷۲۰ ه) است و او موسس فرقه‌یی از 
متصوفان شیعی مذهب است باسم «سلسلاٌ شيخية جور به» و یکی از مهمتر ین پیروانش همین شیخ حسن 
جور یست که بعداز کشته شدن مرادش گروه بزرگی را در خراسان گرد خود آورد و باسر بداران از در اتحاد 
درآمد. نامه‌یی که سید ظهیراندین باونسبت داده بسبب اهمیتی که دارد نقل می شود. 


َِ گنجينة سخن 


سین الرشد! والتقی؛ داعی مخلص حسن چوری دعوانت باخعلاص مرفوع می گرداندواز 
0 م79 بر و رون 2 آنه علی ما 
بَشاءقديرٌ این دعاپانزدهم ماه‌ذی الحجه ازحدودنیشا بورمُحرّر گشت " ازحال؟ خبر 
می نمایدنهازروی افتخار بل بطر یق شکرازحضرتآفریدهگارتزشاه که این ضعیف 
ازعهد صبی وغنفوان شباب هميشه مر ید و معتّد اهل حق بود و دوست دار علما وائمة 
دین و تابع ار باب صلاح وتقوی وطالب راه نجات آخرت, و بر ین موجب مت هفت 
هشت سال بمدارس تردّد؟ می نمود و بقیل وقال * مشغول بود و سخن این طوایف 
استماع می نمود و براختلاف اقوال واحوال و افعال از اعتقادات ایشان بقدر وسع وقوف 
یافته, تا عاقبت در شهر سبزوار در حدمت شیخ بزرگوار صاحب الاسرار و الافتقار طل 
الله فی لارضین شیخ خلیفه قَلمَ ال ره العز یز رسید و بعضی از سخنان ایشان 
سنیده بتدر یج معلوم کرد که آن تور خاش فا راه حق است و از سر صدق وارادت 
وصفای نیت فده تحت نمود و بیمن همت بزرگوارش بدانچه مقصد و مقصود اين 
ضعیف بود رسید والحماٌ لللّه علی ذلک, و بعد ازآنکه این بزرگوار در سبزوار بدرجة " 
شهادت رسید این ضعیف در همان شب بطر یق نیشابور سفر کرد و در بیست وسیم 
ربیم الاول سنهة ثلاث وئلائین وسبعماثه دوماه در ولایت نیشابور در گوشه‌هایی 
منزوی همی بود و جون بعضی مردم براحوال این فقیر وقوف یافتند واغاز تردّد نمودند 
ازانجا بمشهد مقدس رضوی شعار سفر کرده و ازآن جا با بیورد وخبوشان "؛ و پنج 
ماهی دیگر همچنین از مُقامی به مُقامی می گر یخت وبا هیچ کس درنمی آمیخت" 
ومع هذا بهرکحا که هفته‌یی می بود مردم تردّد آغاز می کردند و بح ازدحام 


۱ س براه بودت» گمراه نبودن. 

۲- تقی: پرهی زگاری. 

۳- محر گشت: نوشته شد - 

4 - یعنی ازحال خود » 

۵ تردد کردن (نمودل):آمد و شد کردن. 

5 - قیل وفال: گفته شد و گفت.اصطلاحاً برای گفت وگوها و بحشهای عالمانة اهل مدرسه بکار 
می رود. 

۷ - خبوشان: قوجان امروزی. 

#4 درآمیختن: معاشرت کردن. 


مرعشی ۶۱ 


می رسیدند تا در اول شوال اين سال سفر عراق اختیار کرده یک سال هم در آن سفر 
بود وازآن جا نیز بهرمُقامی که افتادی همین نوع: نشویش پیدا شدی؛ وجمعی از 
حراسان در عقب آمدند و باز باین طرف اتفاق افتاد و قرب دوماه دیگر درخراسان 
ودربسن‌دو سه ولایت بسیب ازدحام خلق از خاص وعام بهیچ جا ساکن نمی توانست 
بود و در محرم سنه؛ تسع وثلا ین وسبعمانه عز یمت ترکستان نمود و مدتی در بلخ 
وترمذ بود و بسیب همین زحمت باز بطرف هرات اتفاق سفر افتاد و از آن‌جا بخواف و 
فهستان, و هرجند روزی در موضعی دیگر می بود, و ازآن جا عز یمت گرگان کرد 
اما راه در بند بود وضعف برمزاج غالب, دیگر بار بمشهد مقدس رفت و از آن جا 
بنیشایون قر یب ده ماه در غار ابراهیم و در آن کوهها می بود وهر جند روز در مقامی 
وهرشب حایی دیگر بسر می برد ودرین مات خلقی بسیار رو بدین ضعیف نهادند 
واکثر بطلب نحات راه آخرت می آمدند» و از همه طایفه مردم پیش این ضعیف 
می رسیدند تابجایی رسید که بعضی مایخ معفقه نیشابور واصتحاب اغراض حیلتها 
انگیختند وافترا کردند! وحکام را بوهم انداعتند! و برقصد این ضعیف اتفاق نمودند 
که او سر خروج دارد. روزی امیرمحمد اسحق نزرد اين د ضعیف آمد سوالها کرد» 
جواب هاشنید و بر بعضی احوال وقوف یافت و مانم ومٌعارض؟ ایشان شد و ازآن سبب 
بود که این فقیر از راه قهستان عز پمت سفر عراق کرده بود و بدستحردان افتاد و راه 
بیابنان را مخوف نشان دادند و طایفهیی اتنیه‌با ان مخ مصاحت تفت اران 
سیب براه بیابان سفر میترنشد ودیگر باره بمشهد مقللس رفت و چند روز مقام کرد» 
قب کر ان مشایخ و سادات و متفرقه مّصد این ضعیف برخاستند وحکام نامه هار وان 
کردند و بعضی را بوهم نداختند که اين مرد الب خروج می کند وُلک خواهد گرفت 
وتبع ومر یدان او بسیار شدند وساز حرب وسلاح راست کرده‌اند, و با بعضی گفته اند 
که اظهار مذهب روافض ؟ خواهند کرد. 

القصه ازهدمت میربزرگ آرغونشاه دام اللّه ایلجی بمشهد مقس رسید 


افترا کردند: تهمت زدند, بهتان زدند. 

۲- بوهم انداختند: اندیشه ناک کردند. 

۳ معارض: مخالف ومانع . 

) - روافض: جمع را فضی که باصطلاح اهل سنت شیعه را گویند. 


وحکم آورد بگرفتن و بردن این ضعیف. ایلچی چون مرد عاقل بود این ضعیف را دید 
واحتیاط ی ی یف 0 تب و این معنی 
را باز نمود و ازآنجا حکم فرستادند واو را باز خواندند واين ضعیف را عذرخواهی 
نمودند و چند کت جمعی از دور يشان پیش ایشان آمد و شد کردند و محضر بردند. 
ومدت دوماه در ین گفتگو کردند و اصحاب قصد وغرض بهیچ وحه آرام نمی گرفتند 
تابحایی رسید که این ضعیف باجمعی انبوه از درو یشان برعز یمت حجاز براه 
فهستان نوحه نمود ودر آن وقت امیر آرغونشاه در نیشابور بود» از عز یمت این حقیر 
یردان ی وبمذرخواهی مانع سفر شد وعافبت آن بود که بسراین ضعیف آمد و 
نواب خحدمتش مشقت آغاز کردند واین ضعیف ۳ رنحانیدند و گرفتند وفرب هفتادتن 
ازفروفان را سرو با درهم شکستند و بولایت طوس فرستادند و در دیها سپردند. 

وآن بود که اصحاب بسبزوار ونیشابور رفتندوازآن جابولا یت با زآمدند و چون 
بدانجارسیدنداین ضمیف بایشان عتاب کرد که سبب آمدن شما وشورش انگیختن 
1۹ سس دیقف ده ک 
تک ماه نز سیم که شماراقص نت لیس ون 
همست که‌بطر یق‌ روش این فقیردرآیید؟ گفتند که مارانگذارند که ایمن باشیم» 
میسرنمی شودوالأمئت دار یم . گفتم پس فایدة آمدن شماچه باشد ؟ گفتند که طمع 
ماآنست که شمابخراسان مراجعت نمایید بهرجا که میشرشودبعبادت مشغول شو ید 
وساشرط میکنیم که هیچ نی مزاحم وسئزش شمانباشیم .القصه فقیررا غز یمت 
خحراسان نبود, امّادانست که دست بازنخواهندداشت ت) بض رورت بدین طرف مراحعت ت افتاد. 

اکنون غرض ارین تصسعات آنکه تا رأی انور ایشان را معلوم گردد که 
احوال این فضیر تا امروز برجگونه گذشت ت. وامروز مت دوماه باشد که فتیر بسبزوار 


۱ - محقر: استشهادنامه . 
۲- مشوش: تشو یش دهنده, مططرب کننده. مزاحم . 
۳ دست باز خواهند داشت ت: صرف نظر نخواهند کرد. 


هرعشی و4 


مقام دارد وا کثر مردم ولایت خراسان پیش فقیر آمده اند ونمودند" که خرابی وغارت 
وقتل بحایی رسید که بدفع آن بسعی هرحه تمامتر می باید برخاستن» ونوعی می باید 
کردن که ظلم مرتفع گردد واين فتنه وآشوب فرو نشیند که حان ومال واهل وعیال 
جمله مسلمانان در معرض تلف ورسواییست. این ضعیف جواب همه جماعت حنین 
کتنط کنهاهن هرک تتوای ومقتدایي ی اهل دنیا نکرده‌ام ونخواهم کرد. این معنی با 
پیشوایان دین و دنیا می باید گفت. گنه و این ضعیف نیز 
در سعی و مدد کاری یکی باشد , 
ازجمل؛ مسلمانان اکنون امیر وجیه الدین مسعود سر بدار واتباع او می گو یند 

که هرجه بهبودی مسلمانان ومسلمانی باشد بدان قیام خواهیم نمود, هر طایفهُ مردم که 
با ما سخن حق گویند خواهیم شنید, در بند صلاح مسمانانیم وتمامت اثمه و مشایخ 
وسادات و پیشوایان بیهق بدین مهم م اتفاق کردند که اين ظلم فرونشیند» وطلب صلاح 
و استخلاص مسلمانان واجب است, که اگرجه معلوم است که درین نزبیک چه 
مقدار خلق بقتل آمدند باتفاق بدین مهم قیام 9 بمقتضای ز نص: : وان طائفتاب من 
المومنین اقلا قاصلخوا بینهما فأن بت 1 
تبُغی حتی تفیء الی آمر ال . 

توات فتصف تا ای تاو نان دی ات شرف وس اواات 
ومشایخ و پیشوایان بیهق بالتماس امیروجیه الدین مسعود برعز یمت نیشابور بجهت این 
مهم تا بدین مقام آمدء مکتوبی بحضرت امیر بزرگ ارغونشاه مشتمل بدین معنی که 
انا تقدیم افتاد ارسال کرده» اگر بر سخن این ضعیف اتفاق‌نمایندودست از فتنه 
واشتویت اتکتفته وحون ر پختن باز دارند که الصلخ خیر زان شاء اللّه تعالی که بر 
وحهی قرار گیرد که بَد الیوم ۲ فا جات فلا نان در بتک های خود ایمسن ۵ 


۱- نمودن: نشان دادن دراینسا بمعنی توضیح دادن و روشن ساختن افر آمده است. 

۲ - اگر دو گروه از مومنان کارزار کردند پس میانشان آشتی افگنید پس اگریکی از آنها بردیگری 
ستم کرد نبرد کنید با آنکه ستمگری می کند تا بفرمان خداوند باز گردد... از آية ٩‏ سوره 1٩‏ . 

۳ سس بعدآلیوم: از امروز ببعدء از ین پس. 

) - ققام: اقامتگاه, باشيد نگاه. 

۵- ایمن: درامان آسوده. 


۴« گنجينة سخن 


وساکن گردند واگر از آن طرف بروجهی دیگر خواهد بود لاشک محاربة عظیم 
متوفعست۱ که تمامی خلق در شور آمده اند وبی طافت شده و صورت حال اینست که 
نار تمووه فده بافی غک یت که آن امیرزاده فرغایت کیاست وفراست اشت: 
وهرگز این فقیر بامرونهی دنیاوی هیچ آفر یده مشغول نبوده ونخواهد بود. 

اکنون باتفاق پیشوایان دین وسایر مسلمانان برقانون حق وراستی بقولی که 
نزدیک همه طایفه آصلح وخ باشد یکی خواهد بود, وهرگز این فقیر باهیچ کس 
طر یق خیانت نسپرده است که المُستشار موتمّن" . یقین ایشان نیز بعقل شر یف خود 
رجوع فرمایند وچنانکه بر قانون شر یعت و بصلاح آزلیست, آن پیش گيرند. ز یادت 


ف 


تصدیع ندارد, وایزدش یاور و توفیق رفیق. والسلام علی من آتبع الهُدی . 


ٍ. ی 
۱- متوفع: مورد توقع وانتظار. 
تب لمستشارموتّمن: رایزن محل اعتماد است. 


۹ - جامی 


نورالدین عبدالرحمن جامی شاعر و نويسنده استاد و عارف نامبردار قرن 
نهم (۸۹۸-۸۱۷ه) گذشته از مرتبة بلندی که در شعر پارسی دارد, در نثر فارسی 
نیز از برگز ید گانست. در بارة احوال و آثار او در مجلد چهارم تار یخ ادبیات در 
ایران ص ۳۱۸-۳۷ و ص ۵۱۷-۵۱) مسخن گفته و مأخذهای مر بوط باو را 
در آنجا نشان داده‌ام. وی نویسنده‌پیست که توانست شوه نثرنو یسان باذوق 
پیشیین را در عهدی که شعر و ادب فارسی راه انحطاط می سپرد؛ دنبال کند و در 
همه اثرهایش انشائی روان و خالی از غلطهای متداول زمان, همراه با اطلاعات 
بسیار وسیع که میراث تمدن اسلامی ایران بودء داشته باشد؛ و حتی در پاره‌یی از 
موارد بمقام و مرتبة نشرنویسان بزرگ پیشین برسد. و در همه احوال» حتی در 
جایهایی که خواسته است از نفزهای مصنوع فارسی تقلید کند, سادگی و رهایی 
از قید تصنم را وجههٌ همت قرار دهد. 

اشرهای وی بنشر اینهاست: ۱) بهارستان که بقصد تعلیم فرزند نوآموز 
مصنف نوشته شده و قسمتی از آن بپیروی از گلستان سعدی ولی ساده‌تر از انشاء 
سعدی, در هشت «روضه» و مقدمه و خاتمه‌یی فراهم آمده است. روضة هفتم از 
ایین کتاب در شعرو بیان احوال شاعران حاوی اطلاعات پرارزشی در این زمینه 
است. ۲) نفحات الانس در بیان حقایق عرفانی و ذکر اخوال عارفان از آغاز تا 
عهد مولف. این اثر جامی از کتابهای سرآمد در شناخت تصوّف و عرفان و 
سرگذشت صوفیان و عارفان و نوشته‌ها و گفتارهای آنانست و سبک نگارش آن 
همان شیوة ساده و مطلوب جامی است که می شناسیم. ۳) لوایح مشتمل بر سی 
«لایحه» با انشائی مسّع و موزون در ذکرمبانی عرفان. در پایان هرلایحه یک 


مگ ۹ جینه سخن 


یا جند رباعی دربیان مقاصد همان لایحه آمده که همگی ازجامی است. 4) 
اشمة اللمعات در شرح لمعات عراقی شاعر. عراقی کتاب خود را بپیروی از سوانح 
العاق شیخ احمد غزالی عارف بزرگ قرن پنجم و ششم نگاشت و اشعة اللمعات 
شرحی انیت سر آنان دارای دیباجه و مقدمه‌یی مفصل درذکرنکته‌ها و 
اصطلاحهای اهل تصوف و بیست و هشت قسمت در شرح بیست و هشت لمعةٌ 
عراقی . 

غیراز ینها جامی اثرهای متمدد دیگری بنثر فارسی در موضوعهای 
گونا گون مانند عرفان ومعمّا وقافیه و عروض ومسائل دینی وشرح مخز الاسرار 
نتلامی وجز آنها دارد! و محموعة منشات او در هند بطبع رسیده و حاوی نامه‌هایی 
دلاو یز وهمراه با باز بهای الفاظ است! 


۹ مکتوب ببعضی ازمشایخ مهنه 
مرا جه زهره که این آرزو بدل گذرانم- 
که بهر من ثمر از نخل کلک خویش فشانی 
پس این کرم که زکاغذ جوبرطبق کنی آنرا 
طفیلی دگرانم برآن کناره کشانی 
شفر خامه تطایت تکار که برخواشی نامه تامداز این مهجور ب رکران مائده؛ 
واین محلس هو را ار رو دل در کنار نهاده واین رنجور ناتواب افتاده بر بدستر عحر 


۱- بیشتر اثرهای منظوم و منثور جامی بارها در هند و ایران و جایهای دیگرچاپ شده است. در بارة 
احوال او بجز تار یخ ادبیات در ایران (ح 6) که در متن گفته ام بنگر ید به رسالهة جامی از استاد علی اصغر 
حکمت, تهران ۱۳۲۰ و تار پخ نظم ونثر درایران و درز بان فارسی از استاد فقید سعید نفیسی, تهران ۱۳44 
ص ۲۸۹۰-۲۸۵ که در آنجا ۷۷ رساله و کتاب از جامی یاد شده؛ و از سعدی تا جامی (ترجمةٌ ج ۳ از 
کار از ادبیات ایران تألیف ادوارد بزون) ترجمة جناب علی اصغر حکمت, جاپ دوم ص ۵ ۷- ۱۷۹۲ 

٩‏ ومأحذهای متعدد دیگر از تذکره‌ها و تار یخها که در ذیل صفحه ۳4۷- ۳4۸ از ج 4 تار یخ ادبیات در ایران 
نشان داده‌ام. 
ه از «انشاع حامی» جاپ هند ص ۰ . 


جامی وش 


و فصور را نسخهٌ شفای عاجل فرستاده» بز بان شکسته ادا نتوان کرد و بسخنان برهم 
بسته استقصا! نتوان‌نمود. لاجَرّم ظی ۲ بساط ۲ شک رکرده وروی بر بط مذر؟ آورده 


می گوید: 
گرزقر برگ گیاهی دهدم دهرزبان ‏ شرح یک زَشحه زآب رکرمت نتوانم 
ورزهرشاخ درختی کندم چرخ قلم دترج یک نقطه زنوک قلمت نتوانم 


التفاتِ خاطر خطیر که حالیا این فقیر آن عتبة دلپذیر از نواحی مرو و ماچان 
بموقم اشراق آن افتاب خاوران در می یابد. اگر آن زمان در یافتی هرآینه از سرقدم 
ساخته وان را رهم سعادت ها شناخته بخدمت شتافتی اما جه سود جون آفتاب این 


۳ ک ً. ۰ ‌ِ ۰ ۰ ۳۹ ‌ ۰ ۱ ۰ ۰ ۰ 5 4 3 ‌‌ِ ۳ 
عشاست ان روز پرتونیندانعت وسر مقاخرت نیازمندان را باوج عرت ودر و۵ مکرمت 


نیفراعت , 

۰ ما .۰ ‌ ۳ ۶ ۱ 
یکچند بخاک مروم افتاد نزول مروی خبری زنو نیاورد رسول 
تا شافتمی.اران عبر نوی فیول برداشتمی بسوی توراه وصول 


مع هذا این حکایت نه اظهار خاطر ماندگی " وشکایت بلکه تکلفی است در 
عذر ‏ تقصیر ونمحلی * در دَفْع حجالت وتشو یر" وال ذرةٌ حقیر را باآفتاب خاوری جه 


۱- استقصاه: با کوشش بسیار بنهایت امری رسیدف. سمی بلیغ در حصول امری و چیزی. 

۲- طی : در نوردیدن. 

۳- بساط: گستردنی» فرش. 

4 - بسط عذرد عذرشواهی . 

۵- ذروه: بالای هرجیز, 

مروی: روایت شده حامی خحواسته است از این واژه واسم مرو جناسی ترتیب دهد که اگر 
نمی داد بهتر بود. 

۷- خاطر ماندگی: رنجش خاطر, 

‌.. در ی زا ور تا ان تا 
۸ - تمحل: مکر ورز یدن» تکلف نمودن در تعبیةٌ سخنی و اظهار مقصودی. 
٩‏ - تشو بر؛ شرمساری, خحلت زدگی . 


۸ ۳ 9 جیذةٌ سخن 


ی جر و ۱ 
مجال اين نوع ز بان آوری و یارای اين کونه حخت و داوری . 


ای روی تسوبه زافتساب انور خاری بمثل کزتوخلد دربستر 
آن خار گرم ۳ خاک همه دشت خاورانم برس 


سخن دراز گشت و گستاخی از حد ایجاز در گذشت. ظلّ عالی وساية 
مکارم۲ وتعالی ۲ بر قفارق" آدانی* واعالی * مدی الایام واللیالی ۲ ممدود باد بالنبي 
والّه ال*مجاد وعلیه وعلیهم التحيَّةَ والسلام. 


درپاسخ دوستی نوشته ات 


» ای خامة تو فاتح ابواب فتوح درنامهات اسرارحمانق مشروح 
گفتارلبت متاع گنجينة دل انوار دلت جلای آیسینة روح 


ِِ‌ 
حون محموعةٌ شر یفه که مقامات آن فص ۸ فصوص حکم وفوانح؟ ار باب 
همم" بود و مقاصد آن شجره ثمرهُ فتوحات بلکه ثمر شجره ولایت و نبّت می نمود» 


و از «انشاء حامی» حاپ هندء ص ۰۵۵ 

۱ - داوری: دراینجا بمعنی بحث و اراه دلیل است. 

۲ - مکارم: مکزمتها, بز رگوار یهاء جمع قکرمت. 

۳ - معالی: بز رگوار یهای بلند مرتبگیها . جمع علاة بفتح اول وسکون ی 

4 - فارق: جمع مفرق (بفتح اول وسکون ثانی وفتح الث) بعنی نوک سر فرق سر. 

۵ - آداننی: فرومایگان»پاینترهء در تازی بمعنینزدیکها هم بکار میرود. ‏ جمم آدنی (بفتح 
اول وسکون انی والف مقصور) . 

. آعالی: بالا ترهاء بزرگان (جمع اعلی)‎ - ٩ 

۷س دی الایام واللبالی: در درازای روزها و شبها در طول زمان, در بُعد ومسافت زمان: در 
درازای روزگار. 

۸ - فش پیوند. فصوص جمع آنست.ٍ 

٩‏ - فاتحه: آغاز. سرآغاز, فوانح جمع انست. 

۰ همم: همت ها . 


۶۹ 


دل یافت حدا لذت ازان ۵ بسله حدا 


زان به که شنیده بودم آن را دیدم 


وین حان سراسیمه وشور یده حدا 


اری باشد سشنیده ازدیسده حدا 


نه درخوطن دل تحفه‌بی بود که بآن مقابل توان کرد ونه درنشیمن قَوّت 
ذخیره‌یی که در مسرض آن توان آورد لا ورقی چند از مُْعَقّطاِا آکابر نه از 
مستنبطات ت- کل مج ی ۳ سواد کرده شده 


است؟8 
ست 


ارف وان اگرجه در حقیقت استناد بان فظیر حفیرست درحهة 


هیهت کهانیبرگ ولوانین گردم 


حون سرنزد از صفای خاطر سخنم 
ت 

حز دامن آلسوده ندارم حیزی 
زاسرار حقیقت که حریفان دانند 
ِ ُ 


بادل گفتم چرا به بد پیوندی 


وم ۰ ۰ ۳۹ ۳۹ 
کشا سود شوه آدولخمندی 


۱ ملتقط : برداشته شده, مصدر آن التقاط است. 
۲ سب مستنبط: استنباط شده در یافته شده. 


۳ ی سست) ز بودا» ناتوا, 


وحالا ببیاض آورده می شود* 3 امیدوارست که بعدالا تمام بنظررشر یف. 


2 اقتباس از کابر 


در پیروی نفس وهوا می گردم 
گرد سخن اهل صفا می گردم 
9 

جز خاطر فرسوده ندارم چینزی 


ِ 
جز کُفتن بیهوده ندارم چیزی 
‌ 


در زاو ية خاشییم افنگندی 


) - فصوص الحکم: نام کتابی مشغو از نامر بی عارف بزرگ قرف هفتم هجری که برآن 
شرحها و حاشیه ها وتعلیقها نوشته اند و یکی ازآنها شرح مغروفیت از جامی . 


۵ - سواد کردن؛ پیش نوپس کردن. 


1 به بیاض آوردن: پا کنو یس کردن. 


۷۰ گنجینةٌ سخن 


م2 ت .۰ تب ی ها 
همکنان را روی ارادت از خود در ح باد و حاطر ازتقید" بصورت محازی 


مش" . والسلامٌ الا کرام. 


خواجه علاء الدین غجْدوانی 

ه حضرت خواجه عبیداله" فرمودند که خواجه‌علاء الاین غجدوانی" از 
اصحاب خواحدٌ بزرگ* بوده, وخدمت خواجه وی را بصحبت خواجه محمد پارسا* 
فرموده بودند. وی استغراق تمام داشت و بفایت شیرین سخن بود وگاهی بودی که 
در میان سخن ازخود غائب شدی. و وقتی که خدمت خواحه محمدپارسا بسفر مبارک 
می‌رفته اند وی را نیز می برده‌اند. یکی ازاکابر سمرقند گفته است که از خدمت 
خواجه درخواست کردم که خواجه علاء الدین بسیار پیرو ضعیف شده است. از وی 
کاری نمی آید» اگر وی را ازایی سفر معذور دارند دور نمی نماید. خواجه فرمودند که 
باوی هیچ کاری ندار یم جزآنکه چون وی را می بینیم از نسبت عز یزان یاد می آید. 


شیخ نجم الدین رازی المعروف بدایه ۷ 
ه ه وی از اصحاب شیخ نجم الدین کُبری* است که تربیت وی را حوالهٌُ به 


۱- تقیّد: بازبستگی, پای‌بندی. 

۲- مطلق: رهاء آژاد. 

ه ازنفحات الانس, حاپ کتابخانهة سعدی, تهران» ص ۰۳۹۹ 

۳ - مقصود خواجه عبیدالله آحرار از مشایخ صوفیان نقشبندی است (قرن نهم) . 

6 - خواجه علاء الدین غجدوانی: از مشایخ نقشبندی است (قرن نهم) . 

۵ - خواجة بزرگ: مراد خواجه بهاء الدین نقشبند (م ۷٩۱‏ ه) بنیان گذار طر یقة نقشبندیست. 
- خواجه محمدپارسا: از مشایخ بزرگ نقشبندیه (قرن نهم)۰ 

هه از نفحات الانس» جاپ تهراناء ص ۰۱۳۵ 

۷- شیخ نجم الدین دایه مولف کتاب معروف مرصادالعباد است (2؛ 1۵ ه). 

۸ -س شیخ نجم الدین کبری: عارف بسیار معروف قرن ششم واوایل قرن هفتم (1۱۸ ه). 


جامی ۷ 


ار او و متس سا ی 
۱ کشف حقایق وشرح دقایق وت وقدرت تمام بوده است. در واقعة جنگیزخان از 
0 بیرون آمد و بروم رفت و وی را باشیخ صدرالدین قونیوی وفودنا جلاب الدین 
رومی اتفاق ملاقات افتاد.. 
تن وت ای ات شا ون ار وی 
التماس امامت کردند درهر دو رکعت قل یا ایهاالکافرون خواند. چون نماز تمام 
کردند, مولانا جلال الدین رومی با شیخ صدرالدین بروجه طیبت" گفت که ظاهرا 
یکبار برای شما خوانده و یکبار برای ما! 
وفات وی درسنهة ار بع وخمسین وستمانه بوده است ودر شونیزية بغداد بیرون 
و یت قبری بود» می گفتند که قبر وی است والله 
. و از مَولات؟ وی است این ر باعی : 


ِِ ب 
1 شمع اجه جو من داغ حدایی دارد ا کتو اه وسوزاشنایی دارد 
سررشت؛ شمع به که سررشته من ۱ کان رشته سری بروشنایی دارد 


سید برهات الدین محقق " 

و یی ات مفتیت نازوما اسیت: ازقر بان ور بیت ابا ف کال لها 
بهاء الدین ولد و بسبب اشراف او در خواطر, در خراسان وترمذ به «سیّد سردان» 
مشهور بود. همان روز که مولانا بهاء الدین ولد وفات شد وی در ترمذ با حمعی نشسنته 
بود. گفت در یفا که حضرت استاد وشیخم از این عالم رحلت فرمود و بعداز چند روز 

۱- مراد شیخ مجدالدین بغداد کی خوارزمی از اصحاب شیخ نجم الاین کبری است. 


۲ - طیبت: شوحی . 
۳- مقولات: گفته ها؛ گفتارها. 


و نفحات الانس, تهرال ص 4۵٩‏ . 

رک سید برهان الدین محفق ترمذی 9 ۸ ه) معروف به (( سید سردان» از شا گردان معروف 
بهاء الدین محمد بلخی 9 ۸ ه) که بعد ِ بهاء الدین محمد جند گاهی تر بیت ۳ حلال الدین 
محمد بلخی روی (م 1۷۲ ه) را برعهده داشت 


۷۲ گنجينة سخن 


بجهت تربیت مولانا جلال الدین بقونیه متویجه شد و مولانا مدت ئه 
سال تمام در حعدمت و ملازمت وی نیازمندی نمود و تربیت‌هایافت. 

گفته اند که جون خدمت شیخ شهاب آلدین شهروردی۱ بروم آمده بود؛ بدیدن 
برهان الدین آمد. سیّدخاکستر نشسته بود» ازجای نجنبید. شیخ از دور تعظیم کرد و 
بنشست و سخنی واقم نشد اف یدان پرشیدند که موب شبکوت بچه بود؟ عیع فرنود 
ک؛ "پیتن ال حال ز باب حال می بابد نه ز با قال . پرسیدند که وی را جگونه 
یافتند؟ 4 9 وحقایق محمدی» بغایت آش‌گان 
ی اه کاتان ۳ ۱ 
وقلی جمیم عباده الصا لحین. 


مولانا محمد شیر ین مشهور بمغربی " 

موی مر ید شیخ اسماعیل سیسی است که وی از اصحاب شیخ 
نورالدین عبدالرحمن اسفراینی است هگم سره. می گویند که دربعضی سیاحات 
بدیار مفرب رسیده است و از آنجا از دست یکی از مشایخ که نسبت وی بشیخ 
بزرگوار شیخ محی الدین‌بن العر بی؟ غُدّسَ له تعالی روحه می رسیده است, خرقه 


بوشیده» بت شیخ 2 کمال 1 تج زرد معاصر بوده و صجت می داشته است. 


۱- شیخ شهاب الدین ابرحفص عمربن محمد سهروردی (م ۱۳۲ ه) بنیان گذار سلسلة سهروردیه 
صاحب کتاب عوارف المعارف وکتاب آعلام الهدی. ۱ 

۲- صلاح الدین زرکوب قونیوی (م ۱۵۷ ه) از معاصران ومر بیان جلال الدین محمد بلخی . 

۳- محمد شیر ین مغر بی ؛ صوفی وشاعرمشهور (م ٩۸۰ه)‏ 

و نفحات الانس تهران» ص ) ۰۱۱ 

4 - محیی الدین اين العر بی (م ۸ ه) صاحب الفتوحات المکیه- فصوص الحکم وجز آنها. 

۵ - کمال الدین مسعود خحجندی (م ۷۹۲ ه) شاعر غزلسرای مشهور. 


جامی ۷۳ 


گویند در آن وقت که شیخ این مطلع گفته بوده است: 
م2 ۳ م۰1 ۳۹ ۰ ت۰ ۳ ۳ ۳۹ 
چشما گراینست وابرواین وناز وعشوه این الوداع ای زهدوتقوی القراق ای عمّل و دین 


جون بمولانا مغر بی رسیده است گفته است که شیخ بسیار بزرگ است جرا 
شعری باید گفت که جز معنی مجازی محملی دیگری نداشته باشد؟ شیخ آن را 
شنیده است از وی استدعاه صحبت کرده وحود بطبخ فیام نموده و مولانا نیز در آن 
حدمت موافقت کرده, در آن آثناء شیخ این مطلع را خوانده است وفرموده است که 
چشم عین است پس می شاید که بلسان عرب از عین قدیم که ذاتست بآن تعبیر کنند 
و ابرو حاحب است پس می‌تواند بود که آن را اشارت بصفات که حجاب ذات است 
دارند. خحدمت مولانا تواضع نموده اشتیت وانصاف داده. حدمت موللانا درسن شصت 
سالگی وفات کرد؛ سنهتسع وثمانمائه رحمه اللهتعالی . 


شمس الدین محمدالحافظ الشیرازی 
موی لسان الغیب و ترجمان الاسرارست, بسا اسرار غیبیه و معانی حقیقیه 

که در کِسوّتِ صورت و لباس مجاز باز نموده. هرچند معلوم نیست که وی دست 
ارادت پیری گرفته و در توف بیکی از آن طائفه نسبت درست کرده باشد اما 
سخنان وی چنان برشرب این طائفه واقع شده است که هیچکس رابآن اتفاق 
نیقتاده. 

یگ از نزان میاه خواجگان! تست ال تعالی آسرارهُم فرموده است که 
هیچ دیوان به از دیوان حافظ نیست اگر مرد صوفی باشد» و حون اشعار وی از آن 
مشهورتر است که به ایراد احتیاج داشته باشد لاجرم‌عناد فلم از آن 29 
می گردد. وفات وی در سنه اثنین و تسعین و سبعمائة بوده است رَحَِءاللهٌ تعالی . 


۱ آثناء: جمع ثنو(بکسر اول و سکون دوم وسوم) بعنی میانه؛ 
ه نفحات الانس تهراد» ص ) ۰۱۱ 
۲-سلسله خواحگان: سلسلة نقشبندیه, 


۷۳ گنجیناسخن 


۰ ۰ ِ ِ 1 ۰ ‌ِ ۳ .۳ مج ‌‌ 1 
ه شیخ ابوسعید ابوالخیر را قدس سره پرسیدند که تصوف جیست؟ کُفت انجه 
بت ۰ .1 تب ۲1 ۱ ۰ 
در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و زانجه بر تو اید نجهی" . ر باعی: 


خواهی که بصوفیگری از خود برهی باید که هوا و هوس از سر بنهی 
وآن چیز که داری بکف ازکف بدهی صد زخم بلاخوری و ازجا نجهی 


حکابت 
هحجاج درشکا رگاهی ازلشکر یان خودجداافتاد»بتلی برآمد, دید که 
اعرابی نشسته و از خرقةٌ خود جنبند گان" می چیند و شتران گرد او می‌جرند. جون 
شتران حجاج را بدیدند برمیدند. اعرابی سر بالا کرد» خشمناک گفت کیست که 
ازین بیابان با جامهای درخشان برآمد؟ لعنت خدای بروی باد! حجاج هیچ نگفت و 
شش امند. کی ای . گفت لاعلیک السلام و لارحمة له و 
لب رکاتّ! از وی آب طلبید » گفت فرود آی بذلت و خواری آب خورا والله من رفیق و 
نوکر تونیستم! حجاج فرود آمد و آب خورد. پس گفت ای اعرابی بهتر ين مردمان 
کیست؟ گفت رسول خدا صلی للهعلیه وسلم برغم ! بازگفت چه می گویی در 
حق علی‌بن ابی طالب؟ گفت از گرم و بزرگواری نام وی در دهان نمی گنجد. . پس 
گفت جه م ی گو یی در حق عبدالملک‌بن مروان؟ هیچ نگفت. گفت جواب من 
۲۳ گنت جرا؟ گفت خطایی از وی در وحود آمده است که 


» از («بهارستان» جاپ افست تهران از روی نسخهة جاپی و ین» ص ۱۲. 

۱- یعنی از آن غافل نشوی» آنرا از دست ندهی ز پرا صوفی باید مترصد واردات غیبی ناشد و از 
«وفت» بهره برگیرد. جامی این گفتار را بنحودیگر تعبیر کرده و گفته است که از بلاهایی که بر تومی رسد 
از جا نروی. 

۰«بهارستان جاپ افست تهران, ص ۳۰. 

۲- مراد از جنبند گان حشراتی است که درجامة آدمی گرد آید مانند کیک و شپش. 

۳- برغم توا خلاف تو, 


جامی ۷۵ 


ار مشرق تا مات از ال اف آموضت ‏ . پرسید که آن کدامست؟ گفت این فاسق و 
2 زات‌مطلمانات حباشقه است , حجاج هیچ نگفت. 

ناگاه مرفی پر ید و آوازی کرد اعرابی روی به حجاج کرد و گفت توچه 
کسی ای مرد؟ گفت این چه‌سوالست که‌میکنی؟ گفت این مرغ مراخبر داد که لشکری 
می رسد که سردار ایشان تو بی . درین سخن بود که لشکریان وی در رسیدند و بر 
وی سلام گفتند. اعرابی چون آن بدید رنگ وی متنیّر شد. حجاج فرمود تا وی را 
همراه ببرند. چون روز دیگر بأمداد کرد تم یه آمدند, اعرابی را 
آواز داد. حون درآمد گفت السلام علیک آیها الامیر. حجاج گفت من چنان 
نمی گویم که‌توگفتی, ولگ السلام . پس گفت طعام می خوری؟ گفت طعام 
شتت 0 ااگر اعاریت می دهی می خورم. . گفت اجازت دادم , اعرابی پیش نشست و 
دست دراز کرد و گفت بسم ال ان شاء له آنجه بعد از رن یر ۳ 
حجاج بخندید و گفت هیچ میدانی که دیروزبرمن چه گذشت؟ اعرابی گفت 
اضلح ال الامی را یی که دیروز میان من و تو گذشته است امروز افشای آن مکن. 
۱ بعد از آنه حجاج گفت ای اعرابی یکی ازدو کار اختیار کن یا پیش من 
باش تا ترا از خواصٌ خود گردانم یا ترا پیش عبدالملک‌بن مروان فرستم و از آنچه او 
را گفته‌ای اخبار کنم" تا هرچه خواهد آن کند. اعرابی گفت صورتی دیگر هم تواند 
بود, پرسید آن کدامست؟ گفت آنکه مرا بگذاری که بسلامت ببلاد خود باز روم و 
سکره تومرا بینی نه‌من ترا , حجاج بخندید و بفرمود تا وی را هزا ر درم دادند و ببلاد 
وي فرستادند, قطعه: 


مرد باید که بلطف سخن و حشّن خطاب طبع ارباب ستم را زستم باز آرد 
هر کر یمی که زاحسان وکرم‌رم کردست. بفسوب سخن او را بکسمم‌بازارد 


۱- از آن برامدست: از آن آشفته شده است. 
۳ ۳۳ خد اوند امیر را نیکو داراد. 
۳ - اخبار کردن: خبردادن. ۹ 


۱۳ ۷ِ 


» ابراهیم بن سلیمان‌بن عبدالملک‌بن مروان گوید که در آن وقت که نوبت 
خلافت آزبتی امیه به بنی عباس انتقال یافت بنی العباس ؛ بنی الامیه را می گرفتند و 
می کشتند. من بیرون کوفه بر بام سرایی که بصحرا مُشرف" بود نشسته بودم, علمهای 
سیاه؟ از کوفه بیرون آمد» در خاطر من چنان افتاد که آن حماعت بطلب من می ایند 
از بام فرود آمدم و مُتکُروار" بکوفه درآمدم و هیچ کس را نمی شناختم که پیش وی 
پنهان شوم. , بدر سرای زر کت رسیدم, درآمدم» دیدم که مردی حوب صورت سوار 
ایستاده و حمعی اژ غالامان وا دمان گرد او درآمده اند. سلام گفتم. گفت تو 
تون و حاحت توچیست؟ گفتم مردی ام گر یخته که از خصمان ود می ترسم 
بمنزل توپناه آورده‌ام. مرا بمنزل خود درآورد و بحجره‌یی که نزدیک حرّم وی بود 
بنشاند. 

چند روز آنجا بودم به بهترین حالی هر چه دوستر می داشتم از مطاعم؟ و 
مشارب؟ و مقلابس" همه پیش من حاضر بود و از من هیچ نمی پرسید. هر روز یکبار 
تاه مس و و بازمی آمد. یک روز ازوپرسیدم که هر روز ترا می‌بینم که سوار 
می شوی و زود می آیی ؟ بجه کار می روی؟ گفت ابراهیم بن سلیمان پدر مرا کشته 
است, شنیده‌ام که درین شهر پنهان شده است. هر روز می روم بامید آنکه شاید وی 
را بيابم و بقصاص پدر خود برسانم. 1 

چون این را شنیدم از ادبار خود در تعجب ماندم که مرا قضا بمنزل کسی 
انداخته است که طالب قتل منست! از حیات خود سیر آمدم. آن مرد را از نام وی و 


ه بهارستان تهران. ص 4۰. 

اس مشرف: مسلط ناظر» نگرنده و بیتنده. 

ات رابت اسان میاه بوی و شما هن نی ستا: 
۳- متنگروار: ناشناخته. 

6 س مطاعم: خوردنی ها. 

۵ - مشارب: اشامیدنی ها. 

1" - ملابس: پوشیدنی ها. 


جامی ۷۷ 


پدر وی پرسیدم, دانستم که او راست می‌گوید. گفتم ای جوانمرد, ترا در ذمهة" من 
حقوق بسیارست, واجبست برمن که ترا بر خصم تودلالت کنم و اين راه ۳ 
بر تو کوتاه گردانم. ابراهیم بن سلیمان منم خون پدر از من بخواه! باور نکرد. گفت 
همانا که از زحیات ود نگ آندهای و میخواهی که آزین محنت خلاص شوق. 
گفتم لاوالله که من او را کشته‌ام و نشانها گفتم ذانستت که راشتامی گوین: رگ 
او برافروخت و جشمان وی سرخ شد. زمانی بر رت اقا تم قزر ان کرت 
زود باشد که‌بپدرمن‌رسی و خوبٍ خود از تو خواهد. من زینهاری" که ترا داده‌ام باطل 
نکنم برخیز و بیرون رو که برنفس خود ايمن نیستم ) مباد دا که گزندی بتو رسانم. 
پس هزار دینار عطا فرمود برگرفتم و بیرون رفتم» مثنوی: 


جواننمردا جواننمردی بیاموز زمردان جهان مردی بیاموز 
درون ازکین کین جویان نگهدار ربان از طعن بدگویان نگهدار 
تکویی کیان کیباخوید گد. کرااردزتهزاف وه کرد 
چوایین نکوکاری کنی ساز نگردد باتوجزآن نیکویی باز 


مطایبه۳ 

« نابینایسی دز ست تار یک حراغی در دست و سبونی بر دوش در راهی 
می رفت» فقولن بوی رسید و گفت ای نادان روز و شب پیش تویکسانست و . 
روشنی وتار یکی درجشم توبراب اين چراغ را فائده چیست؟ ناتسا شتنیداه کش 


این جراغ نه ار ببهر حود است ازبرای حون ت و کوردلان بی خرد امنزت تابمن پهلو 
نزنند و سبوی مرا نشکنند, قطعه: 


۱- ذقه: عهده و هرجیز که شخص در ادای آن ملزم باشد. 

۲- ز ینهار؛ امان. 

۳ - مطایبه: شونحی . 

ه بهارستان» ص ۰۱۵ ات 


۷۸ گنجینة سخن 


حال ننادان را به ازنادان‌نمی داند کسی گرچه دردانش فزون ازبوعلی سینابود 
طعن نابینام زن ای دم ز بینایی زده زآننکه نابینا بکارخو یشتن بینا بود 


مطایبه 
م حاحظ گوید هرگز خود را چنان خجل ندیدم که روزی مرا زنی بگرفت و 
بدکان استاد ر يخته گر برد که؛ همچنین! من متحیّر شدم که آن چه بود! از آن استاد 
: + گفت: مرا فرموده بود که تمثالی بر صورت شیطان برای من بسان من گفتم 
نمی دانم که به‌جه شکل می باید ساخحت» ترا آورد که بدین شکل قطعه 


1 ۰ ی ۰ ۰ 
بُلعجب؟ روی و گونه ای داری! کس بدین روی و گُونه نتوان کرد! 
بهررتصویر صورتِ شیطان جز رت را نمونه نتوان کرد! 
حکابت 


»مه روباهی با کرک دم مصادفت می زد و مرادفی می‌نهاد. با 
یکدیگر بباغی گذشتند در استوار بود و دیوارها پرخان گردان گردیدند تا بسورانحی 
رسیدند» بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ بود. روباه آسان درآمد و گرگ بزحمت 
فراوان» انگورهای گوناگون دیدند و میوه‌های رنگارنگ یافتند. رو باه ز یرک بود و 
حالت بیرون آمدن را ملاحظه کرد و گرگ غافل» جندانکه توانست بخورد. ناگاه 
باغبان آگاه شد و چوب‌دستی برداشت و روی بایشان نهاد. رو باه بار یک میان زود 
از سوراخ بچست و گرگ بزرگ شکم در آنجا محکم شد. باغبان بوی رسید و 
ه بهارستان» ص ۹۸. 
۱- حاحظ بصری, ادیب و نو یسندة بزرگ عرب (م ۲۵۵ ه) . 


۲- بُلمجب: سخت شگفت انگیز (ازعربی: ابوالعجب). 
»ه بهارستان» ص ۰۱۰۵ 


جامي ۷۹ 


جوب دستی کشید. زره مره واه یوت ال بوبحم که از[ 


تنگنای بیرون رفت؛ قطعه: 
فربهت کرده بسی نعمت وناز زان بیندیش که حون خواهی زفت 
با چنین مه ندانم که چه سان او کش روز کف آهنسرم اروت 


کِ 


ه موشی چند سال در دکان خواجه بقالی از نقلهای خشک و میوه‌های تر 
مالامال» بس می برد و ازآن نعمت‌های خشک و ترمی خورد. خواحه بقال آن را 
می دید واغماض‌می کردوازسکافات" اعراض‌می نمود" تا روزی بحکم آنکه 
گفته اند فتت 
سئله دون را جو گردد معده سیر بر‌هراران شون وف وه دلعو: 

حرصش بر آن داشت که همیان" خواجه را ببر ید» سرخ و سفید؟ هر چه بود 
بخانهة خود کشید. حون خواحه بوقت حاحت دست بهمیان برد حون کيسهة مفلسانش 
تهی یافت و جون معد؛ گرسنگان خالی . دانست که آن کار موشست» گر به‌وار 
کت رده وی را بگرفت و رشتة درازبر پای او بست و بگذاشت تا بسوراخ خود 
درون رفت و باندازهٌ رشته غورا * آن را بدانست. دنبال آن گسرفت و آن سوراخ را بکند 
تا بخانة وی رسید. خانه‌یی دید چون د کانجة صرافان سرخ و سفید برهم ر يخته و 
دینار و درم با هم آمیخته. حق خود را تصرف نمود و مزش را یرون آورد وبجنگال 


ه بهارستان ص ۰۱۰۱ 

۱- مکافات: پاداش, بادافراه. 

۲- اعراض نمودن: روی برگرداندن, خودداری کردن. 
۳- همیان: کيسة زر وسیم. 

) - صرخ و سفید: زر و سیم, 

۵- غور: ته, تک گودی 


۸۰ گنجینهسخن 


کر به سپرد تا حزای خود دید ومکافات حق ناشناسی خود کشید قطعه: 


م ۳ 4 ۱ ۰ 
درعترة فنا عت همه روح آمدوراحت 


خ ه ۰ ِ م72 
درحخرضص فزونیست] گردردشری هست 


و روباه بچه‌یی با مادر خود گفت مرا حیله‌یی بیاموز که چون بکشا کش 
9 درمانم خود را ازو برهانم. گفت آن را حیله فراوانست اما بهتر ین همه آنست 
که در خانهٌ خود بنشینی نه او ترا بیند و نه تواو را بینی) قطعه: 


9 ۳ 2 1 سا وم 
هرارحیله توانل ساخحت وز همه ان به که هم زصلح و هم ازجنکش احترا زکنی 


ابحه پنجم 

موادت اکرتهدشنتب خجمانیت درغایت کفافت؟ استن آما بعسته 
روحانیّت درنهایتِ لطافتست. بهرچه روی ارد حکم آن گیرد و بهرچه توخه کند 
وگ آن پذیرد. و لهذا حکما گفته اند: چون نفس ناطقه بصور مطابق حقایق متجلی 
شود وباحکام صادق آن متحمّق گرد صارّت کنه وود کلة. وایضاعموم 


ه بهارستان, ص ۰۱۱۱ 

۱- کشاکش: در تعبیر امروز ین: کشمکش. 

۰« لوایح تهران, بتصحیح آقای محمدحسین تسبیحی » ص ۱. 

۷۲- کافت: در لغت عرب ستبر گردیدن و بسیار شدن و درهم پیچیده شدنست و درپارسی پلیدی و 
جرکینی . دراینجا معنی عربی آن مقصودست. 


جامی ۱ ۸۱ 


خحلایق بواسطه شلات ال بدیسن صورت حسمانی و کمال اشتمال ففر گر 
هیولانی! جنان یت ی راتاز ۱۱ ان بازنمی دانند؟ وامتیازی نمی توانند, و 
فی المثنوق المواوی فیس یرت من [فاداه: 


ِ» 
0[ وربود خاری توهیمه‌ی گلخنی 


پس باید که بکوشی و خود را از نظر بپوشی و برذاتی اقبال کنی و 
بسحقیقتی اشتغال نمایی که درجات موجودات همه مجالی" جمالي او یند, و مراتب 
کاینات همه مٌرایی؟ کمال او. و براین نسبت جندان مداومت نمایی که با حان تو 
درآميزد و هستی اقو وتو و اگر بخود روی آوری؛ روی باو آورده باشی » 
وچون از خود تعبیر کنی, تعبیر از او کرده باشی . مُمَیّد مطلق شود و انا الحق 


هوالحق, رباعی: 

گر در دل تو گسل گذرد گل باشی ی بی قران بلبل باشی 

نو جزیوی وحق کلست گرروزی‌جند پشذ کنْل‌پیشه کنی کنل باشی 
: 0 ۰ ت 

زآمیزش جان و تن تو یی مقصودم وز مردد و ز یستن تویی مقصودم 

تودیر بزی که من برفتم زمیان 1 گویم رسن» نو یی ممصودم 


ك‌ ف ت‌ 


کی باشد کی لبامي هستی شده شُقّ" ‏ . تابان گشته جمال وه مُطلق 


۱ سس هیولانی: ماذی. 

۲ - بازدانستن: تمیزدادن, 

۳ محالی : جله گاههامجی تجلی بفتح اول. 

) - مرایی: آیینه‌ها. جمع مرات. 

۵ س شق: شکاف, ترک, چاک شده, دونیم شده. 

٩‏ - وجه: روی. وجه مطلق مقصود ذات واجب الوجود است که هستی مطلق و وحود مطلق است. 


۸۲ 9 : نه سخن 


2 ۱ ی 
دل در ات۱ نور او مستهلکه حان در غلبات شوق او مستغرق 


لایحه نهم 

ه توحید» بگانه گردانیدن دلست. یمنی تخلیص" و تحر ید؟ او از تعلق* به 
ماسوای" حق ) سبحانه, هم ار روی طلب و [رادت لا هر از حهت علم ومعرفت. یعنی 
طلب و ارادت او از همة مطلو بات و مُرادات منقطع گردده و هم معلومات و معقولات 
از نظر بصیرت او مرنفع شود از همه روی توحه بگرداند و بعیر از حق سبحانهة آگاهی 
و شعورش* نماید» رباعی: 


توحید بغرف" صوفیء ای صاحب شیر تخلیص دل از توخه اوست بغیر 
۳ ۱۰ س 5 مر ۱ ۳ 


۱- سطوات: جمع سطوت بمعنی حمله و هجوم و بمعنی یک حمله و یک هجوم. 

۲- غلبات؛ جمع غلبه بمعنی چیرگی »یک جیرگی. 

ه لوایح ص ۰۲۰ 

۳- تخلیص: و بزه کردن, خالص کردن بی آمیغ کردن. 

- تجر ید: برهنه کردن پیراستن 

۵ - تعلق: باز بستگیء پای‌بندی. 

٩‏ - مایوا: بیزون از, خارج از, ماسوای حق: بغیر از خداوندء بحز ذات واجب الوحود. 

ارادت: خواستن بحد. 

۸ شمور: فهم ‏ در یافت» ادراک» معرفت. 

- مرف: دراصل بمعنی شناخته, معروف, شناختگی و شناخت است. وچون گوییم «در 
عرف پا بعرف صوفی و جز آن» یعنی در شناخت او در اصطلاح او. 

۰ - مقامات طیور: مقصود مقاماتی از سلوک اهل تضوا ف است که فر یدالدین عظار از آنها در 
منطق الطیر بطر یق تمثیل بمراحل پرواز طبور (در طلب سیمرغ) سخن گفته و در نهایت آن مراحل «سی مرغ» 
را از میان هم مرغان بر سرجاهی رسانیده که جون در چاه نگر یستند خود (-سیمرغ) را در آن مشاهده کردند 
(طی مراحل سلوک و شهود لو حق از سیمای عالم وجود) . 


جامی و 


اابحه بیست و سوم 

« حقيةة الحقایق العالم که ذات الهی است, تعالی شأنه حقیقتِ همه 
اشیاء است واوفی حدذاته واحدیست که عدد را باو راه نیست: او باعتبار تحلیات 
مُتکثره و تعیناتِ" متعتد ۵ در مراتب» ۳ حمایق حوهر یه متبوعه است و تاریٌ 
خمانی عرصیه تایه . پس دات واحدبواسطه صفات متعددی جواهر و آعراض 
متکثره می نماید» و من حیث الحقيقة یکی است که اصلاً متعّد و متکثر نیست» 


رباعی: 
ای برس حرف این وآن نازده حط پندار؟ دو یی دلیل بعد است وسَخط۵ 
درحمله کاینات بی سهو و غلط ۱ 7 عیْن" وحید" دان و یک ذات فقط 


ايين عیین واحد از حیشیّت تحرده و اطلاه ق از تعینات وتفیّد ات مذ کوره 
تاو از جیقی تمد و نکدرخ که واسطة شَي ۱ وبقینات مینمایدخلق 
وعالم. . پس عالم ظاهر حست و حق باطن عالّم. پس عالم پی پیش از ظهوز ین حق 
بود, و حق بعد از ظهور عین عالم؛ بلکه فی الحقيقة یک حقیقت است» وا ۱۱ و 


و لوایح ص ۰4۸ 

۱- نعین: درپارسی بمعنی وحود و موجود و بمعنی تشخص و تمایز. 

۲ بکار بردن صفتهای موّنث در دو مورد اخیر و ند بار دیگر در اين لایحه تأتّر شدید پارسی گو یان 
را در قرنهای متأخر ازز بان عر بی و قاعده‌همای دستوری آن می رساند و البته درپارسی گوبی گناهی 
نابخشودنیست . 

۳ تارة: یک بار. 

6 - پندار: تصور غلط , اندیشة ناساز, 

۵ سخط : خشم, ناخشنودی. 

1 - عین: ذات و نفس و شخص هر چیزی. جیع آنعبون و مان ین معنیهای دیگر نیز دارد. 
۷- در اصل «عين محب» است. بقیاس سطر آینده اصلاح شد. 

۸ س تجرد: برهنگی » تنهایی . 

-٩‏ اطلاق: رهایی. 

۰- تلّس: پوشیدگی, پوشید گی بلباس. 

۱ ظهور: آشکار شدن, آشکار شدگی . 


وی 


ی ۱ بنه سخن 


: 11 ‌ِ ۰ ۳ ۳ 4 ظ ل ۳ ۴1 
بنطون! و آولیّت و اخحر یت ازیسشب" واعتبارات او؛ هوّالاول والا خر والظاهر 


والباط رباعی: 


برشکل بتان رهزن عشاق حقست 
حیزی که بود ز روی تقییدجهاد 
جون حق بتفاصی شوو نگ کشت عیان 
یهار رود عالم و عاا لمیاد 


۱ - بطون: پنهان شدن» پنهان‌شدگی . 


۲ سب پیسب: جمع نسبت است. 


لابلکه عیان درهمه افاق حقست 
واّله که همان ز روی اطلاق حقست" 
مشهودشداین عالم‌پرسودوز یال 
با رتب؛ اجمال» حق آید بمیان 


‌-‌ ۰ ث ۰ ۰ و 4 ۰ ۰ 
۳ - یعنی آنجه در مرحلا مقید گردیدن تجلیات حق بصورت تعیّنات «جهان» نام گرفته چون از بند 


نید و تعلق برهد ذات حق وعین حق می‌شود. 


۰" ۱-معین الدین أسفزاری 


۱ اسفزاری ازمنشیان خراسان درسد؛‌نهم هحر پست. 
درهرات که بعهداوم رک زحکومت تیمور یان بوددانش آموخت ودرادب وانشاء 
شهرت یافت حندانکه خواجه قوام الدین نظام الملک خوافی (م ٩۰۳‏ ه) وز یر 
دانش‌پرور ابوالغازی سلطان حسین میرزای بایقرا بر او بنظر عنایت نگرٍ ۳ 
بشغل دیوانیش گماشت و اندک اندک کارش جنان بالا گرفت که نشان شاهی 
یعنی مهر رسمی دربار سلطنت را بدو سپردند. 


معین الدین در عهد خود به نیکو بی انشاء و مهارت در ترشل منشورها ونامه 
های دیوانی شهرت داشت و بهمین سبب نخستین اثرا که درفن ترسّل نگاشته شده و 
مشتمل بود بر فرمانها و نامه‌های دیوانی که خود انشاء کرده بود, میان اهل فن 


شهرت داشت و برسم سرمشق و نمونة کار محل استفاده بود. 


اثر دیگر معین‌الدین کتاب معروف او «روضات الحتات فی اوصاف 
مدينة هرات» است, در ذکر اطلاعات مبسوط حغرافیایی و تار یخی هرات و 
بعضی آزشهرهای خراسان, این کاب بتشو یق خواجه قوام الدین خوافی و بنام 
سلطان‌حسین بایقرا بسال ۸٩٩‏ تألیف شد. مقدمةٌ این کتاب با انشانی مصنوع و 
متن با نثری روان‌تر نگارش یافته .هر یک از بیست و شش بخش کتاب «روضه») 


و احراء آن روضه ها ((جمن») نام دارد. معین الدین دو تالف این کتاب از بعضی 
کتابهای دیگر در تاریخ و نیز از بعضی کتابها که درسرگذشت ت شهر هرات 
نگاشته شته شده بودء بهره برگرفت . این کتاب در جزو انتشارات دانشگاه تهران بطبع 


بازسازی هرات 
ه دربیان آبادانی بلده هرات و خراسان بعد از و یرانی لشگر تولی خانبن 
چدگیز: پیشتر رقم تحریریافت که بعد از قتل و و یرانی وپر یشانی خلایق هرات از 
سپاه گمراه تولی حان, مدّت پانزده سال هرات چنان خراب بود که غیر از یار چند. 
که ذ کر ایشان گذشت. درآن دیار تیار" بودم تا درتار ی سنذ ار بع وثلثین و 
ستمائه بسبب عاطفت ومرحمت پادشاه نیکوخواه اوگتای قاآن" اند ک عمارتی یافت 
و فی الحمله آبادانی پیدا آمدء و سیب آن بود که این ا وگتای قاآن که پسر کلانتر؟ و 
ول عهد جنگیزخان است, پادشاهی بود عادل و کر یم و باذل* و مشفق و رحیم و 
اگر جه مسلمان نبود اما بر اهل اسلام بخلاف برادران خود شفقت و محبت تمام 
داشت؛ وازواخلاق و آثار بسندیده فان هلت که کر کیش تار یخ حهانگشای 
حوینی را مطالعه کرده باشد بر بعضی از اوصاف حمید؛ او مطلع خواهد بود, از آن 
حمله دوحکایت که‌مناسب مقام است و موحب انتباه؟* واعتبار" سلاطین اسلام مرقوم 


۱- در بارةُ او بنگر ید به؛ 

تار پخ ادبیات در ایران, از تو يسندة این سطرهاء ج 4 ص ۵۳۷ ۵۳۸. 

از سعدی تاجامی (ج ۳ تار یخ ادبیات ایران تالیف ادوارد برون) ترحمة آقای علی اصغر حکمت: 
جاپ دوم ص 1۲۰ ۰۹۲۱ 

کشف الظنون, حاحی خلیفه, جاپ استنبول» ستون ۹۲۱-- ۰۹۲۲ 

حبیب السیر جاپ تهران کتابخانه حیام» ج 4؟ ص ۳۸ و جز آنها. 

م از روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات, چاپ دانشگاه تهران» ص ۰۱۰۹-۱۰۱ 

۲- دراصل بمعنی صاحب دير وساکن دیر است و در اینجا بمعنی کسی و فردی است. 

۳- اگتای قاآن‌عان بزرگ مغول از 4 ٩۲‏ تا ۰.۱۷٩‏ 

#4 کار بز مر گا ال بر کاازتر: نس بر گر 

۵ - باذل: بخشنده. 

٩‏ - انتباه: بخود آمدن, آگاهی: تنبّه. 

ب - اعتبار: پند گرفتن» عبرت گرفتن. 


تسب جر یس بت تک کح سس 
اسفزاری ۲ 


-جچج-.سسآس۳س۳۳//آ۱/.۱آبشب ۳ ۳ 7 بپبب 1۳[ 


می گردد: 
حکایت: در کتاب اخلاق خاقانی آمده است, که از اولاد چنگیزخان هیچ 
کدام براهل اسلام دوست ومشفق نبود که اوگبای, که اوراقاآن‌بزرگ می گو یند؛ 
وخغتای که‌بتراد رکهتراو بود مسلمانان راعظیم دشمن می داشت تا غایتی که 
هرکس که بدو خبر دادی که امروزفلان مسلمان را بکشتند یک بالش! زر که در 
رف ایشان پانصد دینار بود, بآن کس دادی. چون مسندٍ خانیّت بمکان قاآنی مز ین 
گشت ابواب بر" بر رعایا و برایا" مفتوح گردانید, و اطراف مالک بو تحر را 
باصناف 3۳ و انصاف آراسته ساخحت» و حکم کرد که درتمامی بلاد تزکستان 
و خراسان وغیر آن هیچکس مسلمان را از عمارت مساجد و مدارس و ر باطات و ابنب؛ 
خیرات و احداث میانی مَجَرّات " منع نکند و قرب صدهزار دینارسُرخ و دوهزار طاقه 
جام؛ قیمتی پیش مشایخ دین وعلمای اسلام فرستاد. و جفتای از ین حالت بغایت 
برنعید: آعیان درگاه خود را طلب داهند کفت برادرم اوگتای مسلمانان را بسی 
دوست می دارد و برخلا مذهب و سیر پدر و اخوان و اسلاف خود می رود و اگر 
رعایت اونسبت باهالی اسلام برين وَجْه باشد, مسلمانان زود قوی و غالب شوند و 
ملک از دست ما بیرون رود. تدبیر حیست؟, همه بر آن اتفاق کردند که برادر را در 
خلوت نصیحت کند, شاید سمت قبول یابد. ۱ 
پس جفتای شبی پیش قاآن آمده گفت: ای برادر.اين چه محبّت است که 
ترا یا این تاز یکان" افتاده و خلاف طریق و عادت پدر بزرگ پیش گرفته ای 
نصیحت من پذیرو ترک رعایت و مرحمت تاز یکانِ فتنه انگیزگیر و ایشان را دایم 


۱- بالش: مقداری از زر بوزن هشت مثقال و دودانگ و در نزد مغولان آنست که معین الدین در 
مه آورنن. ۰ ۱ ب 
۲ بر نیکوکاری, نیکی و احسان. ابواب البر: انواع خیرات. 
۲ - بر یه: خلقء برایا جمع آنست. 
4 س میرت: بفتح اول و دوم و تشدید سوم نیکی» کار نیک, احسان. مبرات جمع. 
۵ سیرت؛ خوی. سیر جمع . ۱ 
1 - تاز یک: تاجیک. ترکان غیر خود, خاصه پارسی گویان, را تاجیک ميناميدند. این لغت 
یرانیست و ایرانیان قدیم هم غیر خود خحاصه عرب را تازی (تاز یک) می گفتند. 


۸4 9 جینة سخن 


سس سم هس سس وت موس وت ی سوت 


منکوب! و مخذول ۲ دار و در ین معنی غلظت و خشونت تمام ظاهر کرد. 
قاآن در جواب جفتای هیچ نگفت و ازچندان تهتک " و تندی اصلاً متغیر 

نشد. حفتای رنجیده ازپیش قاآن بیرون آمد و گفت: مسلمانان ی 
فُسون از راه بردهاند و بکلی از روش و سیرت پدر بزرگ ما گردانیده! تا آنکه روزی 
پیری را که عمری در خدمت جنگیزخان گذرانیده بود در حلوت طلبیده ه گفت: ای 

باد گار پدر بزرگوار ما» پنحاه هزار دینار بتومی دهیم بشرط آنکه فرد سم 
اوگتای روی و که شب پادشاه و جهانگیر چنگیزخان را در خواب دیدم که 
گفت که پسرم اوگتای تم مان ورگ کتاز 1[ در 
حاطر دارند و می خواهند که خروج کنند و ملک از توبستانند» باید که ایشان را 
زمان و امان ندهی و باطراف ممالک لشکر فرستی تا تاز یکان را بقتل آورده و 
مساجد ومنازل و قلاع و مرابط و معاقل ایشان را خراب کنند, تا پادشاهی بر توو 
فرزندان تو بماند والاً بزودی هجوم کرده ملک از توبستانند. پیر از حرص زر برغیت 
تمام اقبال نموده گفت اين کار خیر را بدلخواه دوستان بسازم. 

رور دیگر پیر ناتمام " پعمکین تمام پیش اوگتای رفت. او را نوازش و اعزاز 

بسیارنموده بر دست راست شهزاد دگان نشاند وپرسید که ای یا گار پدر بزرگ ما 
بجه مهم قدم‌رنجه کرده‌ای؟ پیر ال فصلی در مکارم | انعلاق وج اوصاف قاآن 
پرداحست» بعند. از آنه کشت عکمی ازّیا: دشاه جهانگیر جنگیزخان آورده‌ام اگر 
با اوگتای فرمود بگو. پیر در حال پپای تخت ملک رفته بعد 

ز ادای مدح جنگی نان و دعای دولت اوگتای قاآن گفت: دوش پادشاه وان کر 
ی در واقعه دیدم, مرا گفت پیغام من به پسرم اوگتای برسان و چنین و 
جنان بگوی و آنجه جفتای او را رو براه کرده بود مَعْ ز یاده عرضه داشت. 


۱ -- منکوب: رنج دیده, سختی کشیده» سر کوب شده. 
۲ - مخذول: خوارشده, ذلیل» فرومایه. 

۳- تهشک: برده‌دری. در یده وشکافته گردیدن پرده. 
ِ نانمام: ناقص . 


سونو - وه 


اسفزاری ۰ ۸۹ 


قاآن از کمال فراست دانست که پیر کافر مُدبرا دروغ می گوید و افترا 

می کند. واین مکر و شعبده را جفتای انگیخته است. پیر را فرمود که بدانچه فرمان 

شده است بجان قیام نمایم وپیر را گفت چند روز مهمان ما باش تا شهزادگان و 

سو رو ۱ دگا 

آمرا جمع ایند بده بموحب بتقدیم رسانیم. و در جوار تختگاه خود جهت پ 

و ام مش ۲ ۰ ۳ 9 0 1 ۰ رن 

عزیز ونافی نعیین فرمود تا وقتی. کم شهراه کات و امرا و امات از اطرافت بعا مر 
شدند, قاآن پیر را طلب نمود و گفت حکم رلیغ" پدربزرگوار ما را بسمع جمع رسان, 

پیر صاحب تدبیر پا کیزه تقر یر؟ بر تخت برآمده بار دیگر بهتر ازپیشتر رسالت رسانید و 
پیفام ووفتشت. گلراند: بیکبا رتمام مخضار از صفار و کبار سجدهة شکر کردند» و 
اموال خلایق و نقب۵ وغارت و قتل و سرت" مسلمانان بمیل و شره۷ هرحه 
تمامتر گفتند فرمان اعلی چنگیزخان همجنانکه در زمان حیات بر سر و جان ما حاری 

فاآن روی به شاهزادگان و وحوو اعیان درگاه کرده گفت این پیر عز یز 

می گوید که چنین خوابی دیده‌ام. مصلحت هست که در حضور شما تحقیق و 
تفحص رود؟ اگر خواب.او راست بیرون آید بموجب آن عمل‌نماييم؛ و اگر دروغ 
ساشد نومروه بو ور آچی موه 

و ۲ 
| 
ز بان مفولی می دانی یا ترکی یا خود هر دو ز بان می دانی؟ پیر گفت ای پادشاه» من 


۱ مدبر: بخت بر گشته. بدبشت. 


۲ وثاق: اتاق. ۱ 

۳ - یرلیغ: فرمان پادشاهی, حکي برلیغ: دستور ومقررات فرمان شاهی . 4 
) - تقر یر: دراینجا بمعنی بیان است وپا کیزه تقر پر یعنی نیکوبیان, خوش‌عبارت. 
۵ - نهب: غنیمت گرفتن وغارت کردن بقهر و غلبه چیزی را گرفتن. 

> س آسرت: اسیر کردن. گویا نو یسنده آنرا از «آسر» ساخته باشد! 

ب - شره: حرص و آزه میل و رغبت بسیار, 

۸ - وجوه: اشراف و بزرگان. - وجوه‌البلد: سران و بزرگان شهر. 


و۹ ۱ گنجینهٌ سخن 


ربان ترکی می‌دانم اقا از عبارت مفولی واقف نیستم. اوگتای از امرا پرسید که 
پدر بزرگ من لفظ ترکی می دانست یا مغولی؟ همه گفتند مغولی می دانست و ترکی 
نه. پس پیر را گفت: چون پدرم مفولی می دانست وترکی نه, و توترکی می دانی و 
۳ نه, با توبه کدام ز بان پدرم سخن گفت؟ و توبچه عبارت جواب او گفتی؟ و 

یفام وسخنان بچه کیت ترا معلم و مفهوم گشت؟ پیر جاهل در جواب اجز 
بس از مین نون افگند. 

پادشاه و تمامی شهزاد گان و امرا را محقق شد که دروغ گفته است. قاآن 
حکم فرمود که پیر حر یص گذاب را بقتل رسانند تا دیگر کسی در حضور سلاطین 
تالآ اقال ک محض کنیو امعم ویرای ممالک و سَفک! دماء" 
چندین هزار آدمی است اقدام و جسارت ننماید. جفتای از برادر درخواست بسیار کرد 
که این پیریادگارپدر بزرگ مانتت» ورا یمن بخش و از وی عفو کن . قاان آن پیر را 
بردربخشید پر یدون لوا آفاجهم وال یم نور و وک کنر وت 

مکابت درگ آنکه چنگیزخان حکم کرده بود که هیچ کس گوسفند را گلو 
نبُرد و برسم مغولی سینه شکافند و تا زمان پادشاهی قاآن همین قاعده معمول و همین 
دستور معهود بود که هر کس که گوسفند را حلقوم ببرد و بطر یق اسلام ذیح کند او را 
بکشند و مال او غارت کنند. 

روزی مسلمانی در بازارگوسفندی خرید, مغولی دانست که این شخص 
مسلمان است و گوسفند را بسیل خواهد کر د‌ اه ام ها 
روان گشت. مسلمان گوسفند را بخانهةٌ خود برد و در خانه‌در بست. مغول پنهان بر بام 
خانه مسممان رفته احتیاط نمود کشت که ان هراق کرسل ‏ در خانه * برد که دو 


۱ سفک: خون ر یختن. 

۲ سب دماه: خونها . 

۳- می خواهند نور عدا را حاموش کنند با دهانهای خود, وحال آنکه خداوند تمام کننده 
( کامل کنندة) نور حویش است اگرچه کافران را ناخحوش آید. آیة ۸ سور 3۱ . 

4 - بسمل کردن: هنگام ذبح حیوان بسم الله... گفتن. 

۵ - احتیاط کردن (نمودن):مراقبت کردن. سه 


٩۳۰ ۰ اسفزاری‎ 


سه در داشت شت و درها را ببست, چون مفول دانست که گوسفند را ذبح کرد, بطمع 
خون و مال مسلمان خود را از بام در خانه انداخت و درها شکسته دید که مسلمان 
و رابسول کرده. مغولک بدبخت آن فقیر را بگرفت» دست در گردن بسته پیش 
قاآن برد و گفت این شخص خلاف حکم ریغ چنگیزحان و فرمانپادشاه جهان 
کرده و گوسفند را حلقوم بر ید قاآن گفت, چونش بدست آوردی, و کیفیت را 
چگونه معلوم کردی؟ مغول گفت» در بازا راو را دیدم که گوسفند خر یدء دانستم که 
مسلمانست و گوسفند را بسول خواهد کرد پنهانی لش رین کدرا در 

سرایی برد و دررا محکم ببست, من بربامش رفتم و کمین کردم دیدم که « ر حند 
خانه گوسفند را درون برد و درها را استوار کرد دو به دیح او مشغول شد. من خود را از 
بام در خانه انداختم و اورا گرفته پیش پاد دشاه آوردم که خلاف حکم ریغ کرده 


۱ قاآن گفت ای ملعون, ون ال سوسیا 

ما در تا اما پنهاد می رفته و درها می بسته, اما توخلاي حکم ما کرده‌ای که 
بی فرمان و رحصت ما بر بام سرای و خانة مسلمانان رفتی! پس فرمود تا آن مسلمان را 
نموده رها کردند» و آن مغول را از دار ور" آو یخته کشتند و حکم فرمود 

نع َغْد الیوم هر کس بهر طر یقی که خواهد گاو و گوسفند و غیره را ذیح کند و هیچ 
مت او نشود . 

ودیگر محاین اخلاق او که ریشت 9 و آعراق سلعلانان افاق 

می توأند نود زر یاده زان مات گرا شرح توال داد . یک حکایت دیگر 
از کمال شفقت او که برحال مسلمانان داشت جهت ترغیب حکام ایام برعایت و 
عاطفت اجالی اسلام نقل بی کنم و بسر مقصود می‌روم. 

کت : درتار پخ جهانگشای مسطور است که جنگیزخان در عهد ایالت خودحکم 


چت .بت اند ان مروز اتاق می گوییم واین معنی اصل است و آنچه در لهج تهرنی خانه 
می گو بند «سرا» و «سرای» است. 


۱- توار: هلاکت. 


۳ ۹ 9 جینً سخن 


کرده بود که هرکس که‌درنواحی مملکت او روز برهنه در آب رود آنرا! بکشند. جه 
در آن دیار اگر کسی برهنه در آب می رود طوفان یا صاعقه می شود:" روزی اوگتای 
قاآن و حغتای بعزم شکار سوار شده بودند. در دیهی مسلمانی را دیدند که برهنه درب 
رفته, جفتای اورابغلظت" ومبالغ؛تمام بم وگلان عذاب سپرد که چون ازشکار 
با زگردند او را بعقوبت بسیار بسیاست رسانند. تا آجر روز که مراجعت نمودند قاآن با 
جفتای گفت حالا بیگاه" است و مانده و کوفته از شکار آمده‌ايم. صباح آن گناهکار 
را پرسش نماییم . و هرکس بخائه و بارگاه خود رفتند. 

در شب قاآن یکی از محرمان خود را بدان مسلمان فرستاد و گفت حون فردا 
از توپرسیم که چرا خلاف حکم یرلیغ ما کرده‌ای و خون خود را با آب جوی برابر 
ساخته ای؟ تو در حواب نز از کسی بالشی زر قرض داشتم در بغل نهاده 
می بردم که | دای قرض کنم» آن زر از بغلم در آب افتاد من جهت آن زر در آب رفتم 
و غیر آن زرهیچ وجهی دیگرنداشتم که بقرض مردم دهم بدان سبب در ین مخاطره 
افتادم» تا من ترا خلاص کنم. و هم در شب قاآن بالش زربه آن محرم داد د تا در ان 
آب انداخت. 

جول روز دیگر شد علی الصباح جفتای بخون آن تاز یک تشنه, ببارگاه آمد و 
این فقیر را برهنه پیش آوردند. جفتای بانگ بر وی زد و گفت تو بکدام دلیری برهنه 
در آب رفته و مخالقت فرمانٍ پدر بزرگ ما جایز داشته‌ای؟ آن مسکین روی بقاآن 
کرد و گفت: ای گناه آمرز عذر آموز, من بالشی زر از کسی قرض داشتم از بغلم در 
آن آب افتاد و هیچ زردیگر نداشتم این دلیری از آن جهت کردم. قاآن گنت هر 
آینسهچنین ضرورتی تواند بود اگرنه کرا قدرت آنست که خلافی حکم ما تواند کرد. 
جفتای گفت دروغ می گوید. با نفس خود با چند سوار بکنار آب رفت دو کس را در 


۱ بحای او راا 

۲ - این تصور و اعتقاد خرافی مغولان بود و نو پسنده آن را بصورت حقیقتی واقع بیان کرده است! 
۳ غلظت: در اینحا خشونت. 

1 بیگاه: دیروقت. مقابل پگاه. 


اسفزاری ۹۳ 


آب فرستاد تا تجسس نمودند بعد از لحظه‌یی بالش زریافتند, جفتای مُثی ! 
کین فان بالگ زررا بآن فقیر دهند که بقرض خود دهد. و گفت این 
مسکین از غسایستِ افلاس بدین مخاطره اقدام بو و در دیگر باو دهید تا 
سرمایهٌ خود سازد و او را سالم وغانم؟ رها کردند. 

سبحاد‌الله از مغولی بی دینی "ان دول عنایتها و شفقتها در بارهُ مسلمانان 
نقل می کنند. حق تعالی حگام اسلام ایام ما را توفیق رفیق گرداند که علاوفْ جندین 
بقاع "ومبانی حیرات که از یشان بظهورآمده که ه رگزدرهیچ زمانی نبوده مرحمت 
و عاطفت در باره مسلمانان حندان مبذول فرمایند که 7 را از عدل انوشیروان وآثار 
احلاق قاآن یاد نیاید» مثنوی: 


فر سدون فرخ فرٌ شته نبسود 1 مشک وزعتبر سرشته تخود 
زداد و دهش یافت آن نیکویی توداد و دهش کن فر یدون تویی! 


غرض آنکه این پادشاه نیکخواه در سنه مذکوره بهر دیار که دیبار 
نمانده بود» و بهر شهری که اثر فهری رسیده بود» مکی و مفتمدی۵ 
فرشتخاد کنه آن با خی رامعمور ۲ کردانت: و بحال عمارت باز رسانند ‏ 
تسا نوبست بشهر هرات رسید. به پادشهزادگان و امرا و وجوه سپاه۲ حود 


و : که چنین شنیده‌ام که اقلیم خراسان به صَفُوّتَ ۸ آب و لطافت هوا, و 


۱ منفعل: شرمسار ححلت زده. 

۲- غانم: غنیمگ دا سودیافته. 

۳- مقصود نویسنده از «بی‌دین» گتو است که مسلمان نباشدء وگرنه اوگتای قاآن بر آیین 
مغولان بود. 

4- بقاع جمع بقعه: مکان. 

۵ - معتمد (بفتح چهارم): آنکه محلّ اعتماد باشد. 

7 سم معمور؛ آباداد. 

۷- وجوه سپاه: بزرگان لشکر برگز یدگان سپاه, سران سپاه. 

۸ - ضَفوّت: پاکیزگی و خلوص. 


0 


۹۴ گنجینةٌسخن 


1 ۰ «.سَ 1 4 ‌ِ 1 ۳ 
فسحتِ! فضا و گُفرّتِ آئمار" و غدوبَتِ" انهار از اقالیم سبعه ممتازست, لواحلٍ 
من‌الشعراء: 


وم 
و وان راست خواهی داد اورا کنو هری؟! 


هم جوبحراست این جهان»دروی خراسان جون صدف 
در مان اتتر صسدف شهر هری حون گوهری 


اکنون می خواهم جمعی نامزد گردانم که شهر هرات را که عمده خراسان 
بلکه صمَوّه و خلاصة ممالک حهانست بحال عمارت بازآورند. مصلحت جون 
می‌بینید؟ بعضی از امرا ووئینان٩‏ گفتند: ای نوردیدة دود؛* چنگیزخانی و ای 
عغمده" بنیان فرماندهی و کشورستانی» گرجه هرات را هوای خوش ونسیم وآبی جودل 
تسنیم ۶ وباد عنبربیز و خاک مشک آمیز و رای روح افزای وضخرای دلکهاننت 
متبّرک دارد اما سا کنانش باعتماد د باروژی" امحکم و 

ستظهار بُروج مستحکم وه یل ارفیع و خندق منیع» ؛ تمکین؟"سلاطین نمی کنند و 


ات فسحت: گشادگی. 

۲- اثماره جمع ثمر: بر میوه. 

۳- عذوبت: گوارایی 

6 - هری: هرات و از همین نام می آید نسبت «هروی» و «هر یوه» . 

۵ توا فی هد مغولیست بمعنی شاهزاده و در متنهای فارسی بصورت «نو ین» و «نو پان» نیز آمده. 
٩‏ - دوده: خاندان» تراد تخمه 

۷ سب عمد ۵ تکیه گاه. 

۸ - تسنیم: آبی در بهشت که پندارندبالای غرفه‌ها روانست و چشمه‌یی در آن. 

٩‏ - بقاع» جمع بقعه: مکان. 

۰س باز و: حصار دور شهر و گرداگرد قلعه , 

۱- استظهار: پشت گرمی : اعتماد . 

6۲- فصیل: دیوار کوجک درون حصار و درون باره شهر. 
۳ مناعت: استوار شدن و بودد. منیع: استوار. 

تلا تمکین: درپارسی فرمانبرداری» شوکت. جاه و مقام و در اینجا معنی اول مراد است. 


٩ ۵ اسفراری‎ 


انقیادا احکام گام نمی نمایند, و هرچند روز فتنه می انگیزند و تم مخالفت 
می زنند» و ما شجاعت وبی باکی و دلیری و سا كي مردم هرات را دیدهایم تهترن 
آنست که در عمارت وآبادانی آن سعی نرود, که بعد از ز التیام و جمعیّتِ خلق آن شهر 
فتنه حادث نشود و ضرری ظاهر نگردد که بسالها تداژک ۲ آن نتوان کرد. 

بعضی دیگر که جبلتِ" ایشان باوصا رحمت و عاطفت محبول * بود, 
کی و ویک رد رکه اه ۶۳ که در عهد دولت چنین پاه دشاهی 
که لفردوسی ۲ 


۰ ۰ ۳۳ 7 ۰ و ۰ ۳ ۰ ۱ 7 ۰ ۱ 
نماند ازتیغ و ُرزاومگر برروی رایتها عقابی نادر یده‌دل هژبری ناشکسته تن 


دم از خلاف برآورد یا مسا * انتقام بر کشد. هنوزاز ز بحار! حون کشتگان 
ایشاد عرصه " گردون گلگون و صفحة صحرا لاله گونست» و ماک ۱ 
ایشان که دعوی سرداری و گردن کشی وفهّاری"" می کرده‌اند, هیچکس نمانده و اگر 
از مياینِ "۲ عواط ف؟۱ پادشاهی آن خطظة دلکش معسمور گردد تا هرگاه سپاه ظفر 


۱- انقیاد: گر دن در دادن, اطاعت کردن, فرمانبرداری و فروتتی کردن. 

ات تدارک؛ جاره کردن, تلافی کردن. 

۴- جبلت؛: سرشت» خلقت وطبیعت. 

4 - محبول: سرشته» ساخته شده در خحلقت و طبیعت» مفطور. 

۵ - تار یک روز: تبرهر ون بدبخت» بخت برگشته. 

٩صیارای‏ تواتانی بان بر فینتی قورت. 

۷- این بیت از فردوسی بیست, گو با بکار رفتن تیغ و گرز و رایت و عقاب و هر بر (شیر) 
نو یسنده را بهوس انداعت که بیت را از فردوسی بداندا 


٩‏ بحار: جمع بحر (در یا). 

۰ عرصه: میدان, گشادگی میان سرا. 

۱ جبار: گردنکش» سرکش» سخت دل و بی رحم. 
۳- قهان جیره, غالب» سخت‌حیره و غالب. 

۳ میمنت: برکت» نیک بختی» میامن ج. 

6 عاطفت: محبّت و مرحمت, عواطف ج. 


۳ 


۹ گنجينة سخن 


یناه حضرت پادشاه کامران در وقت مُرور و عبور در آنجا رسندء بسیب آبادانی کم 
زحمت تر توانند بود, و ازسودا! و معامله و بیع وشرا؟ فایده توانند گرفت» لایق دولت 
ومناسب حال می‌نماید. 

اوگتای قاآن را این تدبیر مناسب وپسندیده آمد» میرعزالدین هروی را که با 
هزار خانه وا ر از مردم هرات بفرمان تولی خان در بیش بیش بالغ " سا کن بودء با صد 
خانه وار نامزد فرمود که بشهر هرات آید و بکار عمارت وایا دانی شهر فیام نماید و در 
استمالت و دارایی؟ کسانی که از اطرای ممالک بهرات آیند. بکوشد. و قول ۱ 
در سیب فرستادن امیرعزالدین مقذم چنین آورده که از خواتین جنگیزخانی تلم ایشی 
نام روری جند طافه حامة زر بفت مصور خسروانه پیش قاآن آورد درغایت خوبی و 
کمال هنرمندی, مر" بنسقشهای بدیع» موش* بصورتهای غر یبه » ", قاآن را تکلف" 
آن حامها بسیار خوش آمد. از خاتون پرسید که مصَلّف این بدایع ومُصَتْم" این صنایع 
کیست؟ گفت: وقت یکه تولی خان اسیران خراسان راقسمت کرد حامه بافان رابمن بخشید ! 


۱- سودا: معامله بازارگانی. 

۲- بیع و شرا: فروش و خر ید. 

۳- بیش بالغ: پایتخت قاآنان کل مفول در مفولستان. 

؛ - دارایی : در اینجا یعنی نگهداری؛ محافظت . 

۵ - مطرز: جامة با طراز و نگان - طراز: نتش و نگار کنار جامه, کناره و سجاف مز ین جامه به 
نقش ونگار 

۲ - موشُح: آراسته, مز ین؛ ز ینت یافته. 

۷- صورتهای غر یبه: ترکیب غلط فارسی است از موصوف جمع و صفت مونث برسم تاز یان! 

۸- تکلف: خود را در کاری بزحمت افگندن, رنج بر خود نهادن در کاری. در اینجا بمعنی زحمتی 
که برای منقش ساختن جامه بکار رفته بود. 

٩‏ - مصتع: صنمتگر 

۰ مغولان هشگام فتح شهرهای فرارود (ماوراءالتهر) و خراسان که در آن روزگار از مهمتر ین 
مرکزهای تمدن عالم بود. اهل حرفه و صنعت را از میان مردم جدا می کردند و به مفولستان می بردند و از باقی 
حوانان بعنوان «حشر» درمقدمة سپاهیان خود قرار می دادند تا نخستین کشتارها از ایشان بشود ویا برای 
حدمات در سپاه بسر برند و بازماند؛ قوم یعنی پیران و زنانی را که بکارشان نمی آمد می کشتند . آنها که به 
مفولستان برده می‌شدند اسیرانی بودند که به غلامی و خدمتکاری گماشته می‌شدند و قابل خر ید و فروش و 
بخشش بودند! 


اسفزاری ۹۷ 


و این تسوقات" از مصنوعات ایشانست. 

قاآن گفت اگر این حامه‌بافان را خحاتون بمن ارزانی دارد, منت است و در 
عوض هر چه دلخواه باشد مبذول افتد. فتلغ ایشی, ایشان را بقاآن بخشید وپنج دو 
معمور در ت رکستان بستاند. قاان حامه‌بافان را بنواخت و فرمود که هر سالی مبلغی از 
وجوه بیش بالغ بدیشان دهند و ایشان هزار طاقه جامهٌ قیمتی بخزانه فرود آورند. 

چون چند سال برین حال بگذشت عزالدین مقّم چند جام زرنگار قیمتی 
بخدمت پبادشاه برد قاان فرمود که همه مصالح و صنایع این حامها خحوبست اما 
طراوتی ندارد. عزالدین ممَذّم زمین بوسیده گفت ای پادشاه خاصیت آب و هوا در بن 
کار تأثیر تمام داردء در اب و هوای شهر بنده کمتر حامه‌یی از ین حامها بمراتب 
۰ ۰ تِ ۳3 ‌‌ِ ۰ و ۵ بش 
خوبتر و لطیف تر تمام می شود. حکم یرلیغ | کر نافذ شود بنده با اتباع بشهر هرات رود 
و هر سال بآضعاف" آنچه در ین ملک بخزانه می رسد از آنجا برساند. پادشاه را 
مقبول افتاد. فرمود که امیرعزالدین مقلم با پنجاه تن از هرو یان بهرات روند. بعد از 
آنکه اثر کفایت ایشان بر رأی ملک آرای ظاهر شود بازایند و آقارب" خود را بدانا 


برند , 


۱« تنسوق: کلمه‌یی معرب بمعنی هر جیز نادر و کمیاب و بی مانند. از اصل فارسی تنسخ (بفتح 
اول و ضم سوم) . : 

۲ - ضعف بکسر اول: دو برابر. آضعاف ج ۰ 

۳- آقارب: نزدیکان, 


۱--دولتشاه 


آمیردولتشاه‌ین امیرعلاء الدوله بختیشاه غازی سمرقندی(۹۰۰-۸6۲ه) 
ازم فان مشهورقرن نهم هجر یست. وی از یک خاندان امارت ور پاست در عهد 
نیمور یاد بود. پدرش آمیر علاء الدوله و پسر عمش امیر فیروزشاه هر دو از رحال 
دولست گو رکانی بوده ودزخرا تا ناهام ومرنتن داشته اند و بنا برقول دولتشاه 
نیا کانش هم در شمار بزرگان قرن نهم بوده اند ولی دولتشاه خود از ملازمت بارگاه 
پادشاهان پای فراپس کشید و کسب دانش و ادب را بر تقهد شغلهای دولتی 
برتری داد. 


کتاب مشهوراو«تذ کرة الشمراء»دومین کتاب موجودفارسی و یوبیان 
حال شاعران بنظم تار یخی است.یعنی بعدازلباب الا لباب عوفی ءومولف آنرابعد 
از ییک مقدمه درذ کر جندتس ازشاعران‌تازی گوی به هفت طبقه ازگو بندگان 
پارسی ز بان اختصاص داد. از ین میان طبقه هفتم بیست‌تن از شاعران همعهد 
دولت‌شاهند که در زمان تألیف کتاب در گذشته بودند. آحر ین بخش این کتاب 
یعنی فسمت «خانمه» متضمن احوال هفت تن از بزرگان ادیست که همگی در 
زان تألیف تذ کرة الشعراء (سال ۸٩۲‏ ه) زنده بودند و درپایان شرح حال سلطان 
ابوالغازی حسین بهادر (سلطان حسین بایقرا) آمده است و بر رو بهم درایین 
تذ + ذکر حال یکصد وپنجاه تن از گویندگان را می‌ياييم و وجون از ین شمار 
بگذریم در ذیل ترجمة هر شاعر اشاره‌یی به پادشاهان یا بزرگانی که معاصر او 
بوده اند نیز شده و از ین راه شرح بسی از حادثه های تار یخی نیز در کتاب آمده 


۱۰ گنجینة مخن 


است که گاه همراه با اشتباههای نابخشودنیست که گویا انگیزة آنها اعتماد 
نویسنده بروایتهای شفاهی و مراجعه نکردن به مأخذهای معتبر بود. با این حال 
ه رگاه حواننده‌تیز بینی نوشته ای اورا بدیدة‌تحقیق بنگرد ودرستآن‌را از 
نادرست جدا کند, بسی خبرهای سودمند و شايستة اعتماد هم در آنها خواهد 
یافت. 

در برابر این نقص باید به نثر متوسط دولتشاه در تذ کر او توجه داشت که 
بیشتر ساده و گاه با نشائی میان شیوهُ مرسل و مصنوع و بهرحال از بیشتر نرنو یسان 
عهد او بهتر و پخته تر ویقینا این مز یت نتیجه نتب او در اثار استادان شعر و نثر 
است., 
تذکره دولتشاه بسبب اهمیت و شهرتی که دارد همواره محل استفاده 
تذکره‌نو یسان بعد از او بوده و تا کنون یک بار در هند بسال ۱۳۰۵ هر ق و یکبار 
در ارو پا بهمت استاد ادوارد برون و بار دیگر در تهران بسال ۱۳۳۷ ه خورشیدی 


طبع شده و 


7 عم سم هب ت 

انگیزةٌ گردآوردن تذ کرة الشعرا 
ه مود اين سَواد " نورانی و مُصّور این صورت؟ پرمعانی» أقلَ عبادالله الفْنی 

دولتشاه‌بن علاء الدوله بُختیشاه غازی سمرقندی ختَع ال هبالخسنی* » بر رأی جهان 


آرای ار باب دین و دولت و اصحاب فضل و فطنت معروض می گرداند که: من بنده 


۱- در بارة دولتشاه و اثر او بنگر ید به: تار یخ ادبیات در ایران ج 4 ص ۵۳-۵۳۱ ومأخذهایی 
که آنجا نشان داده‌ام, 

هنقل از تذ كرة الشعراء حاپ هند با بعضی اصلاحات. 

۲-. تسوید: میاه کردن. تسو ید اوراق: نوشتن بر آنها. 

۳- شواد: سیاهی. در اینجا بمعنی نوشته و مقصود نو یسنده, کتاب اوست از اینروی آنرا «سواد 
نورانی» مقرفی کرده است. 

- تصویر: نگار کردن, نقش کردنء نگارگری. 

۵ - صورت: نگار نقش. آنچه امروز تصو بر گو ییم. صورتگر: نقاش چهره‌ساز. 

+ خسنی: عاقبت خوب. 


دولتشاه 191 


روزگار شباب و ایام درس و اکتساب را بجهالت و بطالت بسر بردم و دو سه روزه 
زندگانی را که سرمایةٌ سعادت حاودانیست! بمالایعنی ۲ تلف کردم. . جون از روی 
محاسبت و مراقبت بروزنامهٌ حیات نظر نمودم دیدم که کاروان عمر گرانمایه درتیه ۲ 

گمراهی تاه ترجه فلع مود و ازدیوانٍ حکمت عنوان حضرت قُدوة؟ المحمّتین و 

قبلة المارفین, نوالملةوالئین مولانا بداللحمن جامی آداع له تعالی بَرکات 
انفاسه الشر يفة این رباعی را هناسب مال ۵ و برحسب حال خود یافتم. رباعی: 


تاه بودم سسی زر بون افتاده تا سست و سی رره برونل افتاده 
در حهل 9۹ داده جهل سال بباد درپنجه پسجهم کنون افتاده 


با خود اندیشه کردم که از دفتر دین و دانش که فهرست محموعة کمالا تست 
حرفی نخوانده ی وازچاهورانبآباوجدادبیبهره منده ای اینچنین عمرتلف شده را 
چه وض و این سودای" بی شود را چه ِِ عْدَ ما" که زخم شمشیر تشویر" 
خحوردم و ساعتی بند امت سرفرو بردم, دیدم که در دولت گذشته تدبیری نیست و در 
مهلت روزگار حال تأخیری نه, بیتی از تخلص های شیخ آذری؟ رحمه الله باخلاص 
یادم امد بیت: 


آذریعمر بب از یچه وغفلت بگذشت . آچه‌باقیست مشوغافل وفرصت در یاب 


۱- الدنیا مزرعة الاخرة, 

۲- بمالایْعنی: بدانجه توخه و عنایت را نشاید, 

۳- نیه: پيابان, 

4 - قدوه: پیشرو» پیشوا. 

۵ - مآل: آینده, مقابل حال. 

٩‏ - سَودا: معامله, بازارگانی. 

۷- بعها: پس از آنکه. 

۸ تشویر: شرمساری» خححلت. 

-٩‏ شیخ فخرالدین حمزةبن علی آذری طوسی اسفراینی (م ۸٩٩‏ ه) شاعر معروف. در بار؛ او 
بنگر ید به تار پخ ادبیات در ایران, د کتر صفاج 4 ص ۳۲۳- ۳۳۳. 


۱۰ گنجینة سخن 


مصرع: : کی عمر رفته کس بدو یدن گرفته است؟ آخر مصلحت آن دانستم 
که پیش از آنکه پای م رکب حیات در سنگلاخ اجل مجروح شود, مصرع: دست 
بکاری زنم که غصه سرآید. 
هرچند علم را پایهیی بلند ومایه‌یی ارجمند یافتم امّا دیدم که مشاهدة آن 
رون بر بخ فده رورگار مت نی ی ند کبالعم نی اسر کمن 
فی الححر اگرچه طفل را هم اما قرین پنجاهم و شاهراه سلوک بحقیقت اگرچه 
طر بقَهٌ واصلان و دقیقَة کاملانست: 


تا حان نکنی حون نخوری بنحه‌سال ار قال تراره 1 بحال 


من گمراه که بعد از تضییع واتلاف پنجاه بهقالی : هچ بحال رسیدن 
محال سباشد. قشه و عصة ملازمت درگاه سلاطین را چه گویم؟ اگرجه این طریق 
شهار و دنا ۲ آبا و احداد این مستمند است اما نفس را در مراسم آن خدمت ناموذب 
دیدم و به ضرورت پای از کر یاس" مَنیم؟ درکشیدم, بیت: 


51 ۰ ۳ ۳ ِ ۰ "1۳ ۶ و 
اخر از حسرت و پشیمانی و اندوه وپر یشانی بزاو یه ادبار" مجاور گشتم و 
بگوشة تنهائی معتکف " نشستم شیسرت . از بطالت ملالت بر خاطرم مستولی شد, شعر: هاتف 


غیب این زد| در داد» ست. 


۱- عبا: شیرخوارگی » کود کی . 

۲- دثار: جامه‌یی که بعن حسبیده نباشد. حامة ز بر ین. عکس شمار که حامهٌ ز پر ین است. 
(الدثار مافوق الشعار من الثیاب) وامروز پارسی گو یان شمار را در معنی عکس آن بکار می برند و از آن معنای 
علامت و نشانه اراده می کنند. 

۳- کر یاس: آستانه خانه و سراپرده. 

6- منیع: آنچه فراتر از دسترس باشد. بلند, بالا. 

۵ - اسیاب بزرگی: در بایستهای بزرگی . 

> - ادبارن بخت برگشتگی. مقابل اقبال. 

۷- اعتکاف: گوشه گرفتن, عزلت گر یدن, 


دولتشاه ۱9۳ 


جون کنوز معانی ظهور نمود دانستم که قلم آژدهای آن گنج بود. با قلم دو 
زبان یک دل شده گفتم: ای یفتاج و دانش؛ با تومشورت می کنم که بسمی 
نان ۲ من و بدندان ر نو" کدام رقم است؟ قلم بصّدای" صر بر * پاسخ تقر پر کرد" 1 


 اتسسیسل‎ 


1 


که هر چیز کان گفتنی گفته اند پر و بوم دانش همه رفته اند! 


علمای دین داد هدن لتق ور انیا بر رخ خلق 
9 شیخ عطار که مرقد او از ر یاحین انوار معطر باد در تذ کرة الاولیاء ید بیضا 
نموده و مورَحان دانا درتوار بخ ومقامات سلاطین توانا مجلدها پرداخته اند و کتابها 
ساخته و همچنین در معرفت بلاد و مصلحت عباد, و آنچه بایستنی است در آن کار 
حهد نموده اند و یادگاری گذاشته اند بیت؛ 


آنجه محهول مانده درالم ذکر تاریسخ وقفصه شمراست 
جهت آنکه علما با وجود کمال و فضل بدین افسانا محر قلم رنجه نکرده و 
شر همت ی دیگران را اوقات مساعدت. نکرده بلکه بضاعت آن نداشته اند. 
القصه تار یخ و تذکر هه مب تقو کر 
زقمی بر وَجه صواب در ین ابواب نموده آید حمّا که بر وجه صلاح خواهد بود. - 
این شکسته حون از خازنِ گنحينة معنی این رموز اصفا نمودم دانستم که این 
صید از قیدٍ صیّادان این صناعت خسته و اين در برروی ار باب طلب بسته است. از 


- کنز: معزب گنج است. کننوز جمع . 
۲ ح بنان: انگشت, سرانگشت. 


۳ - دنداد ۶ نو : مراد دندانهٌ قلم است. 


6 - صدا: بقتح اول انعکاس صوت, پژواک. 


۵ صر بر؛ آوای خامه. 


٩‏ - نقر یر کردن: بیان کردن, گفتن. 


۱۰۴ گنجينه سخن 


آنجه شکسته بسته دز اه اف دنت و از آن خوشه بی که از خرمن ۳ حیده بودم» 
از توار یخ معتبره واز دواو ین۲ استادان ماضی و اشعار متقاميین و متأخر ین و از رسال 
متفرقه و کتب سیر" و غیر ذلک» تاریخ و مقامات و حالاتِ شعرای‌بزرگ که ذکر 
دواو ین اشمار ایشان در اقاليم مشهور و مذ کوراست د جمع نمودم» از عهد اسلام ٍلی 
تومتا هدا؟ و بقر یب۵ شقه‌یی از توار یخ سلاطین رک که شراخ تامدارپسور کار 
آن طایفه بوده‌اند» در ین تذکره بقلم آوردم و از منغات اکابر و طایّف آعاظم و 
تحقیق و معرفت بلدان آنچه توانستم بقدرالوشع والامکان در ین تذ کره بایراد رسانیدم. 
جون این عروس حقایق از حجلة غیب روی نمود تأمل نمودم که در حمایت 
شبستان کرم کدام صاحبدل تواند بود و قدر این مخدره* عصمت که دامن طهارت آن 
آلوده خبث ك و خبائت نیست» کدام معصوم. خنواهد دانستت او این فر معانی فابل کون 
کدام امل هوش است؟ عقل دانا مهم ساخت: قرو زر گر گناس قدر حور 
جوشری. از رموز مهم دولت یشینم شد که این خدمت جز صدر رفیع کر یمی را 
شایسته نیست که امور فضل بدولت او منتظم و بنای جهل از هیبت و جلالت او 
منهدم است . . 


کمال‌الدین خجندی"۲ 
رک روزگار و مقبول آبرار بوده یج خحاص وعام و سرحیل | کابر ایام 


۱ کرام: آزادگان» بز رگواران, جمع ۳ یم. 

۲- دواو یین: جمم دیوان یسنی مجموعه‌های شعر. دیوان واژه‌یی ایرانیست که بی تغییر در عر بی 
پذپرفته شد. 

۳- سیر سررگذشتها. کتب سیَر: کتابهایی که حاوی س رگذشتها و خبرهاست. 

4 - الی یومنا هذا: تا این روز ماء تا اين روزگار. 

۵- بتقر یب: دراینجا یعنی بمناسیت. 

٩‏ س مخذره: برده‌نشین, پا کدامن. نویسنده کتاب خود را «مخدره؛ُ عصمت» خوانده است. 

۷ در بارة او بنگر ید به تاریخ ادبیات در ایران, دکترصفا, ج ۳ ص ۱۱۳۷-۱۱۳۱ و 
مأخذهایی که آنجا نشان داده‌ام و نیز بنگر ید به گنج سخن ج ۳. 


دولتشاه ۵ ۰ ۱ 


است. چون طبیعت شر یف او بر طر یق شاعری مبادرت نموده از آن سبب ذکر 
شر یف او در حلقة شعرا ثبت شد والا شیخ را درجة ولایت و ارشاد است و شاعری 
دون مرنبه * او خواهد نود وانگه پایة شاعری نیز بلند است جنانجه بت رگوازش 


می گوید: 
مرا از شاعری ود عارناید که درصد قرن حون عطار ناید 


منشاء و موی شیخ خجند بوده اثبت و اش کان آن قبار آتیتاو وگن 
ضور آقالیم عروس عالم گفتهاند. ولایتی نزه " و وسیع و دلگشاست. فوا که که در 
آن ولایت حاصل می شود بتحفه باقالیم می برند. شیخ بعز یمت بیت الله از خجند 
بسیاحت بیرون آمد و بعد از ز یارت کمبهٌ معظمه بدیار آذر بایجان افتاد و آب و هوا و 
فضای خجظ؛ تبریز ملائم طبع شیخ افتاد و در آن شهر جتت مثال متوظن گشت و در 
زمان سلاطین جلایرشیخ رادرشهرتبر يزجمعیت وشهرتی عظیم دست داده وا کثربزرگان 
تا ور دی وت ساب در آثنای این حال 
لشکر توقتمش خان؟ از در بند؟ قصد تبر یز کردند و بعد از فتح آن دیار شیخ را بفرمان 
منکوحة خاد بدیار دشت فبجاق تشه نت 92 بردند و مدت حهارسال در شهرسرای 
لود , , . ۲ 
و شیخ را درسرای خوش بوده و اکابر مر ید او بودند اما در ض وشَرا" 
آرزومند تبر یز و اهالی تبر یز می بوده و در اشتیاق تبر یز این ر باعی می گو ید: 


۱- نزه: پاکیزه . 

۲- فا کهه: میوه. فوا که ج . 

۳- عغیاث الدین توفتمش ان فرمانروای ففجاق (۷۷۸ ۷۹۳ ه) بود که در زمستاد سال ۷ به 
تبر یز تاخت و آن شهر را غارت و مردم بسیار را اسیر کرد. 

4 -- مراد در بند قفقاز است, 

۵- سرای: پایتخت امرای ففحاق, 

کر سختی » بدحالی » بننزوز گاری: 

۷- شرا خوشی . شادی؛ نیکو بی حال. 


۱۰ گنجينة سخن 


تبریز مرا بحای حال خواهد بود پیوسته مرا ورد ز بان خواهد بود 
سم رز و # ِ 
تادرنکشم آب حرنداب" چوک حل! شرحاب " زجشم من روان خواهدبود 


۰ س . 


ای رعت آیت صنم ودهنت لطف خدای . بحدیشی بگشاآن لب ونطقی بنمای 
شد زنظاره کنان خان؛ همسایه حراب . مَهمن بات وکه فرمود که‌بر بام بر آی 
حان؛ تست دل ودیده ز بارانسرشک. ‏ اگراین خانه جکدآب بدان خانه‌درای 
نه‌ سوازدیسد:صاحب‌نظرانی غانب مساهی وماه‌ن‌مودار بوددرهمه‌حای 
بوستانیست‌سرای ازرخ آن‌ماه کمال بسرای آمدی ای بلبل حوشگو بسرای 


۱ , وم 
واين مطلم نیزدرصفت سرای‌می گو ید: 
مر ۰ ۰ ف 
| گرسرای‌جنین است ودلبران‌سرای بسیباربساده که من فارغم زهردوسرای 


وشیخ بعداز حهارسال ازسرای بیرون آمدومیل تبر یز نمود وسلطان 
حسین؟ بن سلطان او یس جلایر در خطة تبر یز جهت شیخ منزلی ساخت بفایت نزه و 
برنگر* شیخ وقفها کرد و شیخ در آخر حال معتقد خواجه اه ارزو وتا فا 
را بشیخ کمال نادیده خلوص و اعتقادی موّکده بوده همواره سخن های شیخ طلب 
نمودی و از غزلهای روح صضت حضرت شیخ او را حالی و دوقی حاصل دی و 
شیخ کمال این غزل بشیراز پیش خواجه فرستاد: 


۱ - خرنداب: چرنداب: نام محله‌یی در تبر یز. 

۲- کحل: سرمه . 

۴ صرخاب: آب سرخ » حون . و نیز سرتعاب نام محله‌یی در تبر یز است و شاعر با ارادهُ معنی اول 
خواسته است ایهامی بمعنی احیر آن نیز داشته باشد. 

4 - سلطان‌حسین حلایر (سلطنت از ۷۷٩‏ ۷۸۱ ه) از پادشاهان ایلکانی است که عراق عرب و 
آذر بایجان و بخشهایی از عراق عجم را در تصرف داشتند. 

۵ - لنگر : خانقاه و جایی که در آن همه روزه بمردم طعام دهند. 


دولتشاه ۱۰۷ 


»۳ ی 
گفت یارازغیرماپوشان نظر گفتم بچشم 
ت ۱ گر 
وا کون دزدیده درما می نکر گفتم بجشم 
مب ما ۳ , 
گفتا کر گردی شبی ازروی جون‌ماهم جدا 
ِ ِ 
تا کاهان‌ستا عم بح 
ِ کی ره‌می شمر گفتم بجشم 
کگفت ا گر کرد لبت خشک ازدم سوزان اه 
۶ ِ 
بازمی سازش چوشمم از گر یه تر گفتم بچشم 
گفت گرب راستانم آب خواهی زد زاشک 
ِ ۳ 
بمز کانت بروب آن خاک در گفتم یبد 
دنه ِ بت تن تن برو ر گفتم بچشم 
۳7 ِ 
۰ یه , ان ۱ ب ار ۲ یز 
گفتا گُرداری هوای در؛وصل ای کمال ۱ 
‌ِ _ ۰ 
قعراین در یا بپیماسر بسر گفتم بچشم 


گویند خواجه حافظ چون این مصرع را بخواند که: تشنگان‌رامژده‌یی ازما ببر 
گفتم بچشم. ذوقی و حالی کرد و گفت مشرب این بزرگوار عالی است و سخن او 
صافی» انصاف آنست که پاک تر و شیر ین تر از غزل خواحه کمال از متقتمان و 
متأخران نگفته‌اند اما بعضی از فضلا برآنند که نازکیهای" شیخ در غزلها و 
تصیده‌های او سخن او را از سوز و نیاز برطرف ساخته", اين مکابره" است جه با 
وجود نازکی و دفّت سخن شیخ عارفانه و پرحال است, و از ین بیت مُوَتیدانه قاس 
مشرب شیخ توان کرد بیت: 


میخروشدبحرومی گو پدبآواز بلند ه رکه درماغرقه گرددعاقبت هم ماشود 


۱-س مراد از «نازکی» دقت ز باد در ایراد مضمون است» همانکه در عرف ناقدان قرن یازدهم و 
دوازدهم («خیال بندی» خوانده شده است. ۱ 

۲ - درمورد این بحث بنگر ید به تار یخ ادبیات در ايران» ج ۳ ص 1-۱۱۳۳ ۱۱۳. 

۳- مکایره: درپارسی منازعه, ستیزه گری» میحاد له . 


۱۰۸ گنجينة سخن 


واین غزل ازغزلیات ممتاز حضرت شیخ است: 


گرشبی آن مه زمنزل بی نقا ب آیدبرون ‏ زاول شب‌تادم صبح آفتاب آیدبرون 
کی برون آیدلبش ازعهده‌بوسی که گفت حون محال است آب حیوان ازسراب آید برون 
خرقه های صوفیان دردو رجشم مست او سالهاباید که از رهن شراب ایدبرون 
ه رکجاباشدنشان از پای اوانجابجشم خاک بردار یم چندانیکه آب آید برون 
باهمه‌تقوی وزهدار بشنودبو یت کمال ازدرون‌صومعه‌مست وخراب آیدبرون 


خکاست کته که‌بروز کار وت افیران شاه یمور کورکانا شیخ را 
و مر کال اافا قی وه که وم 

بجهت بحیه‌داری و حرح و لیف اضیاف فرضی جندد من گیرشده‌ر وزی‌میرزا 
آمیران شاه بدیدن شیخ آمد حون بنشستند بندگان پادشاه بر باعجه شیخ دو بدند و 
بغارت درخت آلوجه و زردآلو مشغول شدند. شیخ تبّسمی کرد و بندگان را گفت: 
مغولان, غارتگری را درباقی کنید" که کمالي بیجاره فرض دار شده و بهای میوة این 
باغجه وه قرض خواهان نموده است, مبادا که شما بوستان را غارت کنید و این 
مفلس بدست غر بمان؟ مشیم گرفتار شود! سلطان امیران شاه گفت: مگر شیخ 


۱- معزّالدین میرانشاه (امیرانشاه) سومین پسر تیمور گو رکان بود که پدر» ضمن گماشتن فرزندان به 
حکرومث کشورهای مفنوح» او را درسال ۷۹۵ به حکمفرمایی آذر بایجان و ری تابا کو با توابع آنها منصوب 
کرد و او از آن سال به بعد فرمانروای واقعی آدذر بایجان بود و درگاهی جون دستگاه سلاطین داشت. وی در 
پایبز سال ۷۹۸ در شکارگاه بسر و گردن از اسب درافتاد و از آن هنگام خللی در دماغش راه يافت و با این 
حال همحنان حکومنش ادامه داشت ویسرش ابو یکرمیرزا بحای او بتمشیت امور س رگرم بود. بعد از مرگ 
تیمور قرایوسف ترکمان بر آذر بایجان استیلا یافته و امیرانشاه را بسال ۸۰٩‏ ه بقتل رسانید.- وقتی واقعة 
درافتادن میرانشاه از اسب بسمع تیمور رسید بجانب آذر بایجان لشکر کشید و چند تن از اطرافیان میرانشاه را به 
بهان؛ اينکه جرا شاهزاده را از رفتن به شکارگاه بازنداشته بودند, کشت. جنگهای تیمور معروف به «یورش 
هفت‌ساله» از همین هنگام آغاز شد. 

۲- اضیاف: میهمانال. جمم ضیف ۰ 

۳- در بافی کردن: پپایان رسانیدن» دست از کاری کشیدن. 

4 - قر ای واسفوا: طلیکان ی 

۵ - شناعت و شنوعت: زشت وبد گردیدن و بسیارزشت وبد گردیدن. درپارسی شنیعت: زشتی و 
بدی, رسوایی وبی آبرو یی. شنیمت کردن: رسوایی کردن, رسوایی ببار آوردن, بدگفتن و کردن. هب 


دولتشاه ٩‏ و ۱ 


فرض دارد؟ شیخ فرمود ده‌هزار دینارا پادشاه فرمود تا ده هزار دینار نقد بیاوردند و در 
همان مجلس تسلیم شیخ نمودند و شیخ قرض ها را ادا کرد. 
و شیخ را نزد سلاطین و حکام قدرتی تمام بوده و لطائف و ظرائف او مشهور 
است و از شرح مستغنی . وفات شیخ در نطهٌ تبر یز بوده در شهور سن؛ اثنی و تسعین و 
سبعمائه! و در جظه فرح بخش تبر یز مدفون است و الیوم مزار او مقصد اکابر است و 
این قطعه شیخ راست: 
چودیوان کسمال ایسد ببدستت نویس ازشعر اوچندان که خواهی 
زهر حرفش روان " بگذر چوخامه بهر حرفش فرو شوچون سیاهی 
اقا سلطان زادةُ محترم میران شاه گو رکان در ایام دولت صاحبقران هفت‌سال 
پادشاه خراسان بود و بعد از آن امی رکبیر" خراسان را بشاهرخ سلطان داد و مملکت 
تبر یر و اذر بایحان و مضافات اد را بامیران شاه داده و جند سال باستقلال در 


آذر بایجان سلطنت و حکومت کرد پسادشاه زادة خوش منظرو اهل طبع و ملایم بوده و 
شعرا در حسن وجاه او شعر گفته اند و از آن حمله است: 


. ۱ ۱ ۳۳ "۳ 
گُفتند خلایق که تویی یوسف انی جون نیک بدیدم بحقیقت به ازآنی! 


اما روزی پادشاه از اسب افتاده دماغ او قصور یافت و آطبّا جندانکه معالحه 
کردند مفید نیفتاد و ضعف دماغ او را طاری؟ شده تا حدّی که ماخولیا و حنون پیدا 


شت گویانو یسنده کلمة مشیم را درحالی که از اصل عربی آن گرفته بمعنی پارسی آن بکار برده یعنی: 
بدگو و کسی که رسوایی براه اندازد. 

۱ - تار یخی که دولتشاه برای وفات کمال حجندی ذ کر کرده غلط است ز برا شیخ تا آن سال هنوز 
در سرای بسر می برد و گذشته از ین جامع دیوان کمال که از معاصران و مر یدانش بود بزنده بودث وی تا سال 
۸ تنصر یح کرده است. در بعضی مأخذها مانند طرائق الحقایق و ر یاضص العارفین وفات شیخ را در سال 
۳ نوشته اند و درستتر بنظر می آید. 

۲ب روان: سر یع» بتندی. 


۳ مراد اقیرتینور که ر کا تست که مورخان عهد تیموری او را امیرصاحبقران هم می نو پسند. 
4 م طاری شد: عارص شد . 


۱1۰ گنجبنة سخن 


کرد و همواره با لوندان" صحبت‌داشته و امراو نواب را ایذا نمودی و کسی را بار 
ندادیء جنانکه حسد خواحه رشید را ازمقبره او که در رشيدية تبر یز است بیرون کرده 
بضرمود بگورستان جهودان استخوان او را دفن سازند و خان‌زاده خاتون که حرم محترم 
او بود و امی رکبیر را با او عنایت کلی بود فرمود بستندی و ایذا و غقوبت کردی, و 
خان‌زاده از وی بگر یخت و بسمرقند رفت پیش صاحبقرانی و پیرهن خون آلود ود را 
عرضه کرد و احوال پسر با پدر بگفت امیرکبیر گر یان شد و هفته‌یی با کس سخن 
نگفت و لشکر کشید و عز یمت آذر بایجان کرد و سبب لشکرکشی هفت‌ساله" این 
قضیه است. وکانٌ ذلک فی حمادی الاولی سنهٌ حمس وتسعین وسبعماة. ۳ و سه فاضل 
و هنرمند که ندیم امیران شاه بودند همجو مولانا محمّد فهستانی که دو فنون بوده و در 
علم عربيِة وقوف داشت, و مولانا قطب‌الدین تاری و عبدالمومن گو ینده؟ راء که 
هرسه فاضل بوده‌اند» حکم کشتن داد بعلت آنکه از هم صحبتي ایشان دماغ 
پادشاه‌زاده از حال گردیده و آن سه نادرةٌ روزگار را فرمود تا در حدود قزو ین از حلق 
درآویختند و مولانا مخمد قهستانی استاد فطب را در محل قتل می گفت که تو در 
مجلس پادشاه مقدّم بودی, اینجا نیز تقدیم کن*, مولانا گفت ای ملحد بدبخت, کار 
بدینجا رسانیدی و ترک لطیفه نمی کنی؟ مولانا محمد قهستانی بوقت قتل این قطعه 
گفت: 


بایان کار و آخر تور است ملحدا ‏ گرمی روی وگرنه بدست اختیارنیست 


منصوروار گر ببرندت بپای‌دار مردانه‌پایدان جهان‌پایدارنیست! 


۱- لَوَد: بی قید و لاابالیء کاهل» هیجکاره. 

۲- درمتن لشکر سه سال » 

۳- سنه اشتباهست. این واقعه ۷۹۸ اتفاق افتاد و سال ۷۹۵ سال گماشته شدن میرانشاه به حکومت 
آذر بایجانست. بنگر ید به تار یخ حبیب السیر» تهران شیامه ج۳ ص 111 ببعد. و ص ٩۸۱‏ ببعد. 

) - گوینده: قوال» آوازخوان. ۱ 

۵ - از حال گردیدن: تغییر حال دادن. 

- نقدیم کن: جلوبیفت, پیشتر برو. 


دولتشاه ۱ِ(۱ 


و حضرت صاحب‌قرانی" بعد از آنکه ندّمای محلس امیرزاذه میران شاه را 
سیاست فرمود, دو متاه او را ندید و ملک آذر بایجان بولداو ابابکر تفویض فرمود و 
سلطنت بر امیرزاده ابابکر مقرّر شد و او پدر را محافظت کردی و پدر او باسم سلطنت 
موسوم بودی اما امور ملک و مملکت مطلقا به ید تصرف ابو بکر افتاد و امیران شاه 
روزگاری بدین صفت بگذرانید تا در شهور سنة تسم و ثمانمائة بر دست قرایوسف 
ترکمان" بقتل رسید. ۱ 

و امیرزاده ابابکر پادشاه خوش منظر و شجاع و صاحب همت بود و گو یند 
شمشیر او هفت من بوده؛ و بعد از قتل میران شاه از ترا یمه" منهزم شده بجانب کرمان 
افتاد و در حدود سنهة عشر ونمانمانه بقتل رسید و عمر او بیست و دو سال بوده و 
حکومت او در خراسان نه سال و در آذر بایجان بازده سال بوده. 


آغاز کار سر بداران 

بیاید دانست که سر بداران چه مردمند و وجه تسمیه ایشان جیست و جند 
کس از یشان حکومت کرده اند؟ -اول عبدالرزاق است, دو یم وحیه الدین مسعود برادر 
عبدالرزاق» سیم شمس الدین فضل الم چهارم خواجه علي شمس الدین» پنجم 
یحیی کرابی » ششم ظهیر کرابی؛ هفتم حیدر قصاب جشمی هشتم حسن دامغانی» 
نهم علی مو ید" . 


۱- مقصود امیرتیمور گو رکانست. 

۲-- قرایوسف دومن پادشاه از سلسلة امرای قره‌قو یونلو که از ۷۹۰ تا ۸۲۳ پادشاهی کردو از این 
مدت جز شش سال (۸۰۲- ۸۰۸ ه) که گرفشار اسشیلای تیمور و عمال او شده بود باقی را باستقلال 
سلطنت راند و متصرفات امرای حلایری و آذر بایحان را در فبض؛ٌ اقتدار خود درآورد. 

۳- نرا کمه: ت رکمانان. مقصود ت رکمانان قراقو پونلو است .: 

) - فهرست دولتشاه نادرستست ودرست آن جنین: اول امیر عبدالرزاق. دوم امیر وجیه الدین 
ممسعود. سوم محمد آی‌تیمور. چهارم کلو اسفندیار. پنجم امیر شمس الدین فضل الله. ششم خواجه شمس الدین 
علی . هفتم خواجه یحیی کراوی. هشتم پهلوان حیدر قضاب. نهم امیر لطف الله. دهم پهلوان حسن دامغانی. 
یازدهم خواجه علی مو ید. 


۱۱۲ گنجین سخن 


و عبدالرزاق اوّل سر بدار بود, و او پسر خواجه فضل‌الله باشتینی است که در 
اصل از خدام شاه وین بوده است» و این باشتین قر یه‌ییست ازقرای سبزوان و 
خحواحه فضل الله مرد محتشم 3 ِ و در املاک و اسباپ دنیاوی در ناحیت 
هو بِیَهق" نظیر نداشت» .و او را سه پسر بوده؟ : مهین ۲ عبدالرزاق» و کهیه؟ وحیه الدین 
آن فی زر و عبدالرَزاق جوانی شجاع و مردانه و تمام ق و نیکو 
صورت بوده و از سبزوار بملازمت سلطان ابوسعیدنیان۵ به آذر بایحان رفت» وال 
چون آثار مردانگی و شجاعت دراو فهم کرد, او را تربیت کرد ویِساول" ساخت. و 
چندگاه بدین شغل اشتفغال داشت و خان او را بجهت تحصیل اموال به کرمان 
فرستاد. جون وحوه تحصیل وصول یافت باند ک فرصتی تمام وحوه را برانداعت۷ 
تلف کرد مُْتَروّد" و مُضطرب می بود, و رجوع بوطن نمود تا باقی املاک پدر را 
فروخته دین دیوان در باقی نماید" » در راه خبر وفات ابوسعید خان بدو رسید, خرم شد 
و پنهانی بدیه باشتین درآمد و آفربا"۱ را در یافت!۱ و آنچه شنیده بود حال باز گفت. 


۱ بیهق : ناحيةه وسیمی در مغرب خراسان» میان ولایت قومس و نیشابور که دیه‌های متعدد داشت و 
مرکز آن سبزوار بود. این ناحية وسیع آبادان در عهد تاخحت و تاز خوارزمشاهان آل اتسز و سپس بر اثر حملة 
مغول بسیار و یران شد و قسمتی از آن که اکنون باقی است برجای ماند. 

- خواجه شهاب الدین فضل له پنج پسر داشت نه سه پسر. پسر بزرگتر امین الدین بود. پسر 
چهارمین امیرنصرالله و شمس الدین پنجمین پسر او بود. 

۳- بهین: بزرگتر ین» بزرگ. 

4 - کهین: کوچک‌ترین, کوچک, خرد. 

۵ - سلطان ابوسعید بهادرخان (م ۷۳۹ ه) آخر ین ایلخان بزرگ که پس از مرگش ممالک ایلخانی 
تحز یه شد وپس از حند ایلخان دست ت نشانده به حکومتهای مستقل جدیدی تقسیم گردید. 

5 یساول: سّواری که در ملازمت پادشاه و امیر حرکت کند, ملازمی که با عمودزر ین یا سیمین 
در رکاپ پادشاه می رفت. 

۷- از میان برد. بلهحة تهرانی: تهش را بالا آورد. 

۸- متردد: دودل در حال شک و تردید. 

٩‏ درباقی کردن (نمودن): تمام کردنء بایان رسانیدن. - دین دیوان در بافی نماید: فرص 
دیوان را بپردازد و تمام کند. این عبارت در نسخه جنین است: «در بافی دیوان تن نماید» که نادرست و 
مخشوش بنظر می آید. 

۰- آقر با. جمع قر یب بمعنی نزدیک و خو بشاوند نزدیک. سه 


دولتشاه 1۳ 


آنباع و آقر بای او گله کردند که خواهرزاده خواحه علاء این محمد فر ُومّدی! آمده 
و جند روز است که در ین دیه بیداد و خور می کند... 

عبدالرزاق گفت: دنا بهم برآمده ی » درحنین حالی تک 
روستایی بچه‌یی جرا باید کشید؟ و هم در آن شب بر خواهرزادة علاء الذین محمّد 
وز پر رفتتد رورا دست‌گیر کنردنه وبقعل زسانیدند و عل. صاخ در سرو ده 
باشتین داری نصب کردند و دستارها وطاقیه ها "بردار کردند ی برآن 
می زدند, و نام خود را سر بدار نهادند" , و هفتصد کس با عبدالرزاق عهد و بیمت 
کردند. 

این خبر چون به خواجه علاء الدین محمد رسید, خواجه جمال الدین محمد را 
با یک هزار سوار مرد مسلح فرستاد تا دفغ ایشان نماید. در ظاهر قر یه مفیثه حرب 
کردند و لشکر خواجه علاء الدین محمد را شکستند. عبدالرزاق مسعود را گفت که 
زود باید رفت تا کار علاء الدین محمد را بساز یم و در عقب لشکر شکسته‌تا فر یومد 
راندند و خواجه علاء الدین محمد از ایشان خبریافته فرار نمود» با سیصد مرد بحانب 
استراباد رفت و سر بداران در عقب او روان شدند و در قر يةٌ دلاباد از حدود کوهسار 
کبود جامه خواجه را گرفتند و بشهادت رسانیدند و کان ذلک فی شهور سنا سبع 
و ثلا ین‌وسبعمانة؟. 


پب . ۱۱ در اینجا بمعنی ملاقات کرد و بدید. 

۱- خواجه علاء الدین محمد فر یومدی وز یر خراسان در عهد سلطان ابوسعید بهادرخان و 
طغانیمورخان که بتصر بح فصیح خوافی در مجمل فصیحی در روز جهارشنبه ۲۷ شعبان سال ۲ ۷ درحدود 
مازندران بر دست سر بداران کشته شد. وی از مشوقان بزرگ شاعران و ادیبان دیار خود بود. 

نهد بهم برآمدن: آشفته شدن» برهم خوردن. 

۳ طاقیه: پوشاک سر و بندی که درز یرپوشاک سر بروی گیسوان می بستند. 

6 - چون امیر عبدالرزاق بر خواجه علاء الدین محمد فر یومدی عصیان کرد گروهی از مردم بیهق را 
بر گرد خود جمع نمود و گفت «فتنة عظیم در این دیاربوقوغ پیوست, اگر ما مساهله کنیم کشته شویم» و 
بمردی سرخود بردار دیدن هزار بار بهتر که بنامردی پقتل رسیدن و بجهت این سخن. .. آن طایفه ملقب 
بسر بد ار شدند» (حبیب السیر) جاپ تهران, خیام ۱۳۳۳ شمسی .ج ۳ ص ۰۳۵۷ 

۵ - فصیح خوانی جنانکه بیش از اين یاد کرده شد این واقعه را به سال ۷4۲ ذکر کرده است. 


۱۱۴ گنجینا سخن 


بعد از آن اموال و زاین خواجه علاء‌الدین محمد را غارت کرده بطرف 
باشتیین مراجعت نمودند و بالفور عز یمت شهر سبزوار نموده شهر را فتح کردند, و از 
اتفاقات حسنه و آثار دولت ایشان بود که در آن وقت امیرعبدالله مولائی دختر خواحه 
علاءاللّین محمد را خواستگاری می نموده و از ترشیز جهل شتر فماش و زر و ابر بشم 
بفر یومد می فرستاد و از راه بیابان به قر یه دونیه من اعمال بیهق رسیده بودند که خبر 
به عبدالزاق رسید, برادر خود مسعود را فرستاد تا آن مال را بالکل تضرف نمود و قوتی 
و شوکتی بافتند. و اسبان گلاٌ سلطان ابوسعیدخان و خواجه علاءالّین محکد را نیز 
قریب به سه‌هزار اسب که در آولنگ!" راد کان۲ و سلطان میدان بود» عبدالرَزاق 
بخود ۳ رفته آن اسبان را تصرف نمود و به سبزوار آورد و دوهزارپیاده را سوار ساخت و 
خطبه بنام خود خواند ومت یک سال و دو ماه حکومت کرد و جوین و اسفراین و 
جاجرم و بیاروجمند را در تقرف خود آوردء اما مرد فاسق بود و بدخو و مردم آزار بود و 
در ماه صفر سنه‌ثمان و ثلائین و سبعماثه بردست برادرش خواجه وجیه الدین مسعود 
گشته شد. .. 


ا.- اولنگ: سبزه‌زاری مرفزان جراگاه, 
۲- راد کان: محلی نزدیک طوس . 


۳- بخود: بتن خود ی بشخصه. 


۲ میرخواند 


امیرخواندمحمّدبن امیر برهان الدّین خاوندشاه بن شاه کمال الدین محمود 
بلسضی (۰۳-۸۳۷٩ه)‏ ازمورخان نامبرداردورآن تیموری ودرشمارمردان 
نام آورآن زمانست .نیا کانش درفرار ود(-ماوراء النهر)ساز وسامانی داشتندو پدرش 
ازآن دبار به بلخ رفت ودرآنجاازعالمان مشهور ومتنقذ گردیدوازسه پسر اوسیّد 
نظام الدین سلطان احمد بمرتب وزارت بدیع الزمان میرزا پسر سلطان حسین بن 
بایقرا رسید و امیرخواند محمد در حدمت سلطان حسین ومقرب و مشاور فاضلش 
امییر علیشیر نوائی حرمت بسیار یافت و مهارنش در انشاء و فنون ادب و تار یخ 
بزودی ز بانزد همعصرانش گردید لیکن بکارهای دیوانی تن درنداد و حتی در 
پایان زندگانی کارش بانقطاع و انزوا کشید تا بسال ٩۰۳‏ ه بدرود حیات گفت 
و در هرات بخاک سپرده شد. 

انرممروفش «ر وضه الصفافی صیرة الانبیاءوالملوک والخلفا »بنام 
مشق نامدارش امیرعلیشیردرهفت مجلدنگاشته شدلیکن میرخواند بسبب بیماری 
تواتشت تضها تا فش از آغاز جلد هفتم را بنگارد و تتمة کتابش را دخترزاده 
دانشمندش غیاث الدین خواندمیر با همان شیوه وروش اویپایان برد. این کتاب 
تار یخی است مشروح از خلقت عالم ببعد, وموف تار یخ پیامبران را بنابر اعتقاد 
و اطلاع مسلمانان تا پیامبر اسلام و جانشینان او و سلسلهة خلیفگان اموی و عباسی 
در آن نگاشت وتار یخ ایران پیش از اسلام را هم بنابر روایتهایی که از اواخر عهد 
ساسانی ببعد در ایران رائج بوده و سپس آميخته با تار یخ دولت اسلام و آنگاه از 
طاهریان تا عهد سلطنت ساطان حسین بایقرا بقلم آورد و چنانکه گفته شد 
نواده اش باقی حوادث عهد تیموری را تا سال ٩۲۹٩‏ هه که مصادف با آغاز دوران 


۱1۶ گنجینسخن 


صفو یست بر روضهة الصفا افزود. 

میرخوانددرجمع آوری کتاب مفصل خودا زکتابهای گونا گون فارسی وتازی 
درتار یخ ورجال وملل ونحل وجودآنهابهره بردونام انهارادردیباچة کتاب‌یادر 
ضمن بیان اخبار آورد و ازآن گذشته ضمیمه‌یی برای کتاب خود در ذکر 
شگفتبهای جهان و بیان اطلاعاتی در بارٌ هرات ترتیب داد. 

نثر این کتاب روان وپخته و از جملهٌ منشات خوب اواخر عهد تیموری با 
همان فراز ونشیبهای لغوی و دستوری رانج درز بان فارسی آن عهد است. و متن 
آن بسبب اشتمال بر اطلاعات مبسوطی که از مأحذهای گونا گون بدست آورده و 
نقل کرده شایسته توجه بسیار است" . 


قتل ابومسلم مروزی 

ه هرجند ولادت ابومسلم که او را «امیرآلي محمد» نیز گو یند در غیر مرو 
اتفاق افتاده جون ظهور او در آن دیار بود, او را مروزی جهت آن گو یند, و در این 
اوراق محلّی از رفتن ابومسلم به حج ثبت افتاد اما تفصیلش اینست که چون او را 
داعيةٌ طواف بیت الله پیدا شد از خراسان روان گشت و بعد از قطم‌مراحل بانباررسید و 
باسَماح؟ ملاقات کرده مافی الضمیر خود را معروض داشت وجون‌بنابرمصلحت ملکی 
سفاح نمی خواست که او امیر قافله باشد, برادر خود ابوحعفر منصور" را که در آن آوان 
بحکومت ولابت حز برو؟ اشتغال داشت پیفام داد که امسال عز یمت حج نمایی و در 
آن باب نوشته بفرست و امارت قافله التماس کنء و منصور بموحب فرموده عمل نموده 
متعاقب مکتوب بانبار رسید و این معنی بر ابومسلم گران آمد و کین او دردل گرفت و 


۱ بنگر ید به تار یخ ادبیات در ایران؛ د کتر صفاء ج 4 ص ۰۵۲۳-۵۱٩‏ 

روضة الصفاء چاپ لکهنو ج ۳» ص ۱۳۹ - ۰۱۳۸ 

۲ - سفاح: نخستین خلیفه عباسی (۱۳۲-- ۱۳۹ ه). 

۳ دومین خلیفة عباسی ملقب و معروف به دوائیفی (۱۳۰-- ۱۵۸). 

) - جز یره: ناحیه‌یی در شمال عراق امروزی میانه بسترهای علیای دحله و فرات. 


میرخواند ۱۱۷ 


هر دو متوجّه حرم شده در منازل ایشان یک منزل بعد بود جنانجه" سَبْق ذکریافت. 

و اگر جه امارت قافل حاخ تعلّق بمتصورامی داشت» لیکن سم اعراب 
بادیه را خلعتها داده آبار۴ و ظرق را معمور گردانید و جندان کلمت ۵؟ و احسان از 
وی صدور یافت که غرّبان او را امیر حقیفی و جعفر را امیر مجازی می گفتند. 
وجون به مکه رسید ابومسلم خوان کرم گسترده پرتوالتفات بر ضیافتِ مَُیم و مسافر 
افگنده ایشان را طعامهای وافر داده ا کثر معار يف و مشاهیر را خلعتهای فاخر 
پوشانیدء ۵ ۳ قراریافنه در سینهها جا گرفت و طبقاك خلایق 
بمقتضای الاتسات 3 الاحسان مر ید و معتقد او گشتند. 

و چون از منایک حجَ" فارغ گشته عز یمت مراجعت کردند ابومسلم پیش 1 
منصور رواد شد و بقولی خبر وت سَفاح نخست به ابزمسلم رسید» تعز پت‌نامه 
بمنصوز نوشت و تهنیت خلافت نگفت وچندان توقف ننمود که بوجفر باو رسد 
جنانجه مذ کور شد. 

و منصور از ین بی التفاتیها آزرده خاطر گشت و بروایتی ابومسلم پیش از 
منصور بکوفه رسیده خواست که با عیسی بن موسی بیعت کند و عیسی امتناع نمود و 
مجموع مردم در مقام متابست منصور آمدند و جون منصور بکوفه نزول کرده خبر 
مخالفت عبدالله‌ ین علی بسمع او رسیده ابومسلم را بر دفع اونامزد نموده... و در ین 
آثنا حمیدین قحطبه ۲ مکتوبی به «ابواتوب» وز بر خلیفه فرستاد که مراد از اطاعت و 
انقیاد ابوسلم بزودی بیدا شود زیرا که حون نامه امیر باو رسید آنرا مطالعه نموده پیش 
مالک بن هیئم انداخت و مالک چون از خواندن فارغ شد هر دو از روق استهزاء بر آن 


۱ - بجای چنانکه! 

۲ - مبق: پیشی گرفتن. 

۳ آبار: چاهها, جمع بثر, 

4 - مکرمت: جوانمردی؛ بزرگواری» کرامت. 

د - عبید: بندگانا حمم عبد. 

٩س‌مناسک‏ حج: موضع عبادتهای حج » عبادتهای حج. جمع مک یعنی محل پرستیدن خدای. 
از مصدر نسک بفتح اول بمعنی پرستیدن و عبادت کردن. 

۷ - یکی از سرداران عرب نژاد ابومسلم. از تاز یان مهاجر خراسان منسوب به قبیلهٌ طی . 


۱۸ [ گنجبنهسخن 


نامه غتییتتن ایآتوب آزین زساله دز ده شداو کفیت | کرت دربن باب کمان: 
دارد ما را یقین است که حال جیست. و بعضی گفته اند حمیدبن قحطبه به منصور 
پیغام داد که آن دیو که در دماغ عم توعلین بن عبدالله آشیانه ساخته بود اکنون در دماغ 
ابومسلم حای دارد. 

بالجمله" میان منصور و ابومسلم مَوادٍ وحشت استحکام یافته ابومسلم 
بی رحصت عز یمت جانب خراسان نمود و منصور ازین خبر مضطرب شده مکتوبی به 
ابومسلم ارسال نمود مضمون آنکه امارت دیار مصر و مملکت شام بتو ارزانی داشتیم و 
این ممالک بهتر از خراسان استء باید که خود در شام ساکن شوی و شخصی را از 
بل خود؟ بحکومت مصر فرستی . ابومسلم گفت از امارت مصر و شام چه مت است 
که من این ولابت بقوت‌بازو وضرب شمشیر گرفته ام. آنگاه از جز یره روان شده 
برآب" رسید ومنصور از انبار بمداین کس فرستاد ابومسلم پیفام داد که للله الحمد 
والمثة که بدولت امیر در هیچ جا دشمنی نماند و حالا امیر بما احتیاجی ندارد و 
ااکنون من بندهٌ کمینه درطاعت امیر راسخ و ابت قدمم لیکن از مزاج آن حضرت 
اندیشناکم؟ و برجان خود می ترسم, از آن جهت دلیری نمی نمایم و بعد آزین؛ 
همگی همّت مقصوربر آنست که درغیبت طر یق وفاداری و جان‌سپاری مسلوک 
دارم. 

چون این کلمات مسموع منصور گشت مکتوبی باو فرستاد مشتمل بر وعده و 
۱ وعیدٍ خوب* و کلمات مرغوب و عم خودعیسی بن موسی را نیز فرمود تا استمالت 
نامه‌یی باو نوشت و هیچ فائده بر آنها مرب نگشت و ابومسلم عناب عز یمت بجانب 
حراسان مُنعطف گردانیده براه مخلوان روان شد و منصور به ابوحمید مروزی گفت که 


۱- بالجمله: بهرحال. - ممله: همگی و همةٌ ازچیزی. 

۲ - از قیل خود: از طرف خودء از جانب شود. 

۴ آب: مقصود رود فرات است. ویکی از معنیهای «آب» رود است. 

) - اندیشناک (< اندیشه‌ناک): ترسان, متوهم. 

۵ - وعید خوب: ترکیبی نادرست است ز برا وعید بمعنی وعدهُ بد است و بد را خوب دانستن سیه را 
سپید شمردنست! 


هیرخواند ۱۹۹ 


ترا پیش ابومسلم باید رفت و بهرحیله‌یی که ممکن باشد او را نزد من آوری و اگر از 
آمدن او نومید گردی ومعلوم نوشود که به‌هیچ نوع مراجعت نخواهد کرد با او بگوی که 
امیر گفت که از فرزندان عبّاس نباشم و از محمد رسول اللهبیزارباشم اگر ابومسلم 
بی رحصت من بخراسان رود بنفس خویش متوخه او نشوم» و باز نگردم تا او را بکشم 
يا کشته شوم. ۱ ۱ 

ابوحمید بموجب فرموده عمل نموده منازل پیموده بابومسلم پیوست و گوش او 
را بر نصایح گرانبار گردانید و ابوسلم هرسخنی را جوابی می گفت. و چون مبالنة 
ابوحمید در مصاودت از حد اعتدال تجاوز نمود ابومسلم با مالک بن هیثم مشورت 
نمود. مالک گفت گوش بقول او مکن و مصلحت خود مَرعی داشته بجانب خراسان 
برو که اگرپیش خلیفه روی از دست وی جان نبری و ابومسلم از رای پیزک در آن 
فصیه استطلاع نموده پیرک گفت مصلحت توآنست که به ری رفته در آنجا مقیم 
شوی که ری بخراسان نزدیکست, اگربا لشکر احتیاج افتد از آن ولایت بزودی بتو 
رسد و ابومسلم بعد از استشاره به ابوحمید گفت که تو بمدائن بازگرد که من بجانب 
ری می روم. تث_ّ ۱ 

ابوحمید چون از مطاوّعت! ومراجعت ابومسلم مأیوس گشت آنچه از منصور 
شنیده بود با او درمیان نهاد و در این آننا نامة ابوداود که از قبل ابومسلم والی خراسان 
بودباورسیدمضمونآنکه مابرتروان" ومروانیان "خروج نکردیم الا بمصبیّت؟ آهل 
بیتِ رسول, اکنون باید که بهیچ وجه مخالفتِ امام جائز نشمری و بی ُحصت او 


۱- مطاوعت: فرمانبرداری. 

۲ - مراد مروان ثانی ملقب به «الحمار» است که در سال ۱۲۷ هحری بخلافت نخست و در ۱۳۲ 
ه کشته شد. : 

۳- مروانیان دستة دوم از بنی امیه اند. دسته اول یعنی معاو یه اول و یز یدبن معاو یه و معاو بةین 
یز ید از سال ۱) تا 6 ه و بعد از کناره گیری معاو یبن یز ید مروان‌بن الحکم بخلافت انتخاب شد و از آن 
پس تا آنقراض بنی امیه حلافت در خحاندانل او باقی ماند و بهمین سیب این دستة دوم رابنی مروان 
(-مروانیان) خوانند. 


- بعصبیّت: بطرفداری. 
۰ 


0 پصيصيصپصپصپصپصپپا 


۱۳۰ گنجین؛ سخن 


عزیمت خراسان نکنی, و از فحوای نامه چنان معلوم می شد که بی دستوری" منصور 
ابوداود ابومسلم را در خراسان نخواهد گذاشت, و ابوداود این مکتوب بتحر یک ابوجعفر 
منصور دَوانقی" نوشته بود. 

از وصول این مکتوب ابومسلم عزم رفتن خراسان را فسخ کرده و داعیه؟ 
ملاقات خلیفه از باطنش سر زد. به ابوحمید گفت من عزم خراسان داشتم و اکنون آن 
انديشه را درباقی کرده می خواهیم ابواسحق را بخدمت امیر فرستاده از رأی او 
ب- نمایم و بعد از مراجعت او احرام آستان گردون اشتباه* بندم. و ابوحمید این 
رأی را مُستَحسن شمرده ابومسلم ابواسحق را برومیة مداين * پیش منصور فرستاد. 
منصور با رسول ابومسلم ملاطفت نموده گفت بهرحال که باشد او را از رفتن بخراسان 
مانع شود . 

چون ابواسحق مراجعت نموده نزد ابومسلم رسید گفت من هیچ چیز که دلیل 
بی عنایتی میر باشد نسبت بتو از وی فهم نکردم وچندان تعظیم جانب تومی کند که 
ز باده بر آن فنختتون تست و رسول آن مقدار آفسون برمریل" خواند که آن بیجاره 
فریفته گشت و عزیمتِ مراجعت تصمیم داد" . پیزک گفت توجه بطرف رومیه در 
باطن تورسوخ یافتسه؟ گفت بلی. پیزک گفت وصیّت من بت وآنست که چون به 


۱ دستوری: احازتء رخحصت, 

۳۳ دوانقی » دوانیفی : : لقب ابوحعفر متصور دومین خلیفه عباسی (۱۳۰ ۱۵۸ ه) افت نت , دوانیق 
(دوانق) جمم «دانق» معرب «دانگ» است که یک چهارم درهم بود و جون ابوجعفر منصور مردی 
مال دوست نود حدان بود که دانگت شر آنگت نهد بهمین شمیت او را دوانیقی گفتند. 


۳ - داعیه: ك 

۵ ۱ اشتباه: همانند فک همسان گردون ۰ 

٩‏ رومية مداین: مقصود شهر سلوکیه یکی از دو قسمت اصلی مداین است که رو بروی تیسفون» 
بر ساحل غربی دجله قرار داشت و پایتخت سلوکیان (جانشینان سلوکوس نیکاتور) بود و تاز یان آنرا رومیّه 
خواندند. 

۷- مرییل: فرستنده. در اینسا مقصود ابومسلم ات 

۸ - تصمیم دادن: بمرحله تصمیم و تصو یب رسانیدن 


میرخواند كٍِِ ۳ ۱۳۱ 


مجلس دورن فی الحال گردنش بزن و با دیگری بیمت .کن که هیچ با تو 

در مروج هی مسطور است" که چون ابیمسلم از شام متوجّهٍ جانب 
عراق گشت پوجمفر منصور جر پربن یز یدین خر یرین عبدالله البجلی را که در 
کیاست و کاردانی وَحید" زمانٍ خود بود و با ابومسلم معرفتی قدیم داشت, پیش او 
فرستاد تا بمکر و تدبیر وی را به پایة سریرخلافت سیر رساند, و چون خر یر بعد از 
قطم مسافت باردوی ابومسلم رسیده به مجلس او درآمد, گفت ایها الامیر» توباین وجه 
که از دارالخلافه روی گردان شوی همه کس ترا عیب کنند وگویند که صاحب 
الدعوة* بعد از چندین خون ر یختن و مُقاسات"* حرب با ولی نعمت خود مخالفت 
کرده بر نقض عهد او اقدام نمودو من ضامن می شوم که هیچ مکروهی از خلیفه بتو 
و ۱ 

و حون ابومسلم اوصاف شحویش را در کشب سابق چنین یافته بود که: 
شخصی چنین موصوف به صفتهای کذا و کذا در فلان وقت ظهور و خروج نماید و 
احیاء خاندانی و آمانت دودمانی کند" و عاقت در روم کشته شودء بخاطرش آمد که 
در رومیه بقتل خواهد رسید و بنابراینابی دهشت روی بدارالخلافه نهاد. 

و در بعضی از تواریخ که زیاده بر آن وثوقی نیست مسطورست که ابوسلم 
حون از شام معاودت نموده درری رحل افامت انداعت» ومنصور عیسی بن موسی 
عباسی را که میان او و ابومسلم محبّت جانی بودء برسالت نزد وی فرستاد تا عیسی 


روم اه: : مروج جمع مرج بمستی چمن است ومزج مقرب «مَرغ» است که جمن 
طبیعی را گوییم , مروج الذهب (جمنهای زر) ([ 
٩‏ ۳ه) است. 

۳ - مسطور: نوشته ۰ 

۳ وحید: یگانه : 


) - صاحب الدعوة: عنوان و لقب ابومسلم مروز یست. زیرا او رئیس وپیشوای دعوت بخلافت 
بنی هاشم بود و مردم را به «الرضا من آل محمد)» دعوت می نمود, " 

۵ - مقاسات: تحمل رنج و زحمت کردن» زحمت کشیدن, رنج بردث, 

٩‏ - امانت دودمانی کند: امین دودمانی شود. 


۱۳۲ گنجینه سخن 


بعد از عهد و پیمان و تأکید قواعد آیمان" بومسلم را بدارالخلافه رساند. نس 
ابومسلم صلاح در توقف دید ؛ ابومسلم سخن ناصح مشفق نشنید و بد ر گاه خلیقه رفت . 
منصور تا م زر و ار واه چاه بکلر > کب * هم دز افتاد؟ و در 
روزچهارم منصور ابوسلم را در خلوتی طلب داشت خدمتش رن موی 

شت "وبا وز یرمشورت نیمود. وز ی رگفت: تَر كت الرأق بالّی؟ ! واین سخن مثل 
شد. 

و در بعضی از تواریخ معتبر است که چون ابوسلم عزم ملاقات ابوحعفر کرد 
خسْفات* خود را بمالک هیثم سپرده گفت باید که بحانب ری رفته در آن ولایت 
اقامت نمایی, اگر مکتوب بت آید که نقش یک نصف خاتم" من برآن‌باشدبدانکه آن 
نامه را من نوشتم و اگر نقش تمام خاتم بر آن بود بدان که آن مکتوب را دیگری مهر 
کرده و فرستاده است. و بروایت اضخ چون ابومسلم نزدیک برومیه رسیدء منصود 
فسوی بنی هباشم رابا امرا و ارکان دولت باستقبال او فرستاد و ابومسلم باستظهار۷ 
بآستان خلافت آشیان شتافت و منصور چون او را دید بر پای خاست و رسم مُعانقه! 
بحای آورده اظهار مسرت نمود و گفت نزدیک بود که مرا نادیده و آنجه ارادهٌ من بود 
بحونارسیده, بروی. اکنون برخیز و حامه‌های سفر از تن بیرون کن و از رنج راه 
وکلال! سفر بیاسای. ابو از پیش ابوجعفر بیرون آمده در فصری که جهت او 
مهیا ساخته بودند نزول کرد و سرهنگان که همراه داشت در حوالی قصر فرود آمدند و 


۱- آیمان: سوگندها. جمع یُمین. 

۲ - در غلط افتادن: باشتباه افتادن. 

۳ - خدمتش درفهم متصور متردد گشت: حتابش در درک مقصود دجار تردید شد. 

و - انديشة صواب را در ری رها کردی. 

و - مخلف: آنجه از کسی با از مرده باز می‌ماند و در اینجا یعنی آنچه متعلق به ابومسلم بود و از او 
باز می مائد. 

1 - خحاتم: انگشتری . 

۷- استظهار: پشت گرمی » اعتماد ۰ 

۸ - معانقه: یکدیگر را در آغوش گرفتن و بوسیدن ۰ 


. کلال: رنج تعب, خستگی و ماند گی‎ -٩ 


میرخواند ۱ ۱۳۳ 


۳ ۰ ۶ ۰ ۰ ._ مّمِ 
ابومسلم تا سه روز بر مائده! ابوجعفر حاضر کُشتی وبایکدیگردرامورمملکت مشورت 
نمودندی. ۱ 

ینک ام درس روز در بلی ک برد آنجا دیسا 
آمدی و بعد از آن پیاده شدی و در مجلس قرع بات ند نشستی و در روز جهارم ابوحعفر 
فرمود تا عثمان‌بن نهیک با سه سرهنگ دیگر در خانه‌یی ۲ که پهلوی مجلس واقع بود 
مکمّل و مسلح بنشتند وبا ایشان گفت که چون ابومسلم پیش من آید و من سه. 
نویت دست بر دست زنم شما از کمن بیرونآیید وپای پیش ری 
و ی تن وه 
نموده ابومسلم بو امین امروز حاجب نسبت بمن 
کاری کرده است که مه الحیوة هیچکس نکرده نود منصور استفسار نموده ابومسلم 
معروض داشت که شمشیری حمائل داشتم» از دوش من بر بود! منصور گفت لعنت بر 
آنه کس باد که شمشیر از توگرفت! بدشین که ترا هیچ باک نیست. ابومسلم بنشست 
و درآن خانه غیر وی و منصور هیچکس نبود. 

آن‌گاه متصور از وی پرسید که جرا پٍ پیش از ملاقات من میل خراسان کردی؟ 
ابومسلم حواب داد که تو برمن اعتماد ننمودی و امینی فرستادی که ضبط غنائم کند» 
و منصور در برابر سختان غلرظ؟ درشت الفقّاء کرده ابوسلم گفت ای امیر» کمال حدّ 
و احتهاد د و کشرت مساعي جمیله" مرا که مستلزم ظهور سلطنت خاندان شماست 
فراموش مکن. منصور گفت: یا ابن الخبیشة" وله که اگر کنيزکی سیاه بحای تو 
می بود آنجه از تو صادر شد از وی صدور می یافت» واینهمه دولت وافبال ترا نحهت 
آن روی داد که خدای عز و علا خواست که عم خلافت و تسلّط ما ارتفاعیافته 


۱- مانده: طعام سفره‌یی که طعام بر آن باشد, خوان. 

۲- خانه: واق أناق.. 

۳- غلیظ: خشن , 

4 -س مساعی جمیله: ترکیب فارسی نیست و بقیاس قاعده‌های دستوری تازی ساخته شد, 
۵ - ای بسر زن ناپا ک! 

٩‏ - ارتفاع یافتن: برافراشته شدن. 


۱۳۴ گنحین؛ سحن 


حق بم رکز خویش قرار گیرد و اگر این معنی مَنوط" ومر بوط بجهت حول" و قّت تو 
دق دی کقفن یک کش فاذرنمن گفتن .یا ابن الفاعلة " توآن کسی که آمنه بنت 
علی عم مراخواستگاری نمودی وگفتی که‌من ازفرزندان سلیط بن عبدالهبن عباس اع! 
پای بیش ازاندازة خود درا ز کرده بررموضعی رفیم برآمدی! ایومسلم گفت: با 
امیر» قدر من از آذ نازلتر است که تو این همه خشم بخود راه دهی! و حون سخن باین 
مقام رسید انوخمق ماصتون ه توایت مت یکذیگر ردوعن کس با شمشیرهای 
کشیده بیرون آمدند» و حون وم دانست که حال حیست سر برپای منصور نهاده 
خواست که بوسه دهد. ابوجعفر لگدی بر وی انداخحته ابومسلم بر پهلو افتاد و سرهنگان 
رنیده شمشیر را کار فرمودند تا مهم او باتمام رسید! 


ذکر واقعهٌ هائلةٌ؟ 
پادشاه عظیم الشأن سلطان ابوسعید ۵ 


» کدام‌سروسهی راسپه رآبی داد که بازعشک نکردش باتش بیداد؟ 
کرا نهاد فلک تاج سروری برس که بندحادثه‌بردست وپای اوننهاد؟ 


آخرالامر آفتاب بقا باق فنا غروب کردنیست وزرع" حیات بداس مَمات" 


- منوط: باز بسته . 

۲ حول: قوت ۰ 

۳ ای پسر زن زنا کارا 

؛ ‏ هائل: ترسناک. واقعهٌ هائله ترکیب و صفی تازی و درپارسی غلط است. 

۵ - سلطان ابوسعید نواده؛ میرانشاه‌بن تیمور از پادشاهان توانای تیموری بود که از ۸۵۵ تا ۸۷۳ 
بکامرانی سلطنت کرد و در این سال در لشک رکشی به آذر بایجان بر اثر اشتباههایی که آزو سر زد و بسیب 
بر یده شدن راه آذوقه و درافتادن در سرما و برف و باران از اوزون حسن آق قو یونلو شکست خورد وکشته شد. 

و روضه الصفا جاپ لکنهو, جلد ششم» ص ۰۲۹۱ 

و زرع: کشته» کشت 

ْ پس ممات: مرگ ۰ 


میرخواند ۱۳۵ 


وان . هال زندگي هیچ سروفی بر جویبار عمربلا نکشید" که تکباه" بگت 
خریف * اجل آن را مُحنی نگردانید. هر که از مشرب مرت و آمانی* قح راح* 

نوشید ناچار روزگار ناسا زگار از کأس ۳ او را شراب موم" نا کامی حشانید. 
مویّد این ممال۸ ومزکد این ال ارت کنجون روو زا والده سلطان ابوسعیدو 
امیرسعید ابراهیم قمی از یوت" امیرحسن بیگ"! روان شدهبأردوي میزا سلطا 
ابوسعید رسیدند, در عقب ایشان دلاوران ترکمال!۱ بی دَغْدَغه؟ کت درآمدند و 
مار این حال امرای خراسان ی خود گذاشته باردوی امیرحسن بیگ پیوستند, 
وحون سلطان سعید مشاهده نمودد که کا رار دست رفت بوقت نیمروز عنان برتافت ۱۳ 
وپسر امیرحسن بیگ مانند شیرژیان از عقب اوشتفته و آن حضرت را گرفه 
نیم شب باردو رسانید و بمحافظان سپرده خدمت او را مضبوط نگاه داشتند. 


۱ درودد: درو کردن. 

۲- بالا کشیدن: رشد کردن. 

۳ - نکباء: باد میان صبا و شمال, بادی که کج وزد. 

) س خر یف: پاییز. 

۵ - آمانی: آرزوها. جمع أمّه بضم اول. 

س راح: می ‏ باده. 

س غموم: اندهات . جمع عم . 2 

۸ - مقال: گفتار 

4 - یورت: برت» مقام و جا و منزل, توقفگاه, باشیدنگاه (ترکی است). 

۰ - امیرحسن بیگ (ابوالنص)» ملقب و معروف به اوزون حسن (حسن دراز) رئیس ترکمانان 
فراقو یونلو (سیه گوسفندان) است که بعد از بیرون کردف ر یاست قبیله از دست برادرش اسکندر بیگ 
متصرفات قراقو یونلو را توسعه بخشید و تمام مه عرب و عراق غجم وفارس و کرمان و آذر بایجان را بتصرف 
درآورد. وی از ۸۷۲ تا ۸۸۲ پادشاهی کرد دخترش مارتا ( .۷۲۵۲02 ) معروف به علمشاه خاتون از زن 
بونانیش کاتر ینا ر 2و71عط12 ) زن شیخ حیدر صفوی و مادر شاه اسمعیل بود. 

۱ - مقصود ترکمانان قراقو بونلو(سیه گوسفندان) است. . . 
۲ - غدغه: نشویش خاطرء اضطراب, ترس ۱ 
۳ - عنان بر تافتن: عنان برگاشتن, عنان ستور را برگرداندن و بسوی عقب راندن, گر یختن» روی 


۰ 


۱۳ گنجینه؛ سخن 


نع از آن بدو روژا امیرحسن بیگ او را طلب داشت , جون نزدیک بارگاه 
رسید شرایط استقبال مرعی داش فراسی نمی و ماد بتقدیم رسانیدند و بعد از 
آنکه در محلس آن دو پادشاه ترکمانان قرار گرفتندء امزنخت یگ هرگونه شکایت 
آفاز کرد و حکایاتِ سابق در میان آورده اظهار نیکو بند گی خویش کرد و حفاهائی 
که در برابر آن دیده بود بر ز بان آورد و سلطان سعید جوابهای مناسب داد و چون از 
جابین گفت و شنید بسبرواعشد مبرحمن بیگ آن پادشهنیکوتصال را موشحي 
که محفوظ بود با زگردانید و در خاطر داشت که آسیبی باو نرساند بلکه می خواست 
که اسباب تجسمّل آن حضرت مریّب داشته بدیار خویش فرستد و چون در آن باب 
مشورت نمود امراء باتفاق گفتند که درآن زمان که هیچ مخالفت نبود, خاطر بر 
حانب او اعتماد نمی نمود» اکنون که این همه اهانت ومذلت باو رسیده مرد عاقل 
حگونه یت اعتماد کند؟ ولا مُحاله؟ هرگاه که قادر گردد این دیار را ز بر و ز بر 
کند. و بیشتر از همه قاضی شیروان در باب افناء" و اعدام سلطا سعید سعی نمود و 
سبب آنکه دراين دو روز قاضی با اوملاقات کرده بود وسلطان سعید اظهار 
ما فی الضمیر کرده باوی گفته بود که بواسطة مخالفت شیروانشاه و باز گرفتن 
ماکولات؟ امیرحسن بیگ بر لشکر جفتای استیلا یافت والاً این صورت کجا میستر 
می‌شد؟ قاضی شیروان اندیشید که اگر این پادشاه خلاص شود و بر این دیار استیلا 
بابد خاک شیروان را به توبرة اسبان برداشته بواسطه نقاری که از شیروانشاه دارد 
بخراسان کشد. 

در دو یم رجب سنا ثلاث وسبعین وثمنمائة ایرحسن بیگ سلطان سید ر 
بوثاق امیرزاده باد کار مخت فرستاد و جون نزدیک رسید شاهزاده از بارگاه بیرون امده 
پادشاه را در آغوش کشید و بخرگاه مراجعت نمود. سلطان سعید خواست که در عقب 
او قدم پیش نهد او را منع کردند و گفتند همانجا بنشین. . او دانست که مهم بکجا 


۱ - بعد از آن بدو روز: دو روزپس از آن. 

۲ - لامحاله: ناگز ین ناگز بران» ناگزران - 

۳ افناء: نابود کردن» فانی ساختن 

و - مقصود از «باز گرفتن مأکولات »بستن‌راه آذوقه لشکر سلطان ابوسعید است بفرمان شروانشاه. 


مس تسس 
میرخواند. 1 ًَ۱۳۷ 


رسیده, در همان مکان رو به قبله نشسته شفقة 7 ض اجل انقطاع یافت. 


ت‌: 


+ 


هک که مان که اسان ۶ شرسانته :زور کار راب سات لا 


جامی 

ه مولانا نورالدین عبدالرحمن الجامی, لمعات" فضائل و کمالات آن حناب 
مانند فروغ آفتاب حهانتاب منور در عرصة رب مسکونست, و زشحات" آقلام فیض 
انجام آن زبده شیخ وشاب بسان قطرات سحاب تحضیرارت ؟ بخش فضای حهان 
بُوقسلمون". از جواهر نظمش صَدفٍ افلاک پردرّشب افروز واز لالی * نشرش عرصة 
عالم خاک جواهراندو تصانیف او را در افسام علوم بی حد و در هر تضنیف خزائن 
معنی بی عد لا خرم حاجت بان نیست که بانایل۸ سعی و احتهاد؟ ابواب مناقب" 


۱ - مه ۱ از پارحه و کاغذ و جز آن. پارچه‌یی که بر سر علم بندند. 

» روضه الصفا جاپ لکنهو ج ۷ ص ۰۸۸-۸۷ 

۲ - لمعة: یک درخششی . لمع (بفتح اول و سکون دوم و سوم) درخشیدن, روشن شدد, 
۳ تس زشحه: یک تراوش. تراوش. مصدر آن رشح (بفتح اول و سکون دوم و سوم) است. 
؟ - حضرت: . سبزه سبزی. 

۵- بوقلمُون: در اینجا بمعنی رنگارنگ یا آنکه رنگ خود را پیاپی تغییر می دهد و هر زمان برنگی 
است. و مجازاً ناپایدار, و اصلاً بمعنی چلپاسه‌ییست که بسبب شفافی پوست چندین رنگ می‌پذیرد و رنگ 
خوضی نی کین و ور تورآن اخیر ایین نام بر مرغی که منشاء آن از هند است اطلاق می شود و نام دیگر آن 
پیروج است, 

٩‏ لالی: مروار یدها. جمم لولو, 
عد: شمردن» شمارش. 
- آنامل: انگشتان. جمع آنمله. 
0 کوشیدن. بسیار کوشیدن. درپارسی: کوشش, آگاهی از روي جهد. 
۰ اقب : ستایشها, جمع منقبت. شیمه منقبت و مناقب را تنها در بیان اوصاف ستایث ان 
و اهل بیت بکار برند. 


سرب ۰۰ حط_صىرصرٍ«ٍِ«ِ« ‏ ااا 2 


۱۳۸ گنجینه سخن 


مس سس متس مس هو تسس ویو هم وا یوت بو و سوت سر 


۳۳ ۱ ۳ .۳ 
وتفانج رآن تلا" اصحاب بینش و ايقان" برگشاید. 


م ۰۰ ۳۹ ۱ 


ولادت باسعادت آن جناب درسنة عشر و ثمانمائه در قصبهٌ جام اتفاق افتاده 
پس از وصول بسن رشد و تمییز آغاز تحصیل علوم نموده و قدم بر مدارج زهد و تقوی 
۳۳ بواسطه مناسبتِ اصلی و ملازست جبلی " در مبادي سن 7 از نفحات آنقاس 
فضائل قاس ریاض نظم را خضرت ونضارت؟ بخشید و مهارنش درآن فن 
تفت رسید که دبوان اشعار متقلمین و متأْخرین را از درجة اعتبار ساقط گردانید. 
در زمان میررا ابوالقاسم باه نام نامی آن پادشاه ه وافر تور" را درفن معما 
مرقوم فلم بدایع آیاز ات و در زمان سلطان ابوسعید میرز!۷ بترتیب دیوان اول* و 
تالف بعضی از رسائل تصرف پرداعت واثر مولقات و منظومات لطافت آیاتش در 
زمان خاقان منصور؟ صفتِ تحر بر یافت و لوائح آن کتب افادت آثار و رسائل اعحاز 
کردار او بر صفحات بهارستان روزگار و اوراق نگارستان لیل و نهار سمت بقاء و 
دوام یافت. میان جناب مولوی وامیر نظام الدین علی شیر قاعده مَودّت و ارادت ارتباط 


۱ - ملاذ: پناهگاه؛ ملجاه. 

۲ - ایقان: بی گمان دانستن» یقین داشتن. 

۳ جبلی: فطری, آنجه در فطرت و خلقت همراه است. 

) - نضارت؛ تازگی » آبداری» طراوت. 

و - میرزاابوالقاسم بایرپسر میرزا بایستقرپسر شاهرخ پسر تیموی پادشاه نیموری از ۸۵۲ تا ۸٩۱‏ ه. 

 ِِ ٩‏ بی با ک» نترس. 

- سلطان ابوسمیدپسرسلطان محمد پسر میرانشاه پسر تیمو از پادشاهان مقتدر تیمور یست که 

جندی 7( بر بیشتر قلمرو حکومت تیمور یان فرمانروایی داشت ( ۸۷۳-۸۵۵ ه) . 

۸- دیوان اول: مقصود دخستین مجموعه 4 اشمار جامی است که « فاتحة الشباب» نام دارد. دو 
دیوان دیگر او« واسطة العقد» ور« حاتمة الحیوة» نام دارد: 

٩‏ - حاقان منصون, مقصود سلطان حسین بایقرا (۸۷۵- ٩۱۱‏ ه) است. 

۰س سمت ؛ نشان» داغ اختصاص. 


میرخواند ۱۳۹ 


و استحکام مالا کلام داشت» لاخرم آن حناب در ا کثر تصانیف منظوم و منئور 
خحویش مدح وثنای آن امیر نیک و کیش بر آوح بیان نگاشت و مصنفات مقرب 
حضرت ساطانی" نیز بتعر یف و توصیف آن حاوی کمالات انسانی اشتمال دارد و 
هرکس بمطالعة کتب آن دو بزرگ فائض شده‌راقم حروف را در این دعوی راستگوی 
شمارد. وفات مولانا نورالدین عبدالرحمن حامی روز حمعه سیزدهم محرم الحرام سنهٌ 
ئماد و تسعین و تمانمانه روی نمود. مدت حیات آن حناب هشتاد و یک سال بود و 
صباح روز شنبه خاقان منصور و امیرعلی شیر و سایر امرا و ارکان دولت و تمامی 
اعیان ملک وملّت بمنزل شر یف آن جناب تشر یف آوردند و در اقامت لوازم تجهیز و 
تکفین بروش حضرت سیّدالمرسلین سعی نمودند و نعش او را بعیدگاه" برده نماز 
کزاردفابه تفت فولانا سعذالدیت_کاشفری آورده دزی پوویش دفق کرد یه 


۱- مقرب حضرت سلطانی: مراد امی رکبیر نظام الدین علیشیر بن میرغیاث الدین کجکنه از امیران 
بسیار معروف عهد سلطان حسین بایقرا و ندیم و مقرب خحاص او است. وی در شعر فارسی «فانی» تخلص 
فک 3 دیوانش بطبع رسیده است. در باره او بنگر ید به تار یخ ادییات در ایران» دکتر صفا ج 4 ص ۳۸۲ 
- ۳۸۲۱ 

۲ - عید گاه: نام محلی در مجاورت هرات. 

۳ سمدالدین کاشغری ازپیشروان سلسلة صوفبان نقشبندی در فرن نهم هجر یست. پسر این 
سعدالدین معروف به «خواجة کلان» (خواجة‌بزرگ) بود که یک دخترش همسر نورالدین عبدالرحمن جامی و 
دختر دیگرش زن فخرالدین علی صفی بود. 


۳ -جلال الدین دوانی 


حلال التّین محمدبن اسعدصدیقی دوانی (۰۸-۸۳۰٩۹ه)‏ ازمردم قر یه 
دوان ازاعمال کازرونست. ولا دتش بسال ۸۳۰ ه درقر به‌یادشده اتفاق افتاد 
وتحصیلا تش درشیرازسپری شدومحلس درس اونیزدرهمان شهرمستقر بودو 
مدتی در دوران تسلط پادشاهان آق‌قو بونلو بر ایران منصب قاضی القضاتی فارس 
برعهد؛ وی بود و در همان حال از تعلیم غافل نبود و شاگردان معتبری مانند 
کمال الدین حسین میبٌدی یزدی شارح هدايهٌ ابهری و جمال الدین محمود و 
سعدالدین اسعد پسر ملأحلال که هر دو از همدرسان معروف حکمت در شیراز 
اوه ات اپروست او تفت باقن نابات عمر آستات دو راد کاهت دواتا ری 
شد و او بسال ٩۰۸‏ در آنجا درگذشت و قبرش همانجا باقیست" . 

ازدوانی درحکمت و کلام وعرفان اثرهای متعادبازمانده است. از 
جمل؛ اثرهای ممروف او بفارسی که دراینجابنقل قسمتی ازآن‌مبادرت 
شده کتاب «لوامع فی مکارم الاخلاق» معروف به « اخلاق جلالی » است که درحقیقت 
متم کارهای علامةدوانی درنوشتن یاشرح کردن مب‌حشهای مختلف از 
حکمت مشاءاست.دوانی دراین کتاب کوشیده است‌تانظر ی اخلاقی ارسطو و 
تعلیمات دینی را بر یکدیگر منطبق سازد ۱۹ خود را با آیه‌های قرآنی 
و حدیشهای نبوی و ذ کر سنتهای اسلامی بیاراید و در اين راه دنبالة همان 
انديشه یی را بگیرد که از پیرامون سده ششم هحری تبعد رانج بود. 


۱ دربارة اوواثرهایش بنگرید به تاریخ ادبیات در ایران؛ دکتر صفاء ج 4 ص ۱۰۰-۹۹ و 
۰ ۹۸-۳ ۱۰۱ و حز آنها . 


۱۳۲ گنجینه سخن 


اماشیوانگارش او بگونه‌ییست که درهرعبارت و باهرواژه خواننده را 
بیادتعبیرهاونحوه بیان مطلب د رکتابهای علمی که بعر بی نوشته شده است 
می اندازد» و بعبارت دیگر نثر ملاحلال ثری نیت که ۳ بعضی ادات و 
روابط فارسی درآمیخته است جنانکه اگر آن عالم جلیل این کتاب را هم مانند 

م7 ۹ ۳ ده ۰ ۰ 0 

دیگر اثرهایش بعر بی می نوشت زودیاب تر و در یافتنی تر بود. 

نقل بخشی از جنین کتاب در اینجا بدان اندیشه نیست که قطعه‌یی خوب 
و دلپذیر از نشر فارسی به خواننده عرضه شود بلکه گز پنشی از آ, جنانکه از 
دیگر مولفان عهد ای بدان سبب است که نمونه‌هایی از نثر پارسی قرن نهم در 


دست باشد, 


درافسام عدالت 
هارسطا طالیس تقسیم آن بر سه قسم نموده: یکی آنجه اقدام بآن جهتِ 
آدای حق عبودیّت حق تعالی باشد که وجودش خلعتِ وجودٌ بی ساب استحقاقی در 
جیدا هر موجود انداخته و ذرّات ممکنات را از خزانة لطف الهی بیع" نامتناهی 
نواخته, و عدالت مقتضی انست که بنده در آنجه میان او ومیان‌حق باشد طر یق 
سل" مسلوک دارد؟ و در رعایت رسوم عبودیت؟ هیچ دقیقه" نامرعی نگذارد. 
دوم آنچه متعلق است بمشارکت با بنی نوع چون تعظیم سلاطین و تکر یم 
علما و ائمةٌ دین و ادای امانات و انصاف در معاملات. 
سوم آنچه قیام بآن برای آدای حقوق آسلاف" باشد مثل قضای" دیون" و 
و از اخلاق حلالی؛ جاپ هند ص ۰۱۲۵ 
اس حید: گردن ۰ 
۲ -یعم: نعمتها . 


۳- افضل: برتر. 

4 - مسلوک دارد: پیماید. 

۵- عبودیت: بندگی . 

۰ دقیقه: نکتة دقیق وبار یک‎ - ٩ 
آملاف: پیشینیان جمم سَلّف.‎ -۷ 
قضا: گزاردن, ادا کردن.‎ -۸ 

. دیون: وامها قرضها‎ -9٩ 


ذوانی ۱ ۱۳۳ 


تدفیذ! صایای ایشان و امثال ذلک. 

و تلم بر احکام شریمت شیم مکار احلاق علیه الصلوة والتحية من 
الملک الخلاق را داند که آن حضرت در مواضع متعدده ۲ بشر یف ترعبارتی : 
لطیف تر اشارتی بیان جمیع اقسام عدالت فرموده مثل التعظیم؟ لامرالله والهشقه 
غلی خلق الله تعالی که مشتمل بر تمام اقسام عدالت انشا خه رغایت: عدالت یا در 
امور متعلقه؟ بمابین عَبّد وحق است و فْقرة آولی ٩‏ اشارتست بآن یا در امور متعلقه 
بمابین او وبنی نوع, و فقره ثانیه عبارت از آن, و در حدیثی دیگر فرمود: الدیسٌ 
النصیحه" . یل لمّن؟ قال له تعالی ولرشوله ولعائّة المومنین ومتفطن۲ لبیب۸ 
داند که لذراج! چندین کم عز یز درچنین کلام ژجیز 1 با عذو بت ‌ تحوی ۲ و 
لطافت مَغْزی" و رشافّت اموتی* اجز مدب مکتب آدبنی ری فاخسن تأدینی را میت 
نشود و لهذا حکمای متأخر ین چون بر دق شر یمت حقهُ محمدیه مطلع شدند و 
احاط؛ آن بر تمام تفاصیل حکمتِ عملی مشاهده نمودند یکی از تتبع وید اقوال 


۱ - تنفیذ: اجرا کردن, انجام دادن, روان کردن فرمان و سفارش و وصیت و جز آن . 

۲ - مواضع متعدده: ت رکیب عربی و درپارسی غلط است. 

۳- تعظیم: بر گ داشتن, بزرگداشت. 

) - امور متعلقه: ترکیب عربیست و درپارسی غلط است. ۱ 

۵ - فقرة اولی: ترکیب عربیست و درپارسی غلط است و بر همین منوالست موردهای دیگری از 


5 - النصیحة: پند دادن و در اینجا نیک اندیشیدن. 
۷- متفظن: ز برک, دانا. 
۸- لبیب: عافل. 
-٩ ۱‏ ادراج: در اینجا بمعنی درج کردن و گنجانیدن؛ و در لغت بدین معنی نیامده است. 
.- وجیز: کوناه, مختصر, موجز. 
هش علوابت؛ گوارایی؛ جون در وصف کلام آرند بمعنی شیر ینی و دلجسب بودن و روان بودن 


انست. 
وه مقصودو مراد. ی انم مراد و مقصود از سخن . 


رشافت: نیکو یی : ز یبایی . 
۵ - مودّی: ادا شده رسانیده شده. 


۱۳۴ گنجينة سخن 


حکما و کتب ایشان در ین باب دست باز کشیدند. بیت: 
چوآن رعسار و بالا باغبدان دید زگل برکند و سبرید از صنوبر 


و سخن در تحقیق عبادت الهی آنکه حق سبحانه و تعالی هریک از وا و 
اعضا را بجهت غایتی! خلق فرموده تا مجموغ اسباب تحصیل کمالي حقیقی که غاية 
الغایات است؛ شود . آعنی؟ تحقیق بسر خلافت الهی حنانحه درمطعپرتوادراک آن 
برروان ضمائر مقتبسان نوار حکمت عملی افتاد. پس صرفٍ آن قوا و اعضا در آن 
غایاثُ عبادت و عدالت و کر باشد و صرف درغی رآن معصیت و ظلم و کفران؟ ۰ و 
حون الا این محنی, در غایت صعوبت ات2 در کلام حاّاعلام" این طائفه را 
وصف بقلت فرموده حیت قان: وَقلیلٌ ین عبادی الشکنوزه. 

وتفصیل وظائف واعمال هرقوتی ازقوادرشر یعت محمدی بابلغ وجهی مشروح 
شده و همجنین حقوق التاس نیز در معاملات و مُنا کحات و حنایات مبیسه۶ و 
مفصٌّل! گشته از زانجا نی" باید نمود و عم ار او ویو 
است که احاطه برتمام وحوه ه عدالت داردء جه بی عدالتِ پادشاهی هیحکس را 
مکت؟ رعایت عدالت نتواند نود اک ناش درغایت ۳ 6 جه تهذیب اعلدق ۱۱ 


۱ غایت: قصد و هدف ازحیزی . 

#بت اهشی:: قصد می کنم. نو یسنده آنرا بجای «یعنی» که‌پارسی گو یان‌بکارمی برند استعمال 
کرده است زرا «یعنی» درعربی (او قصد می کند) معنی میدهد. 

۳- کفران: نامپاسی, ناشکری . 

) - کلام حقایق اعلام: سخنی که حقیقت‌ها را می شناساند. مراد قرانست 

۵- کم است از بندگان می شک رگزار. از ی ۱۳ سورةْ 4 ۱. 

٩س‏ مبین: بیان ده ۰ 

۷ - مفصّل: تفصیل و توضیح داده شده . 

۸ - تلقی: پذیرفتن, در یافتن. ۱ 

٩-مکنت:‏ قدرت, توانایی . 

۰ تعشر: دشوار شدن ۰ 

۱ - تهذیب اخلاق: بخشی از حکمت عملی که موضوع آن تهذیب نفس از رذیلتها و آراستن آن به 
فضیلت هاست که بهرنفسی بالانفراد راجست. 


ذوانی ۱۳۵ 


و تدبیر منزل! بر متوط بانتظام احوال تواند بود و با وجود تلاطم آمواج فیتن و ترا کم 
آقواج یحن تیفرس" خاطر که ملاک همه کمال است میس نیست و لهذا در اخبار 
واردست که اگر سلطان عدالت ورزد در ئواب هر طاعت که از رعایا صادر شود 
شر یک باشد و اگر ظلم نماید درو بال" هر معصیت با ایشان شام" » و حضصرت 
رسالت بناه علیه صلوات الله وسلامه فرموده که نزدیکتر پن مردمان بخدای تعالی از 
روی منزلت در روزقيامت پادشاه عادل است و دورتر ین مردم از حدای تعالی 
بحسب منزلت در روز قیامت پادشاه ظالم است, ۱ 
ودرحدیث مصطفو یست عدل ساعه خیرم غبادة سبعی سَتَه یعنی عدل یک 

ساعت بهتر از عبادت هفتاد سالست حه اثر عدل یکساعت بهمه عبادث در همه بلاد. 
می رسد و مدتهای متمادی می‌مانذ و عبدالله‌ين مبارک رحمةالله فرموده که اگر من 
دانم که مرا یک دعائی مستجاب است ۹" 
خلانق واصل شود و جون تفاصیل این نوع از عدالت ۳ ۷ 
در ین مقام بهمین فدر اختصار می رود. 

۱ و درین مبحث استشکال کننده که نمض ٩‏ محمودست" " و دانجل عدالت 
نیست چه عدالت مُساواتست و تفضل ز یادت, و معلوم شد که خروج از خد اعتدال 


۱ - تدبیر منزل بخشی از حکمت عملی و موضوع آن بحث در نظام حال معاش ومعاد جماعتی است 
که در منزل و خانه مشارکت دارند (-خانواده). 

۲ - تفلاس: دانستن بعلامت و نشان» در یافت, ادراک. 

۳- وّبال: گناه, تقصیره جرم و عقوبت. 

6 سمساهم: شر یک انباز, 

۵ عباد: : بندگان. . جمع عبد * 

٩‏ -سیاست مذّن: بخشی ازحکمت عملی که موضوع آ تام ان و لتاق تفاس 
است که در شهر وولایت ومملکتی بسر برند. 

۷- انسب: مناسب‌تر. بهتر, 

۸- استشکال: خرده گیری کردن. 

-٩‏ تفضل: برتری داشتن, و در اینجا مقصود جانب ز یادتی را گرفتن. 


۰- محمود: پسندیده. 


۱۳۶ گنجینة سخن 


خواه بافراط۱ باشد خواه بتفر یط" مذموم" است پس باید که تفضل مذموم باشد, 
جواب آن بر ین وَجْه" کت اد که تفصل اخاط است در عدالت تا از وقوع نقصان 
ایمن باشد و احتیاط درو بسط همة ملکات بر یک ینوال نیست, چه رعایت احتیاط 
در سخا که وسطست میان اسراف و بل بمیل بطرف ز یادت تواند بود؛ و در عفت 
که و قلست میان شَره* و خمود* بمیل بنقصان؛ و تفضل متحمّق نمی شود الا بعد 
از رعایت شرایط عدالت یا آنکه اولاًٍئیان" بحد استحقاق نموده باشد بعد از آن جهت 
احتیاط, و استظهار" ز یادتی بآن ضمٌ کرده؟ باشد؛ و اگر همه مال بغیر مصرف و 
استسحقاق صرف کند متفضل نبا شد بلکه مبذربود. پس تَفْضل عدالتی باشد ایمن از 
احتلال و متفضل عادلی باشد محتاط در عدالت, و شرف او از آن حهت باشد که 
میالفه و احتیاط در عدالتست نه از آن حهت که حارحست از آن. 

تنویر- حماعتی از حکما گفته اند اگر رابطة محبّت در علاقة موّت میان 
مردم مستحکم بودی احتیاج بس لسلة عدالت نبودی حه اهل معاملات بواسطه محبت 
با یکدیگر در مقام ایثاز بودندی چه جای آنکه طمع در حقٌ غیر نمودندی و تحقیق 
این سخن آنکه رابطة محبّت آتَمست!" از رابطةٌ عدالت جه محبت وَحدتی است 
جبلي طبیعی و عدالت وحدتی فهری قسری با آنکه عدالت بی محبت منتظم نشود 
پس د یادشاه و مطلق محبت باشد وعدالت نائب او تواند بود وسر اين مَمَال آنکه مبداء 


۱ - افراط : حانب ز یادت و میالفه در کاری را گرفتن. 

۲ - تفر یط : جانب نقصان و کمی را در امری گرفتن. 

۳ مذموم: نایسندیده» بد. 

6 - برین وجه: بدین گونه» اینطور. 

۵ - شره: آزمندی و حرص در هر امری . 

٩‏ - خمود, خمد: فرو مردن ز بان آنش, بی زور و ناتوان شدن. 

- اتیان: آوردن, آمدن. 

- استظهار: پشت گرمیء توانایی, مالداری. 

۹ بصع کردن: افزودن. 

۰ ایتان برگز یدن کسی را بر خود. ترجیح دادن دیگری بر خود . 
۱ست | نع : تمامترء کاملتر . 

۲ قسری: اجباری» جبری. هرحرکتی که بزور محرک دیگری انجام گیرد. 


قوانی ۱۳۷ 
ایجاد اشیاء بمقتضای کنت کنزا مطفیاً قاخبیت آن آغرف فَحْلَفّت الخلق" محبّت 


اتتنت پس دوام و انتظام نیز مبتنی بر آن تواند بود» بیت. 
هه ۲ ای عشق کهنسال که‌هرروزنوی ‏ ز یرفرمان‌توهرجا که ضعیفست وقوی 


و تمام بحثِ محبّت در حکمت منزلی" خواهد آمدان شاء ال تمالی . 


در ترتیب اکتساب فضائل 

در حکمت مقزّر شده که میادی ح رکات که مودی؟ بکمالات می شود یا 
هت ات را فراعت اون نی کت یه ور را شون شاه تا کیال 
حیوانی رسد, دوم مانند حرکتِ چوب بوسائط آلات متفثته‌تابمرتب کمال تختی رسد؟؛ 
و طبیعث برصناعت مقّم است چه استناد طبیعت بمبادی عالیه است بی مداخلتِ 
ارادتٍ انسانی, و ضْدور صناعت شتا رات اسان استینب «طایست 
صناعت را بمنزلة استاد و مقلم است و چون کمال ثواني توافت کیاا 
متام در ب عادو ناریا کت مره رود مر ساب 
تدبیر آن بر وج لایق تواند بود تا کمالی که بر فعل طبیعت بتقدیر الهی منیب است 
از صناعت بواسطهٌ صورتِ تدپیر انسانی ال و پیز ی ک مامت رنه 


۱ س چون گنجی پنهان بودم پس دوست داشتم که شناخته شوم, پس خلق را آفر یدم . 

۲- هله هلا: از ادات تنبیه. 

۳- حکمت منزلی: تدبیر منزل. 

و س مودّی: ادا شده منحرشده انجامیده گزارده شده. 

۵ - اشاره است به مثالی که بین فلسفه خوانان قدیم در بیان علت غائشی جاری بود. در اینجا حرکت 
تکاملی جوب را که به قصد ساختن تخت و بدست درود گر و بوسیلاآلتهای فنی انجام می گیرد برای معرفی 
مبادی حرکات صناعی مثال می آورد. 

۰ - ثوانی: دومیها, تالیها. 

۷- مترتب: در اینجا باز بسته ۰ 


كّ رادم اه 


ام وراه مد دجم 


آن حصول آن کمالا تست پرحسب ارادت و مشیّت. مثلاً جون انسان بیضهٌ مرغ را در 
حرارتی مناسب ب حرارت سینة مرغ تر بیت نماید چوزه ۲ بسیار بیک دفعه حاصل شود 
که مثل آن بیک دفعه از طر یق حضانت نت۲ مرغ حاصل شدن مُتَعَیَر باشد. 

و بعد از تمهید اين مقدمه گو ییم چون تهذیب اخلاق که نظر این فن مقصور 
تراتنتت امری ضتاغیست هر اینه در تیاب افندا به طسعت باید کرد بر ین وخه که 
آنجه در ترتیب وحود مقدّم باشد در تهدیب ممدّم دارند و حون تأمل در مراتب و واقع 
شود ظاهر گردد کنه اول وی که در طفل حاصل شود ققت طلب غذا باشد جه در 
همان‌ساعت که متولد شود میل بشی رکندواین بمحض" الهامر بان تواندبود که 
بمقعضای‌آفطی گلاشی ء- لثم قد ی درات کائنات راشاملست, و حون قوت او 
ز یادت شوددر ین طلب برفع #صوت وگر یه ونظاثرآن توّل جو ید؛ ودر مبادی حال بنابر 
غلب؛ کم اجمال تمیی زمیان مور متشا کله *مشل صورت مادرو غیراونتواند 
کرد و چون حواس ظاهره و باطنة او قوت گیرد و خیالش بر حفظ مُشل ۲ محسوسه قادر 
شود صورمطالب که از راو حواس باو رسیده باشد التماس نماید" حون حصوصیت 
مادر و غیر آن؛ و بعد از استکمال اين ققت نوعی از کمال وت غضبی درو ظاهر شود 
تا دقع تضار نماید وبا آنچه مُزاحم و شمایع او باشد در یل مطالب و رغاتت٩‏ 
مقاومت کند» و اگردر َفْم مستقل نتواند شد باستغائة" او استعانة۱۱ استظهار حو ید. 

و بعد از استکمال اين قوت بنوعی اثر خاص نفس ناطقه که قوّت تمییزست, 


! - جوره: جوجه 

۲ - جضانت: ز یر بال گرفتن و پروردن. 

۳ - بمحض: بصرف. تنها به... 

و - بهرچیزی آفر ینش آن را داد پس هدایت کرد. از آیه ۵۰ سوه ۲۰. 

۵ - رفع: بلند کردن برآوردن. 

۹ متشاکل: متشابهی همانند. 

ب - مُشْل: مثالهاء نمونه‌ها. در اینجا نظری بمثل افلاطونی نیست. 

- التماس کردن (نمودن): خواهش کردن» خواستار شدنء درخواست کردن. 
٩‏ سس رغیبه: دلخواه, هر چیز مطلوب و مرغوب. ج رغائپ. 

.۰ استغائه: دادخواستن, فر یادرسی حستن؛ در اینجا بمعنی التماس کردن. 
۱ -- أستعانه: پاری حواستن . 


ذوانی ۵ ۳ ۱۳۹ 


درو ظاهر شود و اوّل آثار ظهور اين وت حیاست و آن نتیجة تفرقه! میان نیک و بد 
و خمیل"" وقبیح؟ است» و اين فوت نیز بتدر یج در مدارج کمال مترفی باشد, و 
جون فقوت شهوانی و غضبی ثخص را بکمالی که لایق است باو؟ً برساند صَرف 
عنایت بحفظ نوع نماید. 
۷ و ۰ ۰ 4 ۳ ۵ ۰ 2 

مثلا قَوتِ آولی جون شخص را بتغذیه و تنمیه* بکمالی که شخص را لاق 
باشد نزدیک گرداند آغاز تحصیل شخصی دیگر نماید* تا بوسیلذ آن" توْ*باقی بماند؛ 
و قوّت ثانیه جون در حفظ شخص متمکن و مستظهر شود بر دب" از حریم خرمتِ ‏ 
نوامیس" سیاسات" "و عَصَبیّت که معط منافع آن راجع بانواع می شود, اقدام نماید؛ 
واما قوت شوم چون در ٍدرااک جزئیات متمَرن" "شود آغاز تعقل کلیات و تصور انواع و 
اعتاس تمانت, ۱ 


۱ - تفرقه: جدایی افگندن, دراینجا بمعنی فرق گذاردن. 

۲ - جمیل: ز یبا خوب . 

۳ْ._ فبیح: : رشت و بد, 

-لایق است باو: سزاوارآنست: جمله غلط و مضبیگ است ز یرا ترجمه مستقیم از عبارت عر بیست, 

وت تنمیه: : پرور یدن» گوالیدن, رشد دادن و کردن.- بتغذیه و تنمیه: بوسیله خورانیدن و پرور بدن. 
نویسنده باء‌سبية عربی را درست بهمان معنی دریک جملپارسی (بارسی شده؟) بکار برده است و این 
نشانهپیست از گم کردن هنجارپارسی گویی! 

٩‏ - آنضاز تحصیل شخصی دیگر نماید. یمنی دنبال آن می‌رود که همال‌و همسری دیگریابد. جمله 
عربیست نه فارسی , یا بهتر آنست که بگویيم جمله‌پیست فارسی شده (؟) ازعر بی! 

ب - آن: نو پسنده «آن» را بحای «او» بکار برده است! 

۸ - نوع: در اصطلاح منطقی کلی که برچند ذات که حقیقتشان یکی باشد؛ اطلاق گردد. مثل 
انسان که کلی است و بر همة فردهای آدمی (آدمیزاد گان) اطلاق می شود. و یا مثل اسب که هم افراد این 
نوع را شامل می گردد وجز آن. 

٩‏ - دب : قرار نگرفتن. عن حر یس یعنی بیرون راندن از حریم نه یرون رفتن از آن چنانکه 
ملاجلال دوانی بکار برده! و بهرحال ترکیب عر بی بسیار نامأنوسی است در فارسی . 

۰ - نوامیس ( جمع ناموس بمعنی قانون و قاعده): فرنهادها. 

یس : نگاهداشت ت خلّ هر جیری. داوری, قانون ومعنیهای دیگر. . 

۲ تمَرن: خو گرفتن به چیزی و کاری. خوگری. 

۳ جنس : در اصطلاح منطقی کی که شامل چند «نوع» گردد مانند «حیوان» که چندین نوم مانند 
ات شتره گرگ, شیر و ج ز آن را در برمی گیرد. اجناس ج. 


۴۰ | گنجينة سخن 


پس هر یک ازین قوا بعد از استکمال جزوی رف" عنایت بحانب 
کلیات می‌نماید وآن هنگام که تضور کلیات کند اسم عقل برو افتد وشروع در 
ظهور کمالات خاضه انسانی باشد, بلکه ابتدای انسانیتِ بالفعل؟ آن وقت‌باشد و 
بحقیقت اطلاق انسان برو در احوال سابقه شبیه باطلاق اسم خرما به بلح" و انگو 
برغوره تواند بود. و در ین مرتبه کمالی که منوط بتدبیر طبیعت بود منتهی شود؟ , و 
ابتدای تدبیر صناعی باشد تا بکمال حقیقی که غایت" مراتب انسانیست و تعبیر از 
آن بخلافت الهی رفت, برسد. ۱ 

پس مُستکل را بر همین هنجار متأسّی" باید شد که اولاً تهذیب قت 
شهوی باید نماید و ملک عفّت حاصل کند, بعد از آن تهذیب قوت غضب تا شحاعت 
حاصل شود بعد از آن تکمیل قوت تمییز تا بحکمت‌متحلی" شود.پس اگر اتفاقاً در 
بذونشو تربیت بر قانونٍ حکمت یافهباشد نعستیعظیم و بلختی ! حسیم‌باشدو 
شک ید ۱ ار کاتش ها ۱ همّتِ اولازم» و اگربخلاف آن مُتَرّبی ۱۳ شده 
باشد نومید نباید شد و همت باستدرا ک۲۲ و تلافی مصروف باید داشت. 


۱ صرف بکسر اول: و بژهء خالص؛ منحصر 

۲ - بالقعل: در مرحلهٌ تحمّق فعلی : 

۳ - بلح: بفتح اول و دوم غورة خرما * 

4 - منتهی شود: بپایان رسد فرجام یابد. 

۵ - غایت: پایان نهایت. 

هنجار: را روش. 

۷-متأسی: پیروه تابع» - تأسی : پیروی گرد 

۸- متحلی: اراسته . 

٩-نشوا‏ بفتح اول و سکون دوم و سوم درپارسی بمعنی رو ییدگی, بالیدگی, نمو, ازمصدر 
عربی نش (بفتح اول و سکول دوم و سوم) و نُشو(بضم اول) بهمین معنی . 

۰ - منحة (بکسر اول و سکون دوم و فتح سوم) : عطاء دهش. 

۱ -- تحفظ : نگهداشت ۰ 

۲ - دفت: ده عهده حق . 

۳ مترّبی: پرورش یافته. 

۱ - استدراک: در یافت درک, تدارک حیزی که از شخص فوت شده باشد, 


۱۴ 


ذوانی 


. و ببایددانست که بغیرازمو بُدانٍین عندالله۱ که‌حق تعالی بحکم 
« وخ گ ضالاٌفهدی» ۲ ایشان رابک‌مال فطری وفضایل وقبی "از تقملات؟ 
کسبی* وتعَلمات* بشری مستغنی گردانیده, هیچ کس بر فضیلت مفطور" نباشد و 
در تحصیل آن از گسبٍ مستغنی نه؛ اگرجه بسبب اختلایب" استعداد و اختلاف؟ در 
.سهولت و صعوبتِ اکتساب باشد. پس همجنانکه طالب صنعتِ کتابت يا نجارت"" 
را مشلاً سمارستِ عمّل می باید تا کاتب یا نار شود, طالب فضیلت را نیز بر افعالی 
که موجب دوب آن مَیکه باشد"اقدام باید نمود تا آن ملکه او را حاصل شود؛ و این 
صناعت تَشبّه تام بط دارد و از ین رو که مَظمَح"" نظر طبیب حفظ اعتدال مزاحی 
است مادام که۳" حاصل باشد, و اعاده؟۱ آن بعد از زوال, نظر صاحب این صناعت 
بر حفظ اعتداي خلقی است و استحصال آن, بلکه این علم خود طبٌّ روحانی است 
چنانکه گذشت و ازین جاست که جالینوس۱۹ بعیسی علیه السلام نوشت؟ من 


۱- آنان که نیروداد گان خحد ایند . 

۲- ترا گمراه یافت پس براه آورد (رهنمونی کرد). 

۳- وقب: بفتح اول و دوم بخشش 

4 - تقمل: سختی کشیدن در راه چیزی رنج بردد برای چیزی, 

۵- کسب: بدست آوردن, مراد کسب علم و فضیلت و همانندهای آنست. 

٩‏ - تعلّم: فراگرفتن؛ علم آموختن, آموختگاری. 

۷- مفطور: آنکه از راه فطرت و به طبیعت صاحب خوی و خصلتی باشد. 

۸ - اختلاف: تفاوت, ناسا زگاری, ناموافقی . 

. اختلاف: پیاپی بودن, دمادم بودن‎ - ٩ 

۱۰ تجارت: درود گری ۰ 

۱- ملکه بودن: در باد ماندن ۰ 

۲- تمح: بفتح اول و سکون دوم و سوم: نگر یستن. -مطمح: نظرگاه. 

۳ - مادام که: در مدتی که بهنگامی که ی 

) - اعاده: با زگرداندن » 

۵ -- حالینوس: حالینوس پرگامنی 0 1۶ ۱6۲۵۶ پزشک نامبردار در حوزه علمی‌اسکندر یه 
است از ۱۲۹ (یا ۱۳۸) تا ۲۰۰ میلادی که بیشتر عمرش درروم گذشت. و کتابهای او خاصه مجموعة 
شانزده گانه اش (ستة عشر) درپزشکی محل استفادة مسلمانان و در زمره کتابهای درسی پزشکی بود. 

- ملجلال دوانی نمیدانست که جالینوس در سد؛ْ دوم میلادی می ز پست و تم 


۱۳۲ گنجین؛سخن 


طبیب الاْبدانٍ لی طبیب النفوس. 

پس همچنانکه طبٍ را دو جُروّست یکی حفظ الصحة و دیگری دفع مرضء 
این فنْ نیز دوفسم باشد: یکی آنکه راجم شود بحفظ فضیلت و دیگر نافع بود در 
ازالت! زذیلت" و کسب فضیلت. پس طالب را اولاً نظر باید کرد در حال قوای 
سه گانه بر ترتیبی که سَیْق" ذکُریافت, اگر احوال همه بر قانون اعتدال باشد در 
حفظ آن باید کوشید و اگر منحرف باشد برد آن باعتدال اشتغال باید نمود, و 
تربیت بر یلو تربیت طبیعی نگاه باید داشت, و بعد از تهذیب اين وا بر حفظ قواعد 
عدالث توفیر * عنایت باید نمود, ویلاک آعمال و آحوال خود عدالت ساختن تا 


بغایت کمال حقیقی واصل شود. 


جب نمی توانست با عیسی پیامبر ترسایان نامه‌نگاری داشته باشد! 


و - ازالت: زدودن ۰ 

۲ - رذیلت: نا کسی, پستی. 

۳ - سبق: پیشی گرفتن وپیش داشتن. 

6 رَدَ: با زگرداندن » 

و تلو: آنچه یا آنکه پس از جیزی و کسی باشدء پس رو. 
٩‏ - توفیر: بسیار گردانیدن »۷ 


4 - کاشفی سبزواری 


کمال الدین حسین بن علی واعظ کاشفی سبزواری 9 ۰ص از حملهٌ 

صالمان و مولفان پرکارقرن نهم و آغاز سدة دهم هجر یست که پسیب اطلاع از 

بیشتر دانشهای عهد خود کتابهای متعذدی در موضوعهای گوناگون بپارسی نوشته و 
و 


۱) مواهب علیه در تفسیر قرآن معروف به تفسیر حسینی . 

۲) روضهة الشهدا در ذ کر مصیبت اهل بیت که جون شیعه آن را در محلسهای عزا 
می خواندند آن مجلسها را «مجلس روضه‌خوانی» و خواننده کتاب را 
((ر وضه خوان» نامیدند. ۱ 

۳( اخلاق محسنی که بسال ۰۰ ه بنام ابوالمحسن میرزا شاهراده تیموری نوشته 
3 

6) مخزن الانشاء درف ترسشل که بسال ٩۰۷‏ تألیف شد. 

۵) انوار سهیلی که تحر یری جدیدست از کتاب کلیله و دمنه بقصد ساده کردن 


آن. ۰ 
61 فتوت نام؛ُ سلطاني در شرح آپین های جوانمردان (فتیان) و طبقات مختلف 
آنان, ۱ 


بجز این چند کتاب مهم که برشمرده‌ام کاشفی را اثرهای متعدد دیگر 
است که در موضوعها و فنون مختلف نوشته. شیو؛ُ او در نگارش» هرجا که ز یر 
نفوذ منشیان دیگریا تحت‌تأثیر متنهای عربی نباشدء ساده و روان و جزو منشات 
متوسط سدنهم است و بیشتر اثرهایش بحبب سادگی در هند و ایران رواج بسیار 


داشته و در شمار کتابهای درسی بوده است" . 


درمضرت غفلت ورز بدن 

رای گفت برهمن را که بیان کردی داستان حذر کردن از مکر دشمنان و 
بقول ایشان فر یفته ناشدن و خود را از مضرّت زرق ۲ و تزو پر حصمان و آفت غذر و 
فریب آعداء هرحند که در مقام دوستی آمده باشند نگاه داستن وا کنو شین 
آنست که بازنمایی ۲ مثالِ کسی که در کسب چیزی جة نماید وپس از ادراک 
مطلوب غفلت ورز ده آن را ضایع سازد.؟ برهمن ز با ثنا بگشود و نقش این ابیات 
از صحیفة مَنقبت گستری فروخواند, قطعه: 
کای مبارک پی شهنشاهیکه حاصل میکنند . اختران آسمان از طلعتت نیک اختری 
مسورددولت شودحون سایءةپرهمای برهرآن‌بومی که‌توظل سعادت گستری 
من چگویم درکمال کبریای* حضرتت آفرین‌بادآفرین کزهرچه گویم برتری 
و بر خاطر خطیر شهنشاهی که موردفیض‌نامتناهی باشدمخفی‌نیست که | کتساب چیزی 
از محافظت آن آسان‌تراست و چه بسیار نفایس باتفاق نیک و مساعدت روزگار و 
!مداد بخت بی آفتِ سَعی و رنج اهتمام حاصل تواند شد اقا نگاهداشتن آنها جز 


۱ - دربارهُ احوال و آثار او رجوع شود به تار یخ ادبیات در ایران» ج 4 ص ۵۲۳ - 4۵۲ تذ کرة 
الشمراء دولتشاه سمرقندی جاپ تهران ص ۵۸٩‏ - 5۰۱؛ مجلس هشتم از مجالس النفائس امیرعلیشیر که 
باین نو یسنده اخحتصاص دارد؛ تار يخ نظم و نثر در ایران و در ز بان فارسیء تهرال ۱۳46 ص ۲۱۱-۲۵ و 
جز آنها. 

ه از انوار سهیلی » حاپ تهراده»‌امی رکبیرهص ۳۳۲ - ۳۳۷. 

۲- زرق: مکر و فر یب. 

۳ - بازنمودن: توضیح دادن ۰ 

4 - ضایع ساختن: نباه کردن از دست دادن. 

۵ - منقبت گستری: ستایشگری . 


- کر یاه: بز رگ منشی» بزرگی» عظمت‎ ٩ 


کاشفی سبزواری ۱۳۵ 


برایهای روشن و تدبیرهای درست صورت نبندد, و هر که از پيراية حزم و دوراندیشی 
عاطل ! و در میدانٍ خرد و عاقبت‌بینی راجل" عون یه سل ورن 
گردد و درقبض؛ اختیارش جز حسرت و ندامت باقی نماند» چنانکه سنگ پشت 

بمشفتِ حاد و خهد دوستی مشفق حون بوز ینه نداست آمد و بواسطة بی عقلی س_ 
از دست بداد وزحم جهل و حماقتش بهیچ مرهم التیام نیافت. رای پرسید که جگونه 
بوده است آن؟ 


حکایت:برهمن گفت آورده‌اند که‌در یکی ازجزایر بحراخضر بوز پنگان بسیار بودند 
و مکی داشتند نام او کاردان, بنای سلطنتش بمهابت" وافر و سیاست کایل ارتفاع 
بافته بود و اساس دولتش بحکمی نافذ" و عدلی شامل" استحکام پذیرفته و رعایا از 
میامن" احسانش پهلوی رفاهیت" بر بستر امن و امان نهاده و سا کنان آن دیار بشکر 
مواهب"" بی کرانش ربان دعاگویی و رضاحوبی کشاده بیت: 


ستم را زیان عدل را سود آزو دا راضصی و خلق خشنود ازو 


حون مدتی متمادی درشادی وکامرانی گذرانیدو بهارجوانی بخزان‌پیری و 


۱-عاطل: بی ز یور . 
۲ - راجل: پیاده . 
تین : فراهنگ آورده, فراآورده» فرآورده . 
4 - عرضه: دستخوش, درمعرض قرار گرفته. 
۵ بحر اخضر؛: در یای هند . 
٩‏ - مهابت: بزرگی, شکوه هیبت 
پ - نافذ: نفوذ کننده. حکم افذ: حکم روان که بسرعت اجرا شود . 
۸ - شامل: فراگیرنده . 
٩‏ - هیمنت: مبارکی. میامن ج . 
۰ - رفاهیت: آسایش, تن‌آسانی . 
۱ - موهبت: بخشش, عطاء نعست. مواهب ج . 


۴ / ۹ جینة سخن 


ناتوانی رسانید, آثار ضعف در اطراف بدن پدید آمده سرور از دل و نور از بصر رَختِ ۱ 


‌ ۰ اسف ۶ 17 > سس 2 

رحیل" بربست ونهال قزت که میوةٌ مراد بار اوردی از موم" عجز و بیچارگی روی 

پسژمردگی نهاد و چراغ طرب بنند بادٍ آفت و تعب مُنطفی؟ شد و بساط نشاط بهجوم 
۱ 

امراض و غموم مُنوی" کشت نظم: 


نان حوانی ز پیران مسجوی که آب روان سازناید وی 
+ و ۰ ب م ۳۹ ۰+ ت 


و عادت روزگار غذار خود اینست که طراوِ گلشن جونی را بوحشتِ 
خارستان پیری مبال سازد و مَْرّب* عذب۲ توانگری را بخس و خاشاک مَدّلَ 
مفلسی مکلره گرداند. راحتِ روزش بی محنتِ شب تار نیست و هوای صافی 
نمایش بی غبار ضرر و آزار نه, قطعه: 


۳ ۰ ۰ ۰ وم ۳ 
با شادی زمانه نم بی شمار هست در جام روزکار می حوش‌گکوار نیست 
یک کس بزیر گلشن نیلوفری که‌دید کزخون دیده‌عارض ‌اولاله‌زار نیست 


این پیرزن شوه رکش که دنیاش خوانند خود را در لباس نوعروسان‌جوان 
برحهانیان‌عرضه می دهدو بز ینت ناپایدار وز یوربی اعتباردل بی خردان‌مغروررادر 
دام محبت حود می افگند بیت.: 


۱- رعت: اثائه, اثاث» اسباب خانه و ج زآن» پوشش. 
۲ رحیل: کوج کردن: 

۳ - شموم: باد زهرنااک» باد گرم مهلک. سمائم ج. 
4 سس منطفی : خاموش شده ؛ 

۵ - منطوی: در نوردیده ۰ 

بت فرب آیضخوز : 

۷ - عذب: گوارا و شیر ین . 

۸ - مگدر: تیره . 


کاشفی سبزواری ْ وال 


ی و یی بی عقل مردمان که بدومبتلاشوند 


۱ وبا این همه که آریش ظاهر را مد غرور شیفتگان میدن غقلت سااخته و 


نمایش بی اصل را مایةٌ حرص آشفتگان بازارشرها و شهوت گردانیدهء هر که او را در 
عفد ازدواج کشید دست مرادش باغوش ارزو ترشته و هر که بحبالهً" وصالش درآورد 
بکام دل شبی ازو برنخورد» بیت: 


حمیله یی‌ست عروس حهان ولی هش دار که این مخذره" درعقد کس نمی آیدا 


کودک مزاجانِ سرکوی وّما هذا اللّنیا الا رولب در دام آفت او افتاده و 
بصورت دلفر یبش وابسته شده از خبث باطن و سستی عهد و دنائت طبع وناپا کی 
‌ ۰ 5 2 و : ۰ 
راست؟ جون ارقم* است دولت دهر نم ورن کین وازدرون پررهسر 
3 ۵ ۰ م ‏ ۹ ل ی ۰ 
ازفسرورش تسوان _کٌرودرو یش شاد عمجت یال کج‌اندیش 
و مرد خنردمند که دید دلش به کحل الجواهر؟ آلذنیا قَلظرهٌ" فاعتبروها 


ولا تعمروها روشن شده بمزخرفاته فانی اوالتفات تتمانذ؟ و دل در طلسب حاه 


بی‌فایده و مال بنی حاصل او نبندد, و چون ناپایداری دنیا و بی اعتباری متاع او 


۱- شره: غایت حرص, آز . 

۲ - حباله: قید. بند. حبالهةٌ نکاح: قید نکاح. 

۳- مخدره: پوشیده. جدر: پوشش, جادر. 

 )‏ راست: درست, بعینه, بعین» کاملا وبی کم و کاست. 
۵- ارقم: مار پیسه, مار نقش دار. 

۲ کحل:‎ -٩ 

۷- قنطره: پل. 

۸ - مزخرف: آراسته. مزخرفات فانی: آرایشهای ناپایدار. 
-٩‏ التفات نمودن ( کردن) توخه کردن. 


۱۴۸ ۹ جینه سخن 


دانست رو بحست و حوی دولت باقی آرد؛ ثیت: 
بیخی نشان که دولتِ باقیت بردهد کایین باغ عمرگاه حزانست ق که توا 


القصه ذکرپیری و ضعف کاردان در افواه افتاده حشمت شاهی و هیبت 
شاهنشاهی او نقصان فاحش پدیرفت و قصوری کلی وفتوری! تمام پارکان شوکت 
شهریاری و سطوتِ خباری و نامداری او راه بافت» بیت: 


دولت اگر وه یی حمشیدیست موی افیا انیت نومیدیسست 


از اقربای ملک حوانی تازه که آثار سعادت در ناصیة؟ او پیدا بود و علامات 
دولت در حرکات و کنات او هو یدا, در رسید و جون آرکان دولت استحقاق رتبت 
شهریاری و استمداد منزلت جهانداری او را ثابت دیدند و استقلال وی درتقدیم 
ابواب سیاست و ظلم گندازی و تمهید" اسباب رعایت و رعیت‌نوازی بکمال مشاهده 
3 دوستی او در ضمایر قرار دادند ودلها به سلسلةً طاعت و مطاوعت؟ او درآورده با 
یکدیگر می گفتند, نظم: 


مم 1 ۲ ۰ 
حوباد صبابرگلستان ورد حمیدل درحست حوان را سزد 
۱ ت مم 
بهاران که باد اورد دشک سر سرد درعت کهن برگ خشک 


این جوان تازه‌روی که نهال عمرش بر لب جویبار ادب نشوو نما یافته 
قابلیت آن دارد که گلشن ملک را بدولت او با برگ و نوا منازند» سرو خرامان بین 
کزو عالم گلستان می شود و او نیز بقایق حیّل گرد استمالت* سپاه و ملاطفت 


۱- فتور؛ سستی. 

۲ - ناصیه: پیشانی . 

۳- نمهید: گستردن و آماده کردن. 

4 - مطاوعت: فرمانبرداری کردن ءفرمان بردن . 
و - دفایق حیل: حیله های دفیق, 

> - استمالت: دلحوبی. 


کاشفی سبزواری ۱۴۹ 


رعابا برآمده هر یکی را فراخور حال خلعتی. و صلتی فرموده و مزده کرامتی و وعده 
ولایشی و بشارت منصبی و مرتبتی ارزانی داشت. بیکبار خواص و عوام اتفاق 
نموده پیر فرتوت را از ميانة کار بیرون آوردند و زمام اختیار ممالک بی زحمتی و 
مشقتی بقبضه اقتدار آن حوان سپردند» بیت: 


بالید از ین نشاط تن تخت برزمین ‏ بگذشت از ین نویدسرتاج ازاسمان 


بیجاره کاردان حون از لباس سلطنت تهی شد تحمّل آن عار نیاورد و حلای 
وطن اختیار کرد و خود را بساحل در یا کشیده در حز یره‌یی که درختان انبوه و میوهٌ 
بسیار داشت قرار گرفت و بمیوة تر و شک که در آن بيشه بود قناعت کرده خود را 
یسکس نی یت و بر همین 
منوال در آن بیشه پيشة قداعت پیش گرفته پاقدام! ر یاضت‌ینهاج عبادت و طاعت 
موی سود و روز و شب بتدارک؟ آوقاتی که در غرور سلطنت گذشته بود مشغولی 
می‌نمود و توشة راه عقبی به توبه و انابت؟ می ساخت و بضاعتِ سفر آخرت بوظایف 
عبادت و عبودیت مهیا می کرد و زنگاری که از طلمت شب شباب بر آینة سین 
می دید بمدد روشنایی صبح موه می زدود» 


ی تن( خواب نیکونیست در وقت سحر بیدارشو 


روزی بدرعت انحیری که اکثر اوقات بر آن بسر بردی بر آمده انحیر 
ی ناگاه یکی ار بچیگ ِِ شده تن افتاد و آوازی وت ود رسید 


۱ - آقدام: گامها. ج قدم. 
۲ - ینهاج: منهج (بفتح اول) راه, روش. 
۳ تدارک: تلافی کردك, در یافتن, حبران کردن . 


۵ - شیخوخت: پیری. 
استیلا یافتن: جیره شدن, غالب شدن, مستولی شدن. 


۱۵۰ گنجینه سخن. 


دیگر در آب افگندی وباواز آن تَلذی نمودی. 

قضا را سنگ پشتی از آن طرف در با برسم سیاحت بدین جز یره آمده بود و 
درز بر آن درعت ساکن شده می خواست. که دو سه روزی اینجا استراحتی ورزد و 
بعد از آن بحانب آهل و عیال مُماوّدت نماید . القصه در آن محل که بوز ینه انجیر 
می خورد سنگ پشت بز بر درخحت درمیان آب بود. هرگاه که انجیر در آب افتادی 
برغبتِ تمام بخوردی و نشور کردی که بوز ینه برای او می اندازد و این دلجویی و 
شُفقت درحق او واجب می دارد. اندیشه کرد که شخصی که بی سابقَةٌ معرفت 
در باره من این فکرشت؟ می فرماید اگر وسیله َو دّت و رابطهٌ مَحبّت در میان پدید 
آید ظاهرست که حه مقدار رحمت و مُروّت ازو بظهور خواهد رسید. و فطع نظر از 
فوایند دنا مصاحینتٍ چین کس که مکازم اخلاق وتحاین صفات در طیعت از 
سرشته است و فلم کرم آیتِ ۲ جوانمردی و فحَوّت بر صفحات حالات او نوشته از 
مفتنماتِ روزگار است و ه رآینه بصیقل صحبتِ او غبار ملال ا ز این دل محوتوان 
کرد و بنور حضور او لمات آفات از هوای سینه مُرتفم توان ساخحت و از اینجا 
گفته‌اندء بیت: 


دل که آیینه‌شاهیست غباری دارد ازخدامی طلبم صحبت روشن رایی 


پس عزم صحبت بوز ینه جزم کرده" آواز برداشت و رسم تحیّتی 3 * که معهود 

بود بای آورده, اندیشه‌یی که جهت مخالظت؟ و مصاحبت!۲ ۳ 
۰ ۰ ۰ ث"-_- 1 

رسانید. بوز ینه جواب نیکوباز گفته اهتزازی" تمام بجای اورد و میل بسیار 


۱ - معاودت نمودن: با زگشتن. 

۲ مکرمت: آزاد گی» بزر کواری» سخا. 

س - آیت: نشانه. 

6 مس جزم کردن: استوار کردن؛ فطع و یقین کردن. 

۵ - نحیّت: خوش اد گفتن, درود گفتن. ستودله. 

٩‏ - مخالطت: آمیزش معاشرت. 

پ مصاحیت: هم صحبتی . معاشرت. 

- اهتزازن بجنیش درآمدن, جنبیدن از روی نشاط و شادی. 


۱ ۱ ۰+ ۰ ۰ ۰ + بو ۰ 
بصحبت او اظهار کرد و گفت رغبت نمودن باختلاط " رفیقان و مبالغه کردن در 
بسیاری یاران از صفتهای ستوده و خصلتهای پسندیده است و هر که دوستی حقیقی و 
برادری دینی دارد در دو جهان سرافراز و کامگار است» نظم: 


مسرد را دوستان صاحصسدل ز بسور دیین تا دتتاسنت 
یت اهر | کته یبارت سم مقر اررفت کات 


سنگ‌پشت گفت من داعية ۳ دوستی و هم صحبتی دارم ولیکن نمیدانم که 
قابلیّت آن مرا حاصل هست یانه؟ بوز ینه گفت حکما در باب دوستی میزانی 
نهاده اند و فرموده که اگر جه بی دوست نپاید اما هر کس نیز دوستی را نشاید؛ و 
دوستی با یکی ازسه ط‌ایفه لازمست: اول ار باب علم و عبادت که به برکت 
صحبت ایشان سعادت دنیا و آحرت حاصل توان کرد. دوم اهل مکارم اخلاق که 
خطای دوست را پپوشانند و نصیحت از یار در یغ ندارند. سوم جمعی "که بی غرض و 
طمم باشند وبدای دوستی بر صدق و اخلاض لهند: و احراز کردن از دومتی مه 
طایفه از فرایض است: یکی فاسق و اهل فجور که همت ایشان بر مشتهیات؟ نفس 
مصروفست و محبّت ایشان نه سیب راحت دنیا باشد نه موجب رحمت آحرت, دوم 
دروغ گویان وا ۳ و معاشرت با ایشان 
بلای عظیم بودء پیوسته از دیگران با توسخنان غیر واقع باز گویند و از دیگران بتو 
پیفامهای وحشت انگیز فتنه آمیز بخلاف راستی بازنمایند. سوم ابلهان و بی خردان که 
۳ * منفعت بر یشان اعتماد توان کرد و نه در دقع مضرت» و بسیار افتد که آنحه 
عین خیر و نفع تصور کرده باشند محض شر و ضرر بود, بیت: 


۱- صحبت: معاشرت هم نشینی. 

۲ - اختلاط: آمیزش» درآمیختگی . درپارسی دوستانه با یکدیگر سخن گفتن . 
۳ - داعیه: خواهش و اراده, سبب و انگیزه . 

4 سب مشتهی: هر جیز خواسته شده و آرزو شده. مشتهیانت نقس: : آرز وهای نفس. 
ِ دردانگیز . 


خر کشیدن بسویی . 


۱۲ گنجينة سخن 


از دوستی کسی چسان نفع بری کوخیسر زشر نسفم زضر نشناسد 


صحبتِ آخیارا 
همصاحبت نیکان و محالست دانایال سعادت ابدیست و راهنمای دولتِ 


سرهدی متوی. 


مسهرپاکان درمسیال حال نان دل صقبد 6 ال رح ۳2 سرصوشال 

نار مندان باغ را حشدان کند صسحبت مردانت از مردان کند 
7 ِم ۲ 77 

سنتگ گر خارا و کر مرمربود حون بصاحبدل رسد گوهر بود 


ملوک فارس را قاعده آن بود که هرگز صحبت" ایشان از حکما و فضلا 
خالی نبودی و هیچ حکم بی مشورت ایشان نکردندی و از ین جهت بنای سلطنت بر 
عدالت و راستی نهاده اند و مملکت ایشان جهارهزار سال و کسری درکشيد. و سلطان 
سنجر ماضی رحم‌الله علیه حکیم عمرنخیام را با خود بر تخت نشاندی و خلفای 
عباسی با آنکه خود دانشمند بودند همه حلّ و عقد" کار ایشان مبتنی بر کلام اهل 
علم و ور" بودی و در خلافت نامه الهی مذ کور است که پادشاه کسی را توان گفت 
که صاحب شوکت باشد و حکم او بروفق حکمت بود. پس لازم است خداونده 
قدرت کامله زاف شل عکیت والعهن و این اتصافی۶ بر ین وخه دست دهد که 
چگونگی تدبیر و تصرف در ین جهان بیاموزد و بر وج آموخته بکار برد, بر ین تقدیر او 
را بمصاحبت و مخالفت علما و فضلا و حکما و عرفا میل باید نمود و از حاهلان و 


۱- اخیار: نیکان؛ نیکمردان. 

و از اخعلاق محسنی ء حاب هند ص ۱:۳ - ۷ ۱ - 

۲- صحبت: محالست و معاشرت. نو پسنده آنرا در اینجا بمعنی محلس بکار برده است. 

۳- حل وعقد: گشودن و بستن. درفارسی بجای اين ترکیب «بست و گشاد» بکار برده می شود. 
4 -س ورع: تقوی, پرهیزگاری . 

۵ - خداوند: صاحب, دارنده . 


1 - اتصاف: موصوف بودن » 


کاشفی سبزواری ۱۵۳ 


غافلان و بدخویان احتراز باید فرمود. شعر: 


هم‌نشینی کولطیف و کاهلنست رات روجسسسبت و آرام داتستت 
وآنکه‌ننادانی وغفلت وصف اوست صحبیتش اند رهر فاتلست 


یوننیان را رسم آن بوده که حاکم ایشان کسی باشد که علم و حکمت او از 
همذ عما و فضلای زمان پیشتر دیا کسی که منظورنظرو محکوم حکم مردی علیم 
و حکیم باشد تا از اثرصحبت او انوار فضیلت بر صفحات حال اولایج" گردد که 
صحیت را اثر عظیم است؛ و در خبر آمده که همنشین نیک مثل قظار است که 
اگرجه از عطر خود چیزی بتو ندهد باری از رائحة" اوبهره‌مند گردی وقشل قر ین ید 
مانند کوره اهتت‌کرشت که کرما تشن آن نشور اما از دود و بخار آن دی شویء» 


0 


متنوی. 


کر تن از کورة آهمنکگران کاتحشن و دودی رسد از هر کران 
رو بر عسطار که بهملوی او حامه مسعمطر شود از بوی او 


از جمله اهل علم و حکمت که پادشاه را ازایکان نا کش ست؟ یکی 
فقیهی بود عالم و عامل متدیّن که احکام شرع را نیک ضبط کرده باشد و مسائل اصل 
و فرع را هم 7 پیات ریت زوس هداب از اون ودرام وجتو 
احکام سخن دراندازد و فرائض و آداب و سنن نماز و روزه و غسل و وضورا بعبارت 
روشن موی سازد؟ تا برکت مسائل فقه و فتوی بروزگار دولت سلطان وصول پذیرد؛ 


1 


سعره 


ِ ۰ ۰ 4 بو 4 ۰ ممِ ۰ د ۲ ۰ 
گرنیایدنکته‌یی ازفقه وفتوی درمیان منهدم گردداساس شرع وملت درجهان 
بت حسس سفن 
۱ علیم: دانا. 
۲-لایح: آشکار. 
6 - از ایشان نااگز بر است: از ایشان چاره‌یی نیست. نمی تواند از یشان صرفنظر کند. 
۵- موی ساختن: بادارسانیدن, توضیح دادن - 


۱۴ : بِ. جینة سخن 


و دیگر ناصحی امین و مرشدی صاحب یقین که امور اخروی را بیاد وی دهد 
و نصیحت دنیوی را از وی باز نگیرد و بعبارت کافی و اشارات وافی او را از آفعای 
شنیعه! وآقوال یه" بازدارد" وازا کتساب منهیات؟ و ارتکاب محرمات؟ منع کند. 

و ناصح باید که در نصیحت و ارشاد* طر یق لطف رعایت نماید و در . 
صحبت ۲ و قحفل پند ندهد بلکه در خلوت و فرصتی که داند که سخن جای گیر است 
کلمه‌یی نه از روی ملامنت بگو بد چه در ین زمان صلاح وقت در نرم گو یی۸ و 
خوشخوییست و خلفا و ملوک درقدیم الایام از علما و مشایخ سخنان تلخ 
2 و از روی اخلاص قبول می فرموده, حنانجه ۲ در کتب مذکور است 
هار وتا خید ققیه نلن را لس سر ۱ گفت مراپندی ده. شیخ گفت ای خلیفه» 
حدای را سراییست که آن را دوزخ خوانند و ترا در بان آن سرا کرده و سه چیز بتو 
ارزانی داشته تا بدان خلق را از دوزخ بازداری, مال و شمشیر و تاز یانه. پس باید که 
بمال محتاحان را از فاقه حلاص کنی تا بواسطة آن متوجه ینت۱ مُحرمات نشوند» 
ظالمان را بشمشیر قتل کنی"" تا مسلمانان ازشر ایشان ايمن شوند» و بتاز یانه 
فاسقان را ادب نمایی تا از فحور و فسق باز آیند. اگرچنین کردی تو هم نجات یافتی 
و هم حلق را نحات دادی و اگر خلاف این کردی پیش از همه بدوزخ می روی و 
دیگران درپی تو. هارون بگر یست و دست شقیق را ببوسید, قطعه: 


اس شنیع: رسوا زشت, ناپسند»ه قبیح. 

۲ - افعال شنیعه و اقوال قبیحه دو ترکیب عربی و در فارسی نادرست است. 
۳ بازداشتن: منع کردن ۰ 

4 - منهیات: بازداشته شده‌ها, کارهای ممنوع و حرام . 

۵ - محرم: حرام شده, تابایسته ۰ 

٩‏ - ارشاد: راهنمایی کردن براه آوردن راه نمودث. 

۷- صحبت: رجوغ شود به حاشیه شمارءٌ ۲ از ص ۰۱۵۲ 

۸- نرم گو بی: سخن نرم و ملالم طبع گفتن. مقابل درشت گو یی . 
٩‏ - بجای حنانکه! 

۰- قدس سره: زمین ( گور) او منزه (پا کیزه) باد. 

۱ سیی: بد. میات ج. 


۲- قتل کردن: کشتن . 


حستس نع 
کاشفی سبزواری ۱۵۵ 


سس _ 
حوصان دارد دی ث صساحب دل وان انندر دل و حان ای ند 


دیگر طبیبی حاذق و مد مشفق که قانون علاج را دانسته و آغراض حکما را دخیره 
خحاطر داشته و در شمای امراض و ازاله" آعراض ۳ حاوی کلیات فت : باشد و در اضاءه؟ 
انفاس عیسوی ید بیضای موسوی نماید» بیت: 


عم ۲ ۱ ۰ 
ساره کردد حان بیسمار ازدمسش روج را رات رسد از مفمش 


تا همواره ملاحظهٌ مزاج مبارک نموده قاعدهُ حفظ صحَت مرعی دارد وا گر 
عیاذاً بالله علامت سرت در طبع اقترفت مشاهده نماید فی الحال بتدارک آن 
مشفول گردد. 

دیگر منجمی مُحمّق مدق ". که زموز صحایف زیج؟ و تقو یم را حلّ کرده 
باشد و یفتاج کئوزه و مس | نلشت آوزده در باب اختیارات" "و مُلاحظة 
دقانق مشروطات و محذوراتِ !۱ آن بدرجه اعلی رسیده, فرد: 


۱[ محاسب قلمش دور می کند تصو یر 


و در طالع مبارک سلطان نظر کند.و در وقت ظهور علامات دولت و شوکت 


۱ روان: بسرعت, سر یع. بتندی, تند. 

۲ - ازاله: زدودن» زائل ساختن . ۱ 

۳- عرّض: آفت ج اعراض 

4 - اضاءه: روشن کردن, نورانی کردن. 

۵ - عیاذاً بالله: پناه برخدا ۰ 

1- مدفق: تیز بین . 

۷ - ز یج: : نون تنجیم که در جدولهای آ آن حالتهای ستا رگان را معلوم کنند 

۸ کنز: گنج (مترب گنج) . کنوز ج 

۹ علم تنجیم : دانش ستاره‌شناسی و عتاردشتاری 

۳ - شترا بابی از علم تنجیم در بیان فرنهادهای (قواعد) گز ینش ساعتها و گاههای نیک وبد ۰ 
۱ - محذورات: 7 که باید خود را از آنها نگاه داشت. ۱ 


۱9۶ گنجینةٌسخن 


سلطان را براه شکرگزاری و سپاسداری دلالت کند تا بواسطة آن صفت بالشکرتَدومْ 
العم" آن نعمت را دوام و قوامی پدید آید, و در زمان مشاهده ارات جطرومعت او 
را بر دعقوات؟ و صَقات ترغیب نماید تا بوسیلة آن صورت بمضمون السََقة ترذالبلا 
وتزیدفی اللسرآن بلیت تفع وآن محدت مرتیع گردد. 

دیگر شاعری شیریین زباد ز یبا بیان که در فصاحت گوی از میدان سخن 
گزاران ر بوده باشد و در بلاغت قصب السبق ۳ از سخن وران زمان برده» فرد: 


۰ ۰ ۰ .۰ 2 ۰ ‌ ۰ ‌ و 
روز بازارفصاحت رارواج ازن ظم او صحن گلزار بلاغت رازشعرش رنگ و بو 


تا جواهر صفات سلطان در رشتذ نظم کشیده بر سر بازار اشتهاربجوهآرد و باشعار 
آبدار نام ممدوح ر بر صفحه و اه باد گا ر گذارد؛ قطمه - 


شاعران را عزیزباید داشت که ازی‌شان بقا پنیرد نسام 
شعرسل مان نگ رکه‌تازه‌ازاوست نام سلطان اویسس؟ در ایام 


دیگر ندیمی تازه گوی که به نکته‌های لطیف و رنگین محافل را بیاراید و به 
لطیفه‌های شیر ین ابواب انبساط بر وی حاضران مجلس بگشاید, بیت: 


طبسع را لسژت از طراشف؟ او روح را بهجت از لسطائف او 


جوم 
و بهتر ین انیسی و خحوشتر ین حلیسی کتب ا کابر و رسایل بزر کانست» 
مصرع: و خیم خلیس فی الرّمانٍ کاب نه ضمیر خواننده را از وملالیست وه خا طر 


( - با شک رگزاری نعمتها دوام می‌یابد. 

۲ - دعوات: نیایشها. 

۳ - قصب السبق: نیی که درزمین فرومی کردند و اول کسی از اسب سوارا» هنگام مسابقة 
اسب‌دوانی» بدان می رسید آنرا از زمین می ر بود تا نشانة پیشی جستن (سبق) او بر دیگران باشد. 

ء - ازپادشاهان ایلکانی (جلایری) ممدوح سلمان ساوجی . 

۵ - طرائف: سخنان یا چیزهای لطیف و حوش آبند ومطلوب . 


سس 


0۳۳ ---- ‌-هبة۰‌۰۹۰٩ب٩۰(۰۰۰۰‎ 


سنونده کلالش ۲ که بی مرسوم و وظیفه ۲ مصاحبت می کنند و بی ناز و کرشمه 
محالست می نمایند, مثنوی: 


همنشینی به از کتاب مخواه همخت ینود هه تکار 
بهحت انرای حان و راحت دل هرحه دلخواه تست ازو حاصل 
این‌چنین همدم لطیف که دید ۰ که شرنسجید وهسم نرنحجانید 


بزرگان گفه اند که جمیع خلاثق بعقل محتاجند وعقل به‌تجر ب احتیاج 
داردجه گفته اند که تحر به ایینة عقل است که درو صور مصال لح مشاهده می کند و 
تحارب را روزگاری ممتد و عمری درار و فراغتی تمام باید و جون حکما دیدند که 
مدت بقای عمر مستعار" بادرا ک این معنی وفا نمی کند, جاره د یی انگیختند و از 

روی مهر بانی تدبیری ساختند که حبر این نقصان بکند و بمرور زمان تحر به های 
لین ندست ی اندانسش انار کت و سلاطین و احوال امرا و وزرا و کلمات علما 
و حکما را در کتب ثبت کردند, قصص و توار یخ گذشتگان را جهت جهّص ؟ و 
خظوظه آیندگان در قید تعلم کشیدند تا اصحاب دولت و ار باب مکنت آن را 
دستورالعمل خود سازند ۳ بقدر استعداد و بمقدار همت خود از مطالعة آن 
حکایات استفاده نمایند تابمضمون. السَعید من وعظ بغیره از تحر بة دیگران فائدة 
گرفته باشند و بموعظت دیگران پندپذیر گشته, » نظم : 


حکایات و احوال شاهنشهان روایات و اضبار کارآگهان 
دل و دیده ر روشنایسی دهد بسمسلم و خرد آاشنایی دشد 
ز ات کته بابی سخن گفته اند بالماس تحقیق در سفتهاند 


۱- کلال: رنج و زحمت ۰ 

۲ مرسوم» وظیفه: مواحب, مستمری, مقرری ماهائه پا سالائه . 
۳ مستمار: عار یتی » مپنحی . 

4 - حصص: حصه‌ها بهره‌ها . 

۵ سس حف: برخورداری, لذت, حظوظ ج . 


سس مس سس مسبت 


۱۵۸ 


بدوران بسی تجربت کرده‌اند 

همان به که بر فول ایشاد رو یم 
ِ 

در- حعی که کشتند در روز کار 


۰ 


ت‌ 


بهر کار بس رنجهابرده اند 
سخنهای پٍ تفیگ ان بشنویم 
تسسصحی) آوَرّد میوه نفزبار 
دم‌ادم از ان مسیوه هس برصور یم 


‌